مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۴ ارديبهشت ۹۷
  • Abolfazl

 رفتیم که چند دقیقه ای یک سوال بپرسیم که جوابش آری یا نه بود ولی یک ساعت طول کشید. به بهانه سوال دوستم که می گفت من به فلان فیلد ها علاقه دارم اما نمی توانم یکی را انتخاب کنم، یک ساعت صحبت کردیم .گفت دوست داشتم که کسی این حرف ها را وقتی هم سن شما بودم و حتی پیش تر به خودش می گفته.

قسمت کوچکی از حرف هایش را در زیر می نویسم.

  • Abolfazl

بچه تر که بودم فکر می کردم اگر در لحظه ی سال تحویل دور سفره هفت سین نباشی و اگر در همان یکی دو دقیقه قبل از لحظه تحویل سال دعا نکنی، دیگر آن سال، سال نمی شود! زور می زدم تا جایی که می توانم دعا کنم و همیشه هم نگاه دیگری به دعاهای آن لحظه داشتم و احساس می کردم بیشتر می گیرد. به هرحال تنها تفاوتی که داشت آن بود که کمک می کرد اولویت های زندگی ام را بیشتر بشناسم چرا که آن زمان فکر می کردم احتمالن دعای اول باید بیشتر از دعای دوم و سوم به مستجاب شدن نزدیک باشد. علاوه بر اولویت بندی سعی می کردم دعاهایم کلی تر و جهان شمول تر باشد تا بتوان مسائل بیشتری را در چند دعا جا داد: )) گذشت و گذشت تا اینکه هفت/هشت سال پیش برای اولین بار لحظه تحویل سال در کنار خانواده و سفره هفت سین نبودم.

بعد ها قصد کردم که هرسال چند هدف را یادداشت کنم و سعی کنم به آن ها برسم. هیچ وقت هم نمی رسیدم. مقداری مربوط به این می شد که واقع گرا نبودم. نمی توانستم هیچ وقت مرز توانستن و نتوانستن خودم را مشخص کنم و همیشه فکر می کردم هرکاری از دستم برمی آید. هنوز هم گاهی در تشخیص این مرز ناتوانم. مقداری هم مربوط به اینکه به چشم task بهشون نگاه نمی کردم که قراره انجام بشن و مثلن در یه تاریخی تیک بخورن. بهشون هویت می دادم. هویتی بیشتر از یک هدف.

امسال هیچ کدام از آن هدف گذاری ها را نکردم. بی نظرم بی فایده بودند. مایندست من هم که نرسیدن بود. به جایش تصمیم گرفتم ، یک عادت بدم رو ترک کنم. تنها "یک" عادت بد.

من عادت ها و ویژگی های بد زیادی دارم. کم کتاب می خونم. زیادی اخبار رو دنبال می کنم. تنبلم. زیاد می خوابم. قبل شروع هرکاری مدت زیادی رو به گشتن در وب و تلگرام تلف می کنم. نمی تونم مدت طولانی روی یک موضوع متمرکز بشم. خیلی اهل معاشرت نیستم. شنونده خوبی نیستم. چندوقتی است بلافاصله بعد غذا، آب می خورم: )) و کلی چیز دیگه. خب کدومشون رو ترک کنم؟

هیچ کدوم. یک ویژگی خیلی بد دیگر هم دارم که بر همه اینها غلبه داره و اون حسرت خوردن و ای کاش گفتنه.

ای کاش این کار رو این جوری انجام داده بودم. ای کاش اون روز فلان چیز رو نمی گفتم. ای کاش این جوری تموم می شد. ای کاش فلان کلاس را شرکت کرده بودم. ای کاش فلان جا نرفته بودم. اگه این رو انتخاب کرده بودم بهتر بود.

فکر می کنم حالا که تصمیم گرفتم امسال تنها "یک" عادت بد را ترک کنم، بازهم مانند همه دیگر انتخاب هایم سعی کردم همه چیز را باهم بخواهم. درست مانند اینکه غول چراغ جادو سراغت بیاید و بگوید تنها یک آرزویت را برآورده کند و تو تقلب کنی و در آن یک آرزو بخواهی تمام آرزوهایت محقق شود.
من فکر می کنم حسرت نخوردن می تونه کمک کنه بیشتر در لحظه زندگی کنم. جوری انتخاب کنم که راضی تر باشم چرا که می دانم بعد ها اگر لازم باشد افسوس بخورم، تصمیم گرفتم که این کار را انجام ندهم پس شاید از همان ابتدا جلوی ضرر را را بگیرم. راضی تر زندگی کنم و بیشتر درک کنم که در خیلی از دوراهی ها انتخاب هیچ کدام از راه ها بر دیگری برتری نداره تنها موضوع به تعویق نینداختن اون تصمیم گیری و راضی بودن از طی مسیر است و احتمالن کسی که در مسیر دیگر است هم  مانند من فکر می کند و گمان می کند من نوعی که در آن مسیر دیگرم بیشتر احساس خوشبختی می کنم.  باعث می شود بیشتر به شهودم اعتماد کنم. به برگشت پذیر نبودن انجام کار ها بیشتر واقف می شوم. احتمالن باعث شود بیشتر نگاهم به جلو باشد نه به عقب. اون تایمی رو که اغلب صرف افسوس خوردن می کنم حالا مجبورم یک کار دیگه کنم. سعی خواهم کرد در هر لحظه بهترین باشم چرا که دیگر نمی توانم بگویم اگر فلان جا حقم را نخورده بودند، اگر دلار فلان قدر نشده بود، اگر تحریم نبود، اگر در خاورمیانه بدنیا نیومده بودم، اگر ... .در واقع نخواهم توانست با هزار اما و اگر شکست هایم را توجیه کنم.

امیدوارم کنترلمون روی عادت هامون بیشتر و بیشتر بشه:)

احتمالن بعد ها بیشتر برایتان از اثرات ترک این عادت بد بنویسم.

پی نوشت: عکس رو از اینجا برداشتم.

  • Abolfazl

در این یکی دو ماه گذشته (وخصوصن دو سه روز اخیر ;) ) فرصت خوبی دست داد تا تعدادی فیلم ببینم. از دو سال پیش تصمیم گرفتم هفته ای یک فیلم ببینم. یک ترم هم با همین فرمون جلو رفتم. در آن بازه فیلم های خیلی خوبی هم دیدم و البته سعی می کردم در محتوای فیلم ها هم خیلی فکر کنم. از مدتی به بعد سعی کردم هر فیلم جدید بگونه ای با فیلم قبلی در ارتباط باشد؛ این ارتباط برای من گاهی کارگردان مشترک، گاهی بازیگر مشترک و گاهی هم ژانر یا موضوع مشترک بود. احساس کردم این جوری گین بیشتری دارد. به هرحال در صورتی این زنجیره ارتباط گسسته می شد که دوستی فیلمی معرفی می کرد و البته بلافاصله زنجیر ارتباط دیگری شکل می گرفت.

بعد از مدتی این عادت حسنه را ترک کردم. سال پیش وقتی دوباره آمدم آن را شروع کنم، با house of cards آشنا شدم و آن قدر فصل یکش خوب و آموزنده بود و بازی ها آن قدر شاهکار بودند که مطمئن بودم باید اول تا آخر فصل پنج آن را ببینم. سریالی که البته هرگز فصل پنجش را ندیدم. این اواخر آن قدر کشش داده بودند که حوصله ام را سر می برد (با این حال آن قدر آن سه فصل اول را دوست داشتم و بعضی سکانس ها در ذهنم مانده که فصول بعدش تصویر فیلم را خراب نکند).

این مقدمه طولانی را گفتم که بگویم مدتی است دوباره آن سنت حسنه را زنده کرده ام و فرصت کرده ام تعدادی فیلم ببینم. گفتم بعضی از آن ها را هم پیشنهاد دهم. به قول این برنامه ها، با ما همراه باشید:))

  • Abolfazl

مدت زیادی است که ننوشته ام و اگر هم چیزی نوشته ام بیشتر از جنس به اشتراک گذاشتن شعری یا سرهم بندی روزمرگی هایم بوده. روزمرگی هایی که به نظرم ارزش به اشتراک گذاشته نداشته اند با این حال به اشتراک گذاشتمشان: )). در این دو ماه خیلی سعی کرده ام بنویسم. بارها نوشته ام و پاک کرده ام. آن هایی که پاک نکرده م و در پیش نویس هایم هستند هم ارزش انتشار ندارند. سوال اینجاست که چرا نمی توانیم گاهی بنویسم؟ چیزهایی که در حالت کلی به ذهن من می رسند:

  • Abolfazl

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی / خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد / حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است / عیش با آدمی ای چند پریزاده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

اجرها باشدت ای خسروشیرین دهنان / گرنگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات/  مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ / ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن / که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی


پی نوشت 1: آخر شب که می شود، گاهی حافظ می خوانم. حس و حالم را خوب می کند. به اندازه ای که این شعر زیبا حال امشبم را خوب کرد، فکر نمی کنم چیزدیگری می توانست چنین کند. 

پی نوشت 2: بیت اول را خیلی دوست دارم. خیلی آرامش بخش است.

پی نوشت3: دوست داشتم این غزل را با صدای شاملو هم می شنیدم که گویا از چنین نعمتی محروم شده ایم و این غزل در بین غزل هایی که شاملو خوانده وجود ندارد. 

  • Abolfazl

1

امتحاناتم بالاخره تمام شد. ترم سختی بود. خیلی سخت. به شخصه فکرمی کنم چیزی که باعث شد در انتها، نتیجه  فاصله زیادی با مطلوب داشته باشد، زیاده روی خودم بود. بیشتر از بیست واحد کار درستی نبود(الان معتقدم حتی بالای 16 واحد هم نادرسته:د). پنج روز هفت و چهل و پنج هم همینطور هرچند از اواسط ترم آن را به سه روز رساندم:))

چه حسرت ها که بر دلم نماند. درمقایسه با ترم قبل، چه تئاترها که رفته نشد و چه قدم ها که زده. چه بسیار کتاب هایی که به پایان نرسیده، رها شدند و چه بسیار شب ها که خواب به چشمانم گذر نکرد. با این حال بزرگ ترین دستاوردی که این ترم برایم داشت مشخص تر شدن مسیر زندگی ام بود. اکنون تا حد خوبی به چیزهایی که باید فکر می کردم، فکر کردم. از بی انگیزه ترین حالت ممکنِ خودم شروع کرده و به تدریج تمام انگیزه ها و هدف هایم را مشخص کردم. تقریبن می دانم چه مساله ها و سوال هایی برایم در چند ده سال آینده (اگر عمری باشد) قرار است مطرح باشد (و چه مسائلی قرار است مطرح نباشد). تنها چیزی که باقی می ماند، پذیرفتن هزینه هایی است که تصمیم هایم در ادامه تحمیل می کند و اینکه اگر در مسیر جای خوش آب و هوایی دیدی توقف زیادی نداشته باشی که احتمالن شب می شود و به موقع به مقصد نمی رسی!

2

تا عید احتمالن مهاجرت می کنم! به نظرم خرید دامین و مهاجرت از بیان، مرا بیشتر به نوشتن ملزم خواهد کرد و به نوعی انگیزه بیشتری دهد هرچند شاید جنس نوشته هایم را عوض کند. حداقلش این است که دیگر نوشته های این تیپی نخواهم داشت:)) تنها مشکلی که وجود دارد این است که نمی دانم آیا می خواهم همه این مطالب(با نهایت حذف چند مورد) را هم منتقل کنم یا نوشتن را از نو شروع کنم (و هر ازگاهی به نوشته های قبلی ام لینک بدهم). هرکدام از این انتخاب ها شرایط خاص خود را دارند. به زودی دراین باره هم تصمیم گیری خواهم کرد.

3

خطر اسپویل

ربه کا را دیدم. صداقت، فروتنی، دست و پا چلفتی بودن و از جنس دوینتر نبودنِ فونتین(تو فیلم اسم نداشت فکر کنم!) را خیلی دوست داشتم. بازی خیلی خوبی ارائه داده بود. بطور کلی شخصت پردازی فیلم خوب بود. اینکه رفته رفته زن جدید، زن قدیم را با توصیفات دیگران می شناسد جذاب است.  یکی از قسمت های جالب فیلم جایی بود که همسر جدید دوینتر وارد عمارت ماندرلی می شد درحالیکه فقط یک حامی (که همون همسرش باشه) داشت و کلی بدخواه. شرایط خیلی سختی است. حتی سخت تر نسبت به حالتی که هیچ حامی ای نداشته باشی. در حالت دوم حداقل از همان ابتدا برنامه ات مشخص است اما در حالت اول که گاهی حمایت حامی را به هردلیلی (نبودنش در یک کیس خاص و...) از دست می دهی و بطور نسبی آمادگی کمتری داری. احتمال شکستنت هم بیشتر است چرا که اطرافیان با هربار حمایتِ حامی، ممکن است رفتارهایی دورتر از حد انتظار در قبالت انجام دهند. سوختن خانه هم سکانس خوبی بود. معماگونه بودنش خوب بود اما قابل حدس تر از هرکار هیچکاک و در نهایت اینکه درانتها دوباره فونتین سعی کرد خودِ خودش و ارجینال باشه تا شبیهِ زن قبلی جالب.

4

می خواهم سلسه مطالبی را شروع کنم و درباره عدالت بنویسم. به زودی این کار را خواهم کرد.


  • Abolfazl

داشتم به دو کیس مختلف فکر می کردم و مقایسه ای بین آنها انجام می دادم. نخستینِ آن دو این است که توانایی ات بیشتر از آنچه در واقع هست پنداشته شود و بالطبع مورد دیگرهم عکس مورد بالاست یعنی توانایی ات کمتر از آنچه در واقع هست پنداشته شود. یک وقت هست که خودمان سبب ساز این ماجرا می شویم و یک وقت هم هست که همه چیز دست به دست هم می دهند که برخلاف تمایلمان این اتفاق بیفتد. به نظرم مورد مهم آن "میزانی" هست که بهتر یا بدتر پنداشته می شوی و بعد اگر به هردلیل در چنین دام هایی گرفتار شدیم تا چه حدی پیش رویم و اساسن حدش کجاست؟

  • Abolfazl

سکانس 1

مادرم چند بار زنگ می زنند. شاید کار مهمی باشد. تلفن را بر نمی دارم. نه اینکه نخواهم صحبت کنم بلکه جایی که هستم آنتن دهی ضعیفی دارد. با خودم می گویم یکی دو ساعت دیگر زنگ می زنم. احتمالن باید ناراحت شده باشند چرا که آن زمان همیشه تلفن را برداشته ام. خودم این تایم را پیشنهاد داده بودم.

سکانس 2

فکرم درگیر است. خیلی درگیر. ماجرایی از مدتی پیش آزارم می دهد. به سمت خشکشویی راه می افتم تا لباس ها را بگیرم. نشسته و دارد غذا می خورد. بیشتر لفتش می دهد. هیچ اعتراضی نمی کنم. به جای اینکه از من تشکر کند می گوید تو چقدر آرام هستی. کجا درس می خوانی؟ چه می خوانی؟ نمی دانم سوالاتش به آرام بودن چه ارتباطی دارد! بر خلاف تمایلم برایش توضیح می دهم. حتی می پرسد کجایی هستی. اولش نمی خواهم توضیح دهم و مقاومت می کنم چرا که از شخصیتش بدم می آید. فکر می کند آدم بامزه ای است ولی مزخرف است. با این حال برایش توضیح می دهم. در نهایت هم با ان شالله موفق باشی به مکالمه پایان می دهد. سنگینی نگاه همراه با حسرتش را تا لحظه بیرون آمدن احساس می کنم.

  • Abolfazl
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ آذر ۹۶
  • Abolfazl