مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

آخرین نظرات

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی / خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد / حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است / عیش با آدمی ای چند پریزاده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

اجرها باشدت ای خسروشیرین دهنان / گرنگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات/  مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ / ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن / که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی



پی نوشت 1: آخر شب که می شود، گاهی حافظ می خوانم. حس و حالم را خوب می کند. به اندازه ای که این شعر زیبا حال امشبم را خوب کرد، فکر نمی کنم چیزدیگری می توانست چنین کند. 

پی نوشت 2: بیت اول را خیلی دوست دارم. خیلی آرامش بخش است.

پی نوشت3: دوست داشتم این غزل را با صدای شاملو هم می شنیدم که گویا از چنین نعمتی محروم شده ایم و این غزل در بین غزل هایی که شاملو خوانده وجود ندارد. 

  • ابوالفضل چنگیزی

1

امتحاناتم بالاخره تمام شد. ترم سختی بود. خیلی سخت. به شخصه فکرمی کنم چیزی که باعث شد در انتها، نتیجه  فاصله زیادی با مطلوب داشته باشد، زیاده روی خودم بود. بیشتر از بیست واحد کار درستی نبود(الان معتقدم حتی بالای 16 واحد هم نادرسته:د). پنج روز هفت و چهل و پنج هم همینطور هرچند از اواسط ترم آن را به سه روز رساندم:))

چه حسرت ها که بر دلم نماند. درمقایسه با ترم قبل، چه تئاترها که رفته نشد و چه قدم ها که زده. چه بسیار کتاب هایی که به پایان نرسیده، رها شدند و چه بسیار شب ها که خواب به چشمانم گذر نکرد. با این حال بزرگ ترین دستاوردی که این ترم برایم داشت مشخص تر شدن مسیر زندگی ام بود. اکنون تا حد خوبی به چیزهایی که باید فکر می کردم، فکر کردم. از بی انگیزه ترین حالت ممکنِ خودم شروع کرده و به تدریج تمام انگیزه ها و هدف هایم را مشخص کردم. تقریبن می دانم چه مساله ها و سوال هایی برایم در چند ده سال آینده (اگر عمری باشد) قرار است مطرح باشد (و چه مسائلی قرار است مطرح نباشد). تنها چیزی که باقی می ماند، پذیرفتن هزینه هایی است که تصمیم هایم در ادامه تحمیل می کند و اینکه اگر در مسیر جای خوش آب و هوایی دیدی توقف زیادی نداشته باشی که احتمالن شب می شود و به موقع به مقصد نمی رسی!

2

تا عید احتمالن مهاجرت می کنم! به نظرم خرید دامین و مهاجرت از بیان، مرا بیشتر به نوشتن ملزم خواهد کرد و به نوعی انگیزه بیشتری دهد هرچند شاید جنس نوشته هایم را عوض کند. حداقلش این است که دیگر نوشته های این تیپی نخواهم داشت:)) تنها مشکلی که وجود دارد این است که نمی دانم آیا می خواهم همه این مطالب(با نهایت حذف چند مورد) را هم منتقل کنم یا نوشتن را از نو شروع کنم (و هر ازگاهی به نوشته های قبلی ام لینک بدهم). هرکدام از این انتخاب ها شرایط خاص خود را دارند. به زودی دراین باره هم تصمیم گیری خواهم کرد.

3

خطر اسپویل

ربه کا را دیدم. صداقت، فروتنی، دست و پا چلفتی بودن و از جنس دوینتر نبودنِ فونتین(تو فیلم اسم نداشت فکر کنم!) را خیلی دوست داشتم. بازی خیلی خوبی ارائه داده بود. بطور کلی شخصت پردازی فیلم خوب بود. اینکه رفته رفته زن جدید، زن قدیم را با توصیفات دیگران می شناسد جذاب است.  یکی از قسمت های جالب فیلم جایی بود که همسر جدید دوینتر وارد عمارت ماندرلی می شد درحالیکه فقط یک حامی (که همون همسرش باشه) داشت و کلی بدخواه. شرایط خیلی سختی است. حتی سخت تر نسبت به حالتی که هیچ حامی ای نداشته باشی. در حالت دوم حداقل از همان ابتدا برنامه ات مشخص است اما در حالت اول که گاهی حمایت حامی را به هردلیلی (نبودنش در یک کیس خاص و...) از دست می دهی و بطور نسبی آمادگی کمتری داری. احتمال شکستنت هم بیشتر است چرا که اطرافیان با هربار حمایتِ حامی، ممکن است رفتارهایی دورتر از حد انتظار در قبالت انجام دهند. سوختن خانه هم سکانس خوبی بود. معماگونه بودنش خوب بود اما قابل حدس تر از هرکار هیچکاک و در نهایت اینکه درانتها دوباره فونتین سعی کرد خودِ خودش و ارجینال باشه تا شبیهِ زن قبلی جالب.

4

می خواهم سلسه مطالبی را شروع کنم و درباره عدالت بنویسم. به زودی این کار را خواهم کرد.


  • ابوالفضل چنگیزی

داشتم به دو کیس مختلف فکر می کردم و مقایسه ای بین آنها انجام می دادم. نخستینِ آن دو این است که توانایی ات بیشتر از آنچه در واقع هست پنداشته شود و بالطبع مورد دیگرهم عکس مورد بالاست یعنی توانایی ات کمتر از آنچه در واقع هست پنداشته شود. یک وقت هست که خودمان سبب ساز این ماجرا می شویم و یک وقت هم هست که همه چیز دست به دست هم می دهند که برخلاف تمایلمان این اتفاق بیفتد. به نظرم مورد مهم آن "میزانی" هست که بهتر یا بدتر پنداشته می شوی و بعد اگر به هردلیل در چنین دام هایی گرفتار شدیم تا چه حدی پیش رویم و اساسن حدش کجاست؟
بگذارید با مثالی بحث را شفاف تر کنم. فرض کنیم که شما و یک سری آدم دیگر از نظر توانایی و استعداد و هر موضوع دیگری تفاوتی نداشته باشید. حال اگر برای کاری تقاضا دهید چه کسی انتخاب می شود؟ اگر از موضوع بهتر خود را پرزنت کردن و به طرز بهتری رزومه نوشتن بگذریم، فرض کنید همه به طرز یکسانی بخواهند نشان دهند که مهارت های یکسانی را دارند. چه کسی شانس بیشتری برای انتخاب شدن دارد؟ نمی دانم. احتمالن آن که "بهتر پنداشته شود" یا آنکه کمی خود را "بهتر از آنچه که هست نشان دهد". حالا اینجا موضوعی که مطرح می شود آن است که تا کجا می توان پیش رفت؟ تا کجا میشود دروغ گفت (آیا می توان اسمش را دروغ گذاشت؟). به نظرم همه ماجرا را می توان درهمین مارجین خلاصه کرد (همه جا این ماجرا هست. باید حد و اندازه را بدانی. درست مثل یک سیستم کنترلی که وقتی اندازه 0 db می شود، فقط به اندازه فِیز مارجینش تا ناپایداری فاصله دارد!). اگر خیلی زیاده روی کنی نمی توانی بعدن از پسش بربیایی و علاوه بر اثراتی که روی عزت نفس دارد، هزینه های مادی زیادی را هم تحمیل می نماید. اگر هم تا یک حدی جلو نروی، نمی توانی انتخاب شوی.
حال اگر درست حد را تشخیص داده باشی ، یک لوپ مثبت در انتظارات خواهد بود. همه اتفاق های خوب بعدی دومینویی برایت اتفاق می افتد. در واقع در شرایطی قرار می گیری که آن شرایط ، به میزان کمی از لیاقتت بیشتر است ولی چون می خواهی ثابت کنی لیاقتش را داشته ای و اعتمادشان اشتباه نبوده، تلاش می کنی و موفق هم خواهی شد. حالا اگر این کیس را فراموش کنیم، کمتر از واقعیت پنداشته شدن شاید باعث شود تا زمانی که کار درست و حسابی ای انجام نداده ایم از دید راس بقیه دور باشیم و حسادت افراد را بر نینگیزیم (احساس می کنم اینستاگرام به طرز وحشتناکی باعث شده حسادت افراد برانگیخته شود. فعلن چیز دیگری نمی شناسم که تا این حد حسادت را تحریک کند!  باشد که از آن حذر کنید! والبته از پاریس :)) ). حالا میشود به دور از نگاه ها، کارخود را انجام دهیم. به نظرم در این حالت احتمال موفقیت به میزان زیادی بیشتر است. چرا که آرامش بیشتری نیز خواهیم داشت.
حالا سوال اصلی اصلی این جاست که نقطه بهینه را چگونه تشخیص دهیم؟

پی نوشت نسبتن نامربوط: درراستای چیزی را در رزومه جا نینداختن، الیاس می گفت: سوگند به زمانی که حتی "نفس کشیدنشان" را هم در روزمه ای که برای دانشگاه های خارجی می فرستند، می نویسند:))

  • ابوالفضل چنگیزی

سکانس 1

مادرم چند بار زنگ می زنند. شاید کار مهمی باشد. تلفن را بر نمی دارم. نه اینکه نخواهم صحبت کنم بلکه جایی که هستم آنتن دهی ضعیفی دارد. با خودم می گویم یکی دو ساعت دیگر زنگ می زنم. احتمالن باید ناراحت شده باشند چرا که آن زمان همیشه تلفن را برداشته ام. خودم این تایم را پیشنهاد داده بودم.

سکانس 2

فکرم درگیر است. خیلی درگیر. ماجرایی از مدتی پیش آزارم می دهد. به سمت خشکشویی راه می افتم تا لباس ها را بگیرم. نشسته و دارد غذا می خورد. بیشتر لفتش می دهد. هیچ اعتراضی نمی کنم. به جای اینکه از من تشکر کند می گوید تو چقدر آرام هستی. کجا درس می خوانی؟ چه می خوانی؟ نمی دانم سوالاتش به آرام بودن چه ارتباطی دارد! بر خلاف تمایلم برایش توضیح می دهم. حتی می پرسد کجایی هستی. اولش نمی خواهم توضیح دهم و مقاومت می کنم چرا که از شخصیتش بدم می آید. فکر می کند آدم بامزه ای است ولی مزخرف است. با این حال برایش توضیح می دهم. در نهایت هم با ان شالله موفق باشی به مکالمه پایان می دهد. سنگینی نگاه همراه با حسرتش را تا لحظه بیرون آمدن احساس می کنم.

سکانس 3

از خشکشویی بیرون می آیم. هندزفری در گوشم است اما چیزی پلی نشده.  منتظرم چراغ سبز، قرمز شود. چهاراه عجیبی است. سبزش 70 ثانیه و قرمزش 20 ثانیه است. من به قوانین پایبندم. اگر سبز باشد و هیچ ماشینی هم نیاید باز هم منتظر می شوم قرمز شود. 20 ثانیه ای هست که سبز بوده و هیچ ماشینی نمی رود. من هم از خیابان رد نمی شوم. مادامی که قرمز می شود از روی خط عابر حرکت می کنم. دارم فکر می کنم چرا فرد دیگری که کنار من ایستاده است همراه با من حرکت نمی کند تا از خیابان عبور کند. در همین حین، موتوری که نمی تواند ترمز کند به من بر می خورد. خیلی نمی فهمم. تا یک ساعت دیگر هم باورم نشده بود.

سکانس 4

روی زمین افتاده ام. خدا را شکر اتفاق خیلی خاصی جز چند زخم و کبودی نیفتاده. مقدار زیادی هول شده ام. خداروشکر روی دست هایم می افتم و سرم به جایی نمی خورد. وسایلم از جمله ساعتم که شکسته روی زمین پهن شده اند. در این میان احساس می کنم کسی خیز برداشته که آن ها را بردارد. متوجه می شوم. آن ها را بر می دارم. 

سکانس 5

بعد از حدود 10 دقیقه راه می افتم که برگردم. لنگ لنگان قدم برمی دارم تا به خوابگاه برسم. مادری به همراه بچه کوچکش مرا می بنید. به پسرش می گوید ببین! اگه حرفم رو گوش ندی مثل این پسره می شی. ببین چجوری راه می ره! اینم مثل تو به مامانش بی توجهی کرده! آرام از کنارشان می گذرم.

سکانس 6 

به خوابگاه رسیده ام و بعد حدود یک ساعت که حالم جا می آید گوشیم را نگاه می کنم. می بینم همان زمان تصادف مادرم دوباره زنگ زده است. باورم مبنی بر حس ششم داشتن مادر ها تقویت می شود. خیلی خیلی تقویت می شود. درحال فکر کردنم که تصادف را به چه ربط دهم. به همه چیز فکر می کنم ؛ از رد نکردن چراغ سبز وقتی هیچ ماشینی نمی آید تا نگاه های آن خشک شو یا برنداشتن تلفن همراهم. واضح است که هم زمانی دو رویداد را نباید با رابطه علت و معلولی اشتباه کنم ولی بدون دلیل رهاکردن چیزها آزرده خاطرم می کند.

  • ابوالفضل چنگیزی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۸
  • ابوالفضل چنگیزی

پیش تر هم از کارهای علیرضا قربانی نوشته ام. (+ و + و +) علیرضا قربانی خواننده تنبور نیست. احتمالن "برسماع تنبور" هم آلبومی نباشد که با آن شناخته شود ولی به نظر من یکی از شنیدنی ترین آلبوم های اوست. در این بین، "درکوی عشق" شامل یکی از غزل های سلمان ساوجی است. فوق العاده است. مدتی است برسماع تنبور را پلی می کنم و دوباره خاطرات قدیمی را زنده. می توانید آن را از اینجا بخرید.

قسمتی از در کوی عشق:
 

ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد / درهیچ سر خیالی، زین خوب تر نباشد

کی شبروان کویت آرند ره به سویت / عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد

ما با خیال رویت، منزل در آب و دیده / کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد                      

هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید / هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد

در کوی عشق باشد، جان را خطراگرچه / جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد

گر با تو سرو زر، دارد کسی نزاع / من ترک سر بگویم،تا دردسر نباشد

دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها / لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟

در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانان / باید که در میانه، غیر از نظر نباشد

چشمت به غمزه هردم، خون هزار عاشق / ریزد چنان که قطعن کس را خبر نباشد

از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش / آبی زند بر آتش، کان بی جگر نباشد

 

  • ابوالفضل چنگیزی

پیش نوشت 1 : چند وقت پیش به بهانه موضوع جالبی که یکی از دوستان برای عنوان پروژه تمرینی درس روش تحقیق انتخاب کرده بود، Ig Nobel Prize در کلاس مطرح شد. Ig Nobel Prize جایزه ای است که به کارهایی تعلق می گیرد که در نگاه اول خنده دار به نظر می رسند ولی عمیق تر که شویم می توانند تفکر برانگیز به شمار بیایند. این جایزه در اواسط سپتامبر به ده مورد از تحقیقات علمی ای که تاحدی عجیب به نظر بیاید اهدا می شود. می توانید لیست برندگان ایگنوبل پرایز را در اینجا بیینید. در بین عنوان هایی که برای ایگ نوبل دیدم موضوع جالبی به چشم خورد. "Structured Procrastination" که سال 2011 برنده شده بود.

پیش نوشت 2: من با ترجمه هایی که برای واژه ی procrastination وجود دارد راحت نیستم. تعویق، به تاخیر انداختن، اهمال کاری یا هر عنوان دیگری به نظرم بیگانه تر از پروکرستینیشن است :))

اصل مطلب: پروکرستینشن یکی از بزرگترین مشکلاتی است که به شخصه با آن دست و پنجه نرم می کنم. این که تا ددلاینی نباشد کاری انجام نمی دهم و تازه همان هم احتمالن اندکی  بعد از ددلاین انجام می شود خود مصداقی از همین موضوع است.

جان پری، استاد فلسفه دانشگاه استندفورد، در مقاله ای تحت عنوان " چگونه به تاخیر بیندازیم و هم چنان کارها انجام شود" نوشته خود را این گونه شروع می کند:

  • ابوالفضل چنگیزی
داشتم روی لپ تاپم دنبال یک سری فایل می گشتم که به طور اتفاقی چشمم به این نوشته افتاد. این داستان را سال پیش به یاد سوم راهنمایی که داستان های مختلفی به تقلید از مزرعه حیوانات و حتی همان نام ها می نوشتم، سرهم کردم. بسترِ جنگل و داستانی که قهرمانانش حیوانات باشند، از چند منظر گزینه خوبی برای نوشتن بودند. نخست آنکه به کسی بر نمی خورد. می توانستم اتفاقات و افراد مدرسه را در حیوانات تجسم دهم. دوم آنکه بعضی چیزها مانند رخ داد های سیاسی نظیر انتخابات و این جور چیزها رو نمی شد مستقیم بیان کرد. سوم هم آنکه از غالب نوشته های بچه ها فاصله می گرفتی و به طور کلی آزادی بیشتری برای نوشتن داشتی و  صد البته می توانستی راحت تر انتقاد کنی.چندوقت پیش، به یاد همان زمان و به طرز ناشیانه ای:دی ، یه چیزهایی سر هم کردم و اسم ها رو هم مثل اون زمان از اسم های کتاب انتخاب کردم (بدون هیچ ربطی) که نتیجه اش را می توانید از لینک زیر دریافت کنید.
دریافت
حجم: 34.7 کیلوبایت
  • ابوالفضل چنگیزی

پیش نوشت 1: این نوشته بیشتر از سایر نوشته هایم، رنگ و بوی شخصی دارد و احتمالن خواندنش چیزی جز اتلاف وقت به بار نخواهد آورد. به همین منظور توصیه می کنم از خواندن آن صرف نظر کنید. به هرحال باید می نوشتم تا اندکی به اجرا نزدیک تر شوم.

اصل مطلب: این روز ها به شدت خسته می شوم. با این حال دقیقن علت این خستگی ها و انرژی کم آوردن هایم در طول روز را نمیدانم. به گمانم چیزهای زیادی دست به دست هم داده اند و چنین چیزی را پدید آورده اند. با این حال تعدادی راهکار که بعضی هایش قبل ها برایم مفید بوده و بعضی چیزهایی که به نظرم آمد بهتر است رعایت کنم را در زیر نوشته ام تا رعایت کنم:

بعضی از این خستگی ها ناشی از بی انگیزگی هستند. کلی درس مزخرف باید گذرانده شوند. بعضی به استاد برمی گردد که نمی تواند منِ مخاطب را جذب کند و من نیز به ضرب و زور حذف 3/16 ام مجبورم آن را تحمل کنم و یک سری هم مربوط سرفصل مصوب وزرات علوم. مدت هاست فلان چیزدیگر کاربرد ندارد و از رده خارج شده اما سرفصل وزارت علوم برای درس فلان است و کاری نمی شود کرد. باید برای این جور بی انگیزگی ها انگیزه کاذب ایجاد کنم. بالاخره باید بتوانم قابل تحمل ترشان کنم که خسته نشوم!

یک سری کارها هستند که برای من بیشتر از دیگران طول می کشد و تنش زا تر است. مثال آن تصمیم گیری است. باید رویه ثابتی را برایش در پیش بگیرم. مثلن یکی از روش ها می تواند این باشد که وقتی بین دو گزینه می مانم و هیچ ترجیحی هم بین آن ندارم سخت تر را انتخاب کنم یا هرچیزی مانند آن وتلاش کنم حتی اندکی به گزینه دیگر در طی انجام گزینه دوم نیندیشم. بطورخلاصه منظورم آن است که این "تنش زاها" را باید یکبار برای همیشه حل کرد تا انرژی زیادی را از ما نگیرد.

به سایت دانشکده کمتر مراجعه کنم! این جز مواردی است که ورود آن باخودت است اما خروج از آن نه:))

چند روزی است که دربعضی از بحث ها شرکت نمی کنم. یا فقط می شنوم و یا سعی می کنم خودم را بی تفاوت جلوه دهم. بیشتر این بحث ها یا اساسن به کسانی که دارند بحث می کنند مربوط می نمی شود یا هیچ میکرواکشنی ازافراد درحال بحث ندیده ام درراستای آن موضوع و لذا دارند فقط غر می زنند. نیک می دانم که من هم زیادی غر می زنم. من هم عملم کم است. چیزی از جنس حرف هستم اما امیدوارم درراستای از جنس عمل شدن قدم بردارم که حرکت در چنین مسیری ممکن است سخت تر به نظر بیاید ولی به نظر فرسایش کمتری دردراز مدت داشته باشد.

دو روز در هفته را تایم قبل از ناهار کلاس ندارم چه قدر خوب می شود اگر بتوانم از قدرت خواب نیمروزی بهره مند شوم و مانند ترم های قبل از این نعمت خداوندی کیفور:)) حتی نیم ساعت اش حوالی 11 -12 ظهر به چند ساعت تایم های دیگر برای من می ارزد که البته هنوز این ترم عملی نشده.

از غذا و نقش آن نمی توان غافل شد. بدیهی است که کمبود آهن و یک سری ویتامین ها می تواند در بروز خستگی اثرگذار باشد. وقتی در خانه هستی چنین مشکلی وجود ندارد ولی زندگی خوابگاهی چنین مشکلی را بوجود می آورد. باید وقت بیشتری به این موضوع اختصاص دهم.

از نقش مایعات نباید غافل شد. بدیهی است که یکی از دلایل خستگی کم آبی است. از این موضوع که بگذریم حتی روزهایی که آن قدر سرم شلوغ بوده که فرصت نداشتم غذا بخورم یا به علت شلوغی بیش ازحد یکی دور روزِ سلف و نزدیک بودن تایم کلاس از خیرِ غذا خوردن گذشته ام، اما از نوشیدنی های زیاد کربوهیدرات دار غافل نشدم که به نظرم اثر به سزایی هم داشته اند.

ازنقش آستانه غافل شده بودم. اینکه اگر X مقدار از انجام چیزی برایت زیاد نباشد روی کاغد X+1 مقدار هم زیاد نخواهد بود اما اگر آن X آخرین مقداری باشد که زیاد به نظر نرسد و آستانه باشد. درآن صورت  X+1 وافعن غیرقابل تحمل خواهد بود! تعمیش می شود آن که تئوری یک چیز است وعمل چیز دیگر!

تصمیم گیری برای هرفعالیت جانبی ای که بخواهم در طول هرترمی انجام دهم، باید بعد از رسیدن به یک وضعیت پایدارگرفته شود. بدترین زمان همان هفته اول است که تصویردرستی از درس ها ندارم. البته این مورد از ترم بعد کاربرد خواهد داشت و فعلن برای این یکی، کار از کار گذشته است.

تصمیم گرفتم روزهایی در هفته باشند که موبایلم را خاموش کرده و به هیچ یک از شبکه های اجتماعی سر نزنم. باید شاخص هایی هم تعریف کنم که بتوانم دید کمی هم نسبت به همه این ماجرا ها داشته باشم.

تی ای های غیرضروری که حضورغیاب ندارند را شناسایی کردم و تصمیم گرفتم آن ها را شرکت نکنم. گمان می کنم خستگی ناشی از همهمه و اتلاف وقت چند دقیقه قبل و بعد کلاس و زمانی که برای آمدن آسانسور ابوریحان (واقعن شوخی نیست این زمانی که برای آین آسانسورهای ابوریحان تلف میشه:دی - تازه اگه مثلن دریکی از طبقات ریست شده و دوباره در -1 کسی دکمه آسانسور را بزند که واویلاست!) صرف می شود، به خروجی کلاس نمی ارزد.

کلاس های بعضی استادها را نمی روم و یا از هر چندتا یکی را می روم تا درجریان مباحث باشم. نمی دانم چرا  بعضی از این استادها نمی فهمند که دیگر گذشت زمانی که کسی بخواهد برای "دانش" در کلاس شرکت کند که دسترسی به آن از هر زمان دیگری آسان تر شده. البته شاید می دانند ولی اساسن چیزی از جنس "بینش" برای انتقال وجود ندارد.

تصمیم گرفته ام هرسوالی که درحین مطالعه در ذهنم ایجاد شد را درکاغذی نوشته و به جای همان لحظه سرچ کردن، بعدن این کار را انجام دهم. عمومن وقتی سرچ می کنم مطمئن نیستم که کی دوباره ادامه مطالعه را از سرخواهم گرفت و ممکن است همان زمان چیزهای دیگری هم به ذهنم برسد و موضوع اصلی را فراموش کنم. یک کاغذ دیگری هم باید کنار دستم گذاشته که هرچیزی یا هرفردی به ذهنم بیاید بنویسم تا بعدن به آن یا به او فکر کنم! احتمالن آن زمانی که به ذهن من آمده اند احتمالن زمان مناسب نباشد!

هر روز دارم با ع سرماجرای سهم خواهی از فلان چیز بحث می کنم. با اینکه می دانم اساسن آن موضوع برای ع مهم نیست و صرفن به علت بیکاری آن موضوع را مطرح می کند و سرگرم می شود اما این ماجرا را هنگام آن بحث ها از یاد می برم. از این به بعد تنها "سکوت" خواهم کرد. ماجراهایی دیگری هم وجود دارد که جنسش همین است. یکی از طرفین دارد با آن سرگرم می شود هرچند ممکن است به اندازه بالا عیان نباشد.

کارهایی که روزمره هستند، باید هرروز در زمان معین انجام شوند تا برنامه مندتر شوم و اگر درگیر ماجرایی بودم، به این فکر نکنم که فلان کاری که هروز انجام می دادم را انجام نداده ام.
پی نوشت نامربوط 1: چند پست اخیر بیش از حد از جنس "درهم ورهم" بوده اند یا رنگ و بوی شخصی داشته اند. نمی خواهم بگویم که مطلب دارم و حوصله اش را ندارم. نخیر! مدتی است با فقر محتوا روبرو شدم. وقتی سیستم ورودی ای دریافت نمی کند، خروجی هم نخواهد داشت! گفتم بنویسم تا سیستم را در ادامه تغذیه کنم و چیزهای ارزشمندتری بنویسم!
پی نوشت نامربوط 2:مدتی است که  قسمت "برگزیده از میان نوشته های دیگران" که درباکس های کنار صفحات وبلاگ وجود دارد را آپدیت می کنم. اگر چیزجالبی در طی روز ببینم و حال و حوصله اش هم باش و یادم هم نرود آن جا اضافه می شود، بعد از مدتی هم جایگرین می شوند.


  • ابوالفضل چنگیزی

1-معمولن از مصاحبت با سین لذت می برم. سین با بقیه فرق دارد. دغدغه هایش روی کاغذ متعالی تر از بقیه ای است که هر روز می بینم. ضعف های یکسانی هم داریم. همیشه به چیزهایی فکر می کنم که او هم دارد فکر می کند و بالعکس. هیچ وقت گمان نکرده ام از مصاحبت با او وقتم تلف شده باشد. حتی آن روز! با سین حرف های به ظاهر مهمی می زنیم؛شاید واقعن مهم باشد. حداقل تا چند سال آینده مهم ترین تصمیم های زندگی ام را شامل می شود. حرف های خوبی به او می زنم! به فکر فرو می رود اما خودم هم می دانم حرف هایم کهنه است. می دانم که خودم را یکی دوسالی است دیگر به فکر فرو نبرده است. چند روز پیش هم این ها را داشتم به الف می گفتم. چندماه پیش هم به میم. سال پیش هم به یک میم دیگر! یک چیز را خوب می دانم و آن اینکه این حرف ها مال خودم نیست. حمال حرف های این و آن شده ام.

2- شده است که ناگهان امیدهایتان بخشکد؟ همه چیز رنگ ببازد؟ وقتی به آن ماجرا فکر می کنم چنین می شود. هنوز هم خوابش را می بنیم. هنوز هم گاه شب ها نمی توانم راحت سر بر بالین بگذارم. نمی توانم فکرش را از سرم بیرون کنم. واقعن نمی توانم!

3- به زودی باید به اینجا کمی سر وسامان بدهم. برنامه های خوبی دارم. تنها مشکل procrastination است:)) شاید یکی دو روز و نهایت چند روز برای انجام همه آن کار ها کافی باشد. بیش تر از دو روز احتمالن باعث خواهد شد کمی از سر و سامان "صرف" فراتر بروم که اگر بروم نتایج خوبی را خواهید دید.

4- مشکل دیگر هم اینکه مطالب منتشر نشده ام خیلی زیاد شده. خیلی هایش تاریخشان گذاشته. بعضی موضوع ندارند و یادم رفته درونشان چه خبر است وحال هم ندارم میان آن بدون موضوع ها بگردم. خیلی ها را کامل نکرده ام و شاید هم نکنم. خیلی ها زیادی افشاگری دارند و به نظرم برای انتشار مناسب نیستند. خیلی هایش هم دغدغه های امروز من نیستند. باید به آن ها هم سر و سامان دهم.

5- در دو هفته گذشته دو فرصت خیلی خوب را از دست دادم. البته آن قدر خوب نبودند که برایش غصه بخورم. دو چیز را هم بیشتر از هرچیزی دیگری دیدم. یکی رفتار ها بچگانه و دیگری تصمیم های جوگیرانه. البته آن اولی مختص این یکی دو هفته نبوده و نخواهد بود. به هرحال.

6- یک شعر خیلی خوب از مولانا اخیرن خواندم. کاملش را اینجا می توانید ببینید. شاه بیتش این است:

در جرم توبه کردن بودیم تا به گردن/ از توبه های کرده این بار توبه کردم

7-همیشه (از دبیرستان گرفته تا همین چند وقت پیش) فکر می کردم به چیزهای محض بیشتر از چیزهای کاربردی علاقه دارم .مثلن ریاضی کاربردی در مقایسه با ریاضی محض برایم خیلی غیردوست داشتنی تر بوده. اساسن مهندسی خواندن هم آب سردی بود بر همه ی آن دوست داشتن ها ولی اخیرن که دارم اپلیکیشن ها را می بینم همه چیز فرق کرده است. کاربردها را که می بینم به وجد می آیم. احتمالن اکنون کار معمولی ای که کاربردی تر باشد را به کار برجسته ای که اپلیکیشن خاصی نتوان بعد ها برایش متصور شد را ترجیح بدهم!

  • ابوالفضل چنگیزی

پیش نوشت 1: قبلن کمی درباره  اینکه چگونه علایقمان را تشخیص دهیم نوشته ام که می توانید اینجا آن را مشاهده نمایید. اهمیت موضوع و خردبودن آن نوشتار مرا بر ان داشت تا آن را تکمیل کنم. این نوشتار دوقسمت خواهد داشت که قسمت نخست به دلایلی که سبب می شود چیزهای زیادی در گستره علایق ما جا بگیرند، می پردازد و قسمت دوم آن نیز ارائه راهکار و پیشنهادات خواهد بود.

پیش نوشت 2: تنها دو مورد پست دنباله دار در وبلاگ وجود دارد. نخست ماجرای سفرنامه(قسمت اول، قسمت دوم) و مورد دوم هم سررشته زندگی را بدست بگیرید که هنوز فرصت نوشتن قسمت دومش را نیافته ام هرچند احتمال نوشتنش نیز کم است.

اصل مطلب: 

از کجا تشخیص دهیم که علایق ما واقعی هستند و تحت تاثیر علایق زودگذر و فیلد های پر زرق و برق قرار نگرفته ایم؟

چرا به همه چیز ناخنک می زنیم؟

چگونه باید علایق واقعی خود را از غیرواقعی ها سوا کنیم؟

بیایید به دلایل این موضوع بپردازیم:

خیلی چیزها ترند است

فکر می کنم همسایه مون مش قاسم نیز درباره machine learning و deep learning  چیزهایی بداند (و حتی بهتان توصیه می کند که اول برو سراغ tensorflow و بعدش pytorch :دی) و به ادبیات شبکه های اجتماعی بتوان او را از خوب های AI به شمار آورد:))

یعنی در این حد به نظرم بعضی چیزها مطرح هستند و فارغ از رشته (یا شاید بهتر باشد با کوچکترین ارتباطی که بین رشته مان و این مباحث حس کنیم) به این ها ورود می کنیم و ازجایی به بعد هم ممکن است حواسمان نباشد که به خاطر ترند بود این ها به آن ها ورود کرده ایم و شاید واقعن تمایلی به ادامه آن ها نداریم اما به صورت کج دار و مریز ادامه می دهیم و تهش هم هیچی. 

یا وقتی به اکانت آیلان ماسک در توییتر و اینستاگرام نگاه می کنم، می بینیم که تقریبن همه دوستان من او را فالو کرده اند و لابلای لایک های سگ و گربه و فلان سلبریتی، کارهایش را دنبال می کنند.

افراد مورد علاقه و کسانی که فالوشان می کنیم 

به شخصه وقتی می بینم محمدرضا شعبانعلی درباره چیزی می نویسد و یا کتابی معرفی می کند نسبت به آن نمی توانم بی اعتنا باشم. حتی اگر مطمئن باشم که آن چیز در حوزه علاقه من قرار نداشته باشد. درواقع قرار گرفتن در چنین جایگاهی بسیار مسئولیت زاست که حتی درمعرفی اندیشمندان و کتاب های مورد علاقه ات هم باید تامل به خرج دهی. به هرحال حرفم این است که گاهی علایق افرادی که مورد علاقه امان هستند و آن ها را فالو می کینم-حتی درصورت علاقه نداشتن- علایقشان را نیز دنبال می کنیم.

گاهی دنبال هم افزایی هستیم

گاهی با این هدف که ظرفیت های فعلی را بهبود بخشیم و یا ظرفیت های جدیدی ایجاد نماییم به سراغ مباحث جدید تر می رویم. می بینیم که خروجی مهندسی الکترونیک و موسیقی شده پینک فلوید یا ارزش افزوده ی کسی را که مهندسی و مدیریت خوانده را با کسی که مهندسیِ خالی خوانده  مقایسه می کنیم و مصمم می شویم که ما هم چیزهایی را باهم داشته باشیم اما سوال اصلی اینجاست آیا انبوهی از ناموفق هایی که نتوانسته اند چیز به خصوصی از ترکیب دو یا چند چیز به دست آورند را نیز دیده اید؟

گاهی از همان ابتدا علایقمان را دنبال نکرده ایم

شاید وقتی به چیزی ناخنک می زنیم، واقعن آن چیز علاقه واقعی ما باشد. احتمالن کار درست آن باشد که به کلی مهاجرت کنیم به اون فیلد ها اما خب گاهی جرئتش را نداریم. گاهی می گوییم من که تا اینجا آمده ام(هرچند اشتباه) پس باید تا آخر هم برم!

فکر می کنیم با چند تاکورس می شه برنامه نویس شد

اگه بخوام این رو تعمیم بدم میشه اینکه به خاطر سادگی اولیه فکر میکنیم می تونیم همه کارها رو می تونیم خودمون بکنیم و فکر هم می کنیم به آنها علاقه داریم مثلن طرف یه سایت رو با همین ابزارهای drag و drop بالا میاره بعدش میاد میگه که تو دنیای امروز نیازی به برنامه نویس نیست! من خودم بلدم! دیگه وای از روزی که چندتا کورس ببینه! اون وقت بیایید و فیلد interest هایش را ببینید.

یکدفعه نمی شود همه چیز را یاد گرفت

فرض کنیم من "واقعن" به x1 و x2 و x3 و x4 علاقه دارم اما عدم درک اینکه همزمان نمی توانم به همه آن ها بپردازم باعث می شود به اشتباه فکر کنم که یک یا دو مورد از آن ها را دوست ندارم چرا که وقتی ورودی هایمان خروجی نداشته باشند کم انگیزه می شویم.

جوگیر هستیم

عمومن خیلی از کارهایی که می کنیم که دراثر جوگیری است. مثلن تلویزیون جومونگ پخش می کند و پدر و مادر مجبور میشن برن برای بچشون تیروکمون بخرن چرا که بچه اشون فکر می کنه از علاقه مندان جنگاوریه:)) و احتمالن می خواد بره دوباره گروه دامول رو تشکیل بده یا مدتی که والیبالمون نتایج خوبی می گیره، علاقه به والیبال هم خیلی زیاد می شه(البته مشاهدات من محدود به پارک ها و فضاهای ورزشی شهر است و زمان مسابقات را با زمان های دیگر مقایسه می کنم- نیک می دانم که فاکتور های دیگری هم دخالت دارند اما بطور خیلی شهودی)

مثال دیگر هم ماجرای مذاکرات هسته ای است. زمان مذاکرات می شود. دکتر ظریف را می بیند و می گوید من عاشق مذاکره هستم:)) دوران انتخابات می شود می رود و برای ریاست جمهوری ثبت نام می کند:))

آیا همه این ها واقعی است؟!

نظام آموزشی

کلن به نظرم هرمشکلی که تو این مملکت باشه و بخواهیم علت یابی کنیم یک علتش به نظام آموزشی برمی گردد:))

اطرافیان و تاثیراتی که روی علایق دیگران می گذارند

یکی از بچه های کارشناسی دانشکده مون که قدرت می خوند و الان ارشد علوم کامپیوتر دریکی از دانشگاه های کانادا می خونه می گفت که موقع انتخاب رشته می خواسته بره کامپیوتر منتها فامیلاش بهش گفته بودند که کامپیوتر رو خودت می تونی در کنار هررشته ای که بری یاد بگیری:|

یا مثلن پزشکی می بینیم که تقریبن فقط به شاعری شناخته می شود و قس علی هذا.

به نوعی فرد مجبور می شود آن چه را که به او تحمیل شده نیز دوست داشته باشد و در عین حال به دوست داشتن های واقعی اش هم بپردازد.

حسود هستیم(شاید رمانتیک واژه مناسب تری باشه البته چیزی از حسود بودنمان کم نمی کند:دی)

می بینیم که دوستانمان درفلان مسابقات مقام آورده اند یا فلان قدر از فلان چیز در می آورند و خودمان را گول می زنیم که به فلان چیز علاقه داریم و شروع می کنیم و به یادگیری و تهشم هیچی. شاید اینستاگرام هم بیشتر کمک کرده به علایق ناواقعی و شوآف. این رو هم ببیند از آلن دوباتن تحت عنوان رمانتیک بودن در عصر اینستاگرام نابودتان می کند.

ماجرای نباید علم تا این حد شاخه شاخه می شد

تو یکی از کامنت ها محمدرضا می گفت:

اما اگر نظر من رو بپرسی (و البته ازم نخوای که استدلال کنم؛ چون نه سوادش رو دارم؛ نه اگر داشتم حوصله‌‌ی شرح طولانی‌اش رو) نگرش من اینه که علم در طول هفت یا هشت قرن اخیر، بیش از حد شاخه شاخه شد.
البته این مسیر، تا حد زیادی اجتناب ناپذیر بود. اما نمی‌تونم بپذیرم که علم، تا این حد انشقاق‌پذیر باشه. فکر می‌کنم این رشته رشته شدن‌ها، عملاً یه «منزل‌گاه موقت» بوده که به تدریج داریم ازش عبور می‌کنیم و شاید در کمتر از یک قرن، دوباره به جای علوم طبیعی، و علوم انسانی و علوم ریاضی و مواردی از این دست، همون «علم» رو داشته باشیم.

فکر می کنم یکی از دلایلی که می توان برای بعضی از تمایلاتمان من جمله همه چیز دانی آورد همین باشه.

 

پی نوشت: فکر کنم یه جاهاییش بی ربط شد. به بزرگی خودتان ببخشیدwink درواقع پیش فرض من این بود که وقتی سراغ چیزجدیدی می رویم احتمالن فکر می کنیم به آن چیز علاقه داریم و به نوعی سعی کردم به دلایل اصلی ای بپردازم که زیر کلمه شیک و زیبای "علاقه" پنهان شده اند.

  • ابوالفضل چنگیزی


خطر اسپویل

همه فیلم هایِی که وسطش حس کردم بهتره نیمه کاره رهاش کنم اما دوباره به هردلیلی ادامه اش را دیدم فوق العاده از آب در آمدند. یکی مونده به آخریش the usual suspect بود و این یکی فیلم ایتالیایی و بی نظیر life is beautiful . اولِ فیلم همه چیز اوکی است وهمه شادند:) دوبله انگلیسی اش هم واقعن قابل قبوله. حتی خیلی قابل قبول! سکانس اول فیلم هم با نمکه هرچند خیلی باهاش روبرو شدیم. قیافه، نحوه حرف زدن و رفتارهای گوئیدو هم نوید یک کمدی موقعیت رو میده (خودتان بالا و پایین پریدن های بنینی رو موقع اسکار گرفتن ببنید تا دستتون بیاد:دی)Buon giorno, Principessa گفتن هایِ گوئیدو هم عالیه ( مخصوصن اونجا که پشت میکروفون می ره). حتی شوخی های فیلم هم قابل قبول است. خب الان احتمالن می پرسید چته؟ بشین فیلم به این خوبی رو ببین اما من این روایت را دوست ندارم. انتظار فیلم تفکربرانگیز رو داشتم چرا که مهدی عزیز فیلم را معرفی کرده.(یک سال طولش دادم! تنها فیلمی که مهدی معرفی کرده و به نظرم درحد و اندازه های تعریف هایش نبود pulp fiction بوده اما خب بعدش متقاعد شد:)) ) بالاخره درست جایی که یک دفعه چند سال بعد را می ببینیم که بچه پنج ساله دارند، بیخیال ادامه دیدن می شوم و می گویم حوصله اش را ندارم. این جور فیلم ها خوب است ولی برای با چیپس و پفک خوردن:دی.

چندین ساعت می گذرد. یک ساعت تا زمانی که معمولن می خوابم باقی مانده. حوصله هیچ کاری را ندارم. خب چی بهتر از فیلمی که یک ساعتش باقی مانده! برای گذران وقت ادامه اش را پلی می کنم. گوئیدو و جاشوآ رو به بهانه اصلاح نژاد به اردوگاه های آلمان ها می برن(یادمه تو کتاب زبان فارسی داشتیم که آلمان ها درست نیست و باید بگیم آلمانی ها. کام آن! کاش چیزای بدرد بخورتری یادمون میدادین) حدس میزنم درباره هولوکاست باشه. درادامه خشونت های نازی ها رو می بینیم اما گوئیدو به پسرش می گه این یک بازیه! هرکی بیشتر امتیاز بیاره بازی رو می بره. باید سخت باشی تا امتیاز بیشتری بیاری و جایزه بازی یه تانک واقعیه! و وقتی افسر نازی می گه کی آلمانی بلده تا حرف هاش ترجمه شه می ره و در حالی که بلد نیست جوری حرف می زنه که نشون بده به پسرش که این یه بازیه و البته مفاهیمش رو اون بین می گنجونه. درادامه طنز تلخ تر و تلخ تر میشه و گاهن خنده های تلخی رو به ارمغان میاره. روایت دراماتیک تری به تصویر کشیده میشه که از نظر من از نصفه اول بسی قابل توجه تره . زیبا و دردناک. مرگ گوئیدو بسی دردناکه ولی نه از نظر خودش و فریاد های we won جاشوآ در بغل مادر بسی دوست داشتنی. چقدر راضیم از دیدنش. گوئیدو فوق العاده است. زندگی را می فهمد. خیلی می فهمد. شاید نباید اجازه دهیم گوئیدو زندگی امان کم رنگ شود. 

  • ابوالفضل چنگیزی

اول کتاب مسائل اخلاقی پالمر هنجارها و نظریه های اخلاقی معرفی شده است. درادامه نیز case هایی مطرح شده که اگر شما جای فرد مورد نظر بودید چکار می کردید یا هرکدام از کارهایی که می شود در این ماجرا انجام داد، غایت گرایانه است یا وظیفه گرایانه یا منفعت گرایانه و ...؟

 وقتی بعضی از اون ها در کلاس مطرح می شد بچه ها می گفتند نمی تونیم تصمیم بگیریم ولی توضیحاتشون مشخص می کرد که درست یک لحظه قبل از آن که هردو گزینه رو از دست بدهند کدام را انتخاب خواهند کرد یا حداقل اندکی از مدل ذهنی شون و اولویت هاشون تو زندگی مشخص می شد.

یکی از آنها پرسش خیلی سختی بود. شاید فقط برای من. از هرکسی که آن سوال را پرسیده بودم، پاسخ صریحی می شنیدم.(شاید باید برای خودم متاسف شم که دوستام حتی مردد هم نشدن) بعد از مدت ها روی کاغذ به آن پاسخ دادم تا اینکه مدتی پیش اتفاقی مشابه رخ داد. نمی دانستم پاسخم در دنیای واقعی با آنچه در ذهن داشتم متفاوت است. 

  • ابوالفضل چنگیزی

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفت و گوی من و تو / چون پرده درافتد نه تو مانی و نه من


نمی دانم رباعی بالا از خیام است یا ابوسعید ابوالخیر هرچند بیشتر به خیام منتسبش می دانند. با این حال، علیرضا قربانی به همراه کیهان کلهر عزیز رباعی فوق را درکنار چند رباعی دیگر، در تورنتو اجرا کرده اند. بسیار زیبا و دلنشین است. می توانید آن را در اینجا مشاهد کند.


پی نوشت : این هم کار فوق العاده دیگری است از کیهان کلهر که بارها آن را شنیده ام. امیدوارم لذت ببرید. 

  • ابوالفضل چنگیزی
با افتادنش از روی دوچرخه و سخت مجروح شدنش بسیار اندوهگین می شوم اما اینکه سرش به جدول نمی خورد کمی تسلایم می دهد.
خندیدن آن جوان های بی شعور دوباره اندوهگینم می کند اما اینکه خودش به آنها توجهی ندارد اندوه ها را می زداید.
حرف های دکتر برای لزوم عمل، طاقتم را سر می آورد اما شنیدن این که با انجام فلان و پرهیز از بهمان شاید بتوان جلوی آن را گرفت، اندکی آرامم می کند.
با هیچ کار درست و حسابی ای نکردن در ده روز گذشته نمی توانم کنار بیایم اما یادآوری اینکه اگر جز این می کردم نمی توانستم خودم را ببخشم کنارآمدن را برایم آسان تر می کند.
این که بالاخره تمام شد کمی آرامشم می دهد اما می دانستم می توانستم بهتر تمامش کنم. افسوس ماه ها پیش تمام کردنش بر دلم می می ماند.
این که تا این حد مرا سزاوار تشکر و و ستایش می داند وجدانم را رنج می دهد هرچند وجدانم چند ساعتی است که حجم رنج یکسانی را تحمل می کند و مثل همیشه با گذشت ساعات بر رنجش افزوده نمی شود. احتمالن باید نشانه خوبی باشد.
کارانجام شده با ایده آل فاصله دارد و این برکسی پوشیده نیست اما می دانم که کسی هم نمی توانست بهتر از این، آن را انجام دهد.
سهمِ غفلت ها، جهالت ها و خودخواهی هایم را نمی دانم همانطور که سهمِ آگاهی ها و دلسوزی هایم برایم مبهم است.
این روزها گاه بی دلیل از کوره در می روم و بد و بیراه می گویم و گاه بیخیال، نظاره گر ماجراهایی که موضع گیری صریح و سریع می طلبند، می نشنیم.
گاه ناخواسته او را می رنجانم و گاه حرف هایم دلنشین تعبیر می شود.

ای کاش این کابوس زودتر تمام شود ...
  • ابوالفضل چنگیزی