مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

آخرین نظرات

پیش نوشت 1: این نوشته بیشتر از سایر نوشته هایم، رنگ و بوی شخصی دارد و احتمالن خواندنش چیزی جز اتلاف وقت به بار نخواهد آورد. به همین منظور توصیه می کنم از خواندن آن صرف نظر کنید. به هرحال باید می نوشتم تا اندکی به اجرا نزدیک تر شوم.

اصل مطلب: این روز ها به شدت خسته می شوم. با این حال دقیقن علت این خستگی ها و انرژی کم آوردن هایم در طول روز را نمیدانم. به گمانم چیزهای زیادی دست به دست هم داده اند و چنین چیزی را پدید آورده اند. با این حال تعدادی راهکار که بعضی هایش قبل ها برایم مفید بوده و بعضی چیزهایی که به نظرم آمد بهتر است رعایت کنم را در زیر نوشته ام تا رعایت کنم:

بعضی از این خستگی ها ناشی از بی انگیزگی هستند. کلی درس مزخرف باید گذرانده شوند. بعضی به استاد برمی گردد که نمی تواند منِ مخاطب را جذب کند و من نیز به ضرب و زور حذف 3/16 ام مجبورم آن را تحمل کنم و یک سری هم مربوط سرفصل مصوب وزرات علوم. مدت هاست فلان چیزدیگر کاربرد ندارد و از رده خارج شده اما سرفصل وزارت علوم برای درس فلان است و کاری نمی شود کرد. باید برای این جور بی انگیزگی ها انگیزه کاذب ایجاد کنم. بالاخره باید بتوانم قابل تحمل ترشان کنم که خسته نشوم!

یک سری کارها هستند که برای من بیشتر از دیگران طول می کشد و تنش زا تر است. مثال آن تصمیم گیری است. باید رویه ثابتی را برایش در پیش بگیرم. مثلن یکی از روش ها می تواند این باشد که وقتی بین دو گزینه می مانم و هیچ ترجیحی هم بین آن ندارم سخت تر را انتخاب کنم یا هرچیزی مانند آن وتلاش کنم حتی اندکی به گزینه دیگر در طی انجام گزینه دوم نیندیشم. بطورخلاصه منظورم آن است که این "تنش زاها" را باید یکبار برای همیشه حل کرد تا انرژی زیادی را از ما نگیرد.

به سایت دانشکده کمتر مراجعه کنم! این جز مواردی است که ورود آن باخودت است اما خروج از آن نه:))

چند روزی است که دربعضی از بحث ها شرکت نمی کنم. یا فقط می شنوم و یا سعی می کنم خودم را بی تفاوت جلوه دهم. بیشتر این بحث ها یا اساسن به کسانی که دارند بحث می کنند مربوط می نمی شود یا هیچ میکرواکشنی ازافراد درحال بحث ندیده ام درراستای آن موضوع و لذا دارند فقط غر می زنند. نیک می دانم که من هم زیادی غر می زنم. من هم عملم کم است. چیزی از جنس حرف هستم اما امیدوارم درراستای از جنس عمل شدن قدم بردارم که حرکت در چنین مسیری ممکن است سخت تر به نظر بیاید ولی به نظر فرسایش کمتری دردراز مدت داشته باشد.

دو روز در هفته را تایم قبل از ناهار کلاس ندارم چه قدر خوب می شود اگر بتوانم از قدرت خواب نیمروزی بهره مند شوم و مانند ترم های قبل از این نعمت خداوندی کیفور:)) حتی نیم ساعت اش حوالی 11 -12 ظهر به چند ساعت تایم های دیگر برای من می ارزد که البته هنوز این ترم عملی نشده.

از غذا و نقش آن نمی توان غافل شد. بدیهی است که کمبود آهن و یک سری ویتامین ها می تواند در بروز خستگی اثرگذار باشد. وقتی در خانه هستی چنین مشکلی وجود ندارد ولی زندگی خوابگاهی چنین مشکلی را بوجود می آورد. باید وقت بیشتری به این موضوع اختصاص دهم.

از نقش مایعات نباید غافل شد. بدیهی است که یکی از دلایل خستگی کم آبی است. از این موضوع که بگذریم حتی روزهایی که آن قدر سرم شلوغ بوده که فرصت نداشتم غذا بخورم یا به علت شلوغی بیش ازحد یکی دور روزِ سلف و نزدیک بودن تایم کلاس از خیرِ غذا خوردن گذشته ام، اما از نوشیدنی های زیاد کربوهیدرات دار غافل نشدم که به نظرم اثر به سزایی هم داشته اند.

ازنقش آستانه غافل شده بودم. اینکه اگر X مقدار از انجام چیزی برایت زیاد نباشد روی کاغد X+1 مقدار هم زیاد نخواهد بود اما اگر آن X آخرین مقداری باشد که زیاد به نظر نرسد و آستانه باشد. درآن صورت  X+1 وافعن غیرقابل تحمل خواهد بود! تعمیش می شود آن که تئوری یک چیز است وعمل چیز دیگر!

تصمیم گیری برای هرفعالیت جانبی ای که بخواهم در طول هرترمی انجام دهم، باید بعد از رسیدن به یک وضعیت پایدارگرفته شود. بدترین زمان همان هفته اول است که تصویردرستی از درس ها ندارم. البته این مورد از ترم بعد کاربرد خواهد داشت و فعلن برای این یکی، کار از کار گذشته است.

تصمیم گرفتم روزهایی در هفته باشند که موبایلم را خاموش کرده و به هیچ یک از شبکه های اجتماعی سر نزنم. باید شاخص هایی هم تعریف کنم که بتوانم دید کمی هم نسبت به همه این ماجرا ها داشته باشم.

تی ای های غیرضروری که حضورغیاب ندارند را شناسایی کردم و تصمیم گرفتم آن ها را شرکت نکنم. گمان می کنم خستگی ناشی از همهمه و اتلاف وقت چند دقیقه قبل و بعد کلاس و زمانی که برای آمدن آسانسور ابوریحان (واقعن شوخی نیست این زمانی که برای آین آسانسورهای ابوریحان تلف میشه:دی - تازه اگه مثلن دریکی از طبقات ریست شده و دوباره در -1 کسی دکمه آسانسور را بزند که واویلاست!) صرف می شود، به خروجی کلاس نمی ارزد.

کلاس های بعضی استادها را نمی روم و یا از هر چندتا یکی را می روم تا درجریان مباحث باشم. نمی دانم چرا  بعضی از این استادها نمی فهمند که دیگر گذشت زمانی که کسی بخواهد برای "دانش" در کلاس شرکت کند که دسترسی به آن از هر زمان دیگری آسان تر شده. البته شاید می دانند ولی اساسن چیزی از جنس "بینش" برای انتقال وجود ندارد.

تصمیم گرفته ام هرسوالی که درحین مطالعه در ذهنم ایجاد شد را درکاغذی نوشته و به جای همان لحظه سرچ کردن، بعدن این کار را انجام دهم. عمومن وقتی سرچ می کنم مطمئن نیستم که کی دوباره ادامه مطالعه را از سرخواهم گرفت و ممکن است همان زمان چیزهای دیگری هم به ذهنم برسد و موضوع اصلی را فراموش کنم. یک کاغذ دیگری هم باید کنار دستم گذاشته که هرچیزی یا هرفردی به ذهنم بیاید بنویسم تا بعدن به آن یا به او فکر کنم! احتمالن آن زمانی که به ذهن من آمده اند احتمالن زمان مناسب نباشد!

هر روز دارم با ع سرماجرای سهم خواهی از فلان چیز بحث می کنم. با اینکه می دانم اساسن آن موضوع برای ع مهم نیست و صرفن به علت بیکاری آن موضوع را مطرح می کند و سرگرم می شود اما این ماجرا را هنگام آن بحث ها از یاد می برم. از این به بعد تنها "سکوت" خواهم کرد. ماجراهایی دیگری هم وجود دارد که جنسش همین است. یکی از طرفین دارد با آن سرگرم می شود هرچند ممکن است به اندازه بالا عیان نباشد.

کارهایی که روزمره هستند، باید هرروز در زمان معین انجام شوند تا برنامه مندتر شوم و اگر درگیر ماجرایی بودم، به این فکر نکنم که فلان کاری که هروز انجام می دادم را انجام نداده ام.
پی نوشت نامربوط 1: چند پست اخیر بیش از حد از جنس "درهم ورهم" بوده اند یا رنگ و بوی شخصی داشته اند. نمی خواهم بگویم که مطلب دارم و حوصله اش را ندارم. نخیر! مدتی است با فقر محتوا روبرو شدم. وقتی سیستم ورودی ای دریافت نمی کند، خروجی هم نخواهد داشت! گفتم بنویسم تا سیستم را در ادامه تغذیه کنم و چیزهای ارزشمندتری بنویسم!
پی نوشت نامربوط 2:مدتی است که  قسمت "برگزیده از میان نوشته های دیگران" که درباکس های کنار صفحات وبلاگ وجود دارد را آپدیت می کنم. اگر چیزجالبی در طی روز ببینم و حال و حوصله اش هم باش و یادم هم نرود آن جا اضافه می شود، بعد از مدتی هم جایگرین می شوند.


  • ابوالفضل چنگیزی

1-معمولن از مصاحبت با سین لذت می برم. سین با بقیه فرق دارد. دغدغه هایش روی کاغذ متعالی تر از بقیه ای است که هر روز می بینم. ضعف های یکسانی هم داریم. همیشه به چیزهایی فکر می کنم که او هم دارد فکر می کند و بالعکس. هیچ وقت گمان نکرده ام از مصاحبت با او وقتم تلف شده باشد. حتی آن روز! با سین حرف های به ظاهر مهمی می زنیم؛شاید واقعن مهم باشد. حداقل تا چند سال آینده مهم ترین تصمیم های زندگی ام را شامل می شود. حرف های خوبی به او می زنم! به فکر فرو می رود اما خودم هم می دانم حرف هایم کهنه است. می دانم که خودم را یکی دوسالی است دیگر به فکر فرو نبرده است. چند روز پیش هم این ها را داشتم به الف می گفتم. چندماه پیش هم به میم. سال پیش هم به یک میم دیگر! یک چیز را خوب می دانم و آن اینکه این حرف ها مال خودم نیست. حمال حرف های این و آن شده ام.

2- شده است که ناگهان امیدهایتان بخشکد؟ همه چیز رنگ ببازد؟ وقتی به آن ماجرا فکر می کنم چنین می شود. هنوز هم خوابش را می بنیم. هنوز هم گاه شب ها نمی توانم راحت سر بر بالین بگذارم. نمی توانم فکرش را از سرم بیرون کنم. واقعن نمی توانم!

3- به زودی باید به اینجا کمی سر وسامان بدهم. برنامه های خوبی دارم. تنها مشکل procrastination است:)) شاید یکی دو روز و نهایت چند روز برای انجام همه آن کار ها کافی باشد. بیش تر از دو روز احتمالن باعث خواهد شد کمی از سر و سامان "صرف" فراتر بروم که اگر بروم نتایج خوبی را خواهید دید.

4- مشکل دیگر هم اینکه مطالب منتشر نشده ام خیلی زیاد شده. خیلی هایش تاریخشان گذاشته. بعضی موضوع ندارند و یادم رفته درونشان چه خبر است وحال هم ندارم میان آن بدون موضوع ها بگردم. خیلی ها را کامل نکرده ام و شاید هم نکنم. خیلی ها زیادی افشاگری دارند و به نظرم برای انتشار مناسب نیستند. خیلی هایش هم دغدغه های امروز من نیستند. باید به آن ها هم سر و سامان دهم.

5- در دو هفته گذشته دو فرصت خیلی خوب را از دست دادم. البته آن قدر خوب نبودند که برایش غصه بخورم. دو چیز را هم بیشتر از هرچیزی دیگری دیدم. یکی رفتار ها بچگانه و دیگری تصمیم های جوگیرانه. البته آن اولی مختص این یکی دو هفته نبوده و نخواهد بود. به هرحال.

6- یک شعر خیلی خوب از مولانا اخیرن خواندم. کاملش را اینجا می توانید ببینید. شاه بیتش این است:

در جرم توبه کردن بودیم تا به گردن/ از توبه های کرده این بار توبه کردم

7-همیشه (از دبیرستان گرفته تا همین چند وقت پیش) فکر می کردم به چیزهای محض بیشتر از چیزهای کاربردی علاقه دارم .مثلن ریاضی کاربردی در مقایسه با ریاضی محض برایم خیلی غیردوست داشتنی تر بوده. اساسن مهندسی خواندن هم آب سردی بود بر همه ی آن دوست داشتن ها ولی اخیرن که دارم اپلیکیشن ها را می بینم همه چیز فرق کرده است. کاربردها را که می بینم به وجد می آیم. احتمالن اکنون کار معمولی ای که کاربردی تر باشد را به کار برجسته ای که اپلیکیشن خاصی نتوان بعد ها برایش متصور شد را ترجیح بدهم!

  • ابوالفضل چنگیزی

پیش نوشت 1: قبلن کمی درباره  اینکه چگونه علایقمان را تشخیص دهیم نوشته ام که می توانید اینجا آن را مشاهده نمایید. اهمیت موضوع و خردبودن آن نوشتار مرا بر ان داشت تا آن را تکمیل کنم. این نوشتار دوقسمت خواهد داشت که قسمت نخست به دلایلی که سبب می شود چیزهای زیادی در گستره علایق ما جا بگیرند، می پردازد و قسمت دوم آن نیز ارائه راهکار و پیشنهادات خواهد بود.

پیش نوشت 2: تنها دو مورد پست دنباله دار در وبلاگ وجود دارد. نخست ماجرای سفرنامه(قسمت اول، قسمت دوم) و مورد دوم هم سررشته زندگی را بدست بگیرید که هنوز فرصت نوشتن قسمت دومش را نیافته ام هرچند احتمال نوشتنش نیز کم است.

اصل مطلب: 

از کجا تشخیص دهیم که علایق ما واقعی هستند و تحت تاثیر علایق زودگذر و فیلد های پر زرق و برق قرار نگرفته ایم؟

چرا به همه چیز ناخنک می زنیم؟

چگونه باید علایق واقعی خود را از غیرواقعی ها سوا کنیم؟

بیایید به دلایل این موضوع بپردازیم:

خیلی چیزها ترند است

فکر می کنم همسایه مون مش قاسم نیز درباره machine learning و deep learning  چیزهایی بداند (و حتی بهتان توصیه می کند که اول برو سراغ tensorflow و بعدش pytorch :دی) و به ادبیات شبکه های اجتماعی بتوان او را از خوب های AI به شمار آورد:))

یعنی در این حد به نظرم بعضی چیزها مطرح هستند و فارغ از رشته (یا شاید بهتر باشد با کوچکترین ارتباطی که بین رشته مان و این مباحث حس کنیم) به این ها ورود می کنیم و ازجایی به بعد هم ممکن است حواسمان نباشد که به خاطر ترند بود این ها به آن ها ورود کرده ایم و شاید واقعن تمایلی به ادامه آن ها نداریم اما به صورت کج دار و مریز ادامه می دهیم و تهش هم هیچی. 

یا وقتی به اکانت آیلان ماسک در توییتر و اینستاگرام نگاه می کنم، می بینیم که تقریبن همه دوستان من او را فالو کرده اند و لابلای لایک های سگ و گربه و فلان سلبریتی، کارهایش را دنبال می کنند.

افراد مورد علاقه و کسانی که فالوشان می کنیم 

به شخصه وقتی می بینم محمدرضا شعبانعلی درباره چیزی می نویسد و یا کتابی معرفی می کند نسبت به آن نمی توانم بی اعتنا باشم. حتی اگر مطمئن باشم که آن چیز در حوزه علاقه من قرار نداشته باشد. درواقع قرار گرفتن در چنین جایگاهی بسیار مسئولیت زاست که حتی درمعرفی اندیشمندان و کتاب های مورد علاقه ات هم باید تامل به خرج دهی. به هرحال حرفم این است که گاهی علایق افرادی که مورد علاقه امان هستند و آن ها را فالو می کینم-حتی درصورت علاقه نداشتن- علایقشان را نیز دنبال می کنیم.

گاهی دنبال هم افزایی هستیم

گاهی با این هدف که ظرفیت های فعلی را بهبود بخشیم و یا ظرفیت های جدیدی ایجاد نماییم به سراغ مباحث جدید تر می رویم. می بینیم که خروجی مهندسی الکترونیک و موسیقی شده پینک فلوید یا ارزش افزوده ی کسی را که مهندسی و مدیریت خوانده را با کسی که مهندسیِ خالی خوانده  مقایسه می کنیم و مصمم می شویم که ما هم چیزهایی را باهم داشته باشیم اما سوال اصلی اینجاست آیا انبوهی از ناموفق هایی که نتوانسته اند چیز به خصوصی از ترکیب دو یا چند چیز به دست آورند را نیز دیده اید؟

گاهی از همان ابتدا علایقمان را دنبال نکرده ایم

شاید وقتی به چیزی ناخنک می زنیم، واقعن آن چیز علاقه واقعی ما باشد. احتمالن کار درست آن باشد که به کلی مهاجرت کنیم به اون فیلد ها اما خب گاهی جرئتش را نداریم. گاهی می گوییم من که تا اینجا آمده ام(هرچند اشتباه) پس باید تا آخر هم برم!

فکر می کنیم با چند تاکورس می شه برنامه نویس شد

اگه بخوام این رو تعمیم بدم میشه اینکه به خاطر سادگی اولیه فکر میکنیم می تونیم همه کارها رو می تونیم خودمون بکنیم و فکر هم می کنیم به آنها علاقه داریم مثلن طرف یه سایت رو با همین ابزارهای drag و drop بالا میاره بعدش میاد میگه که تو دنیای امروز نیازی به برنامه نویس نیست! من خودم بلدم! دیگه وای از روزی که چندتا کورس ببینه! اون وقت بیایید و فیلد interest هایش را ببینید.

یکدفعه نمی شود همه چیز را یاد گرفت

فرض کنیم من "واقعن" به x1 و x2 و x3 و x4 علاقه دارم اما عدم درک اینکه همزمان نمی توانم به همه آن ها بپردازم باعث می شود به اشتباه فکر کنم که یک یا دو مورد از آن ها را دوست ندارم چرا که وقتی ورودی هایمان خروجی نداشته باشند کم انگیزه می شویم.

جوگیر هستیم

عمومن خیلی از کارهایی که می کنیم که دراثر جوگیری است. مثلن تلویزیون جومونگ پخش می کند و پدر و مادر مجبور میشن برن برای بچشون تیروکمون بخرن چرا که بچه اشون فکر می کنه از علاقه مندان جنگاوریه:)) و احتمالن می خواد بره دوباره گروه دامول رو تشکیل بده یا مدتی که والیبالمون نتایج خوبی می گیره، علاقه به والیبال هم خیلی زیاد می شه(البته مشاهدات من محدود به پارک ها و فضاهای ورزشی شهر است و زمان مسابقات را با زمان های دیگر مقایسه می کنم- نیک می دانم که فاکتور های دیگری هم دخالت دارند اما بطور خیلی شهودی)

مثال دیگر هم ماجرای مذاکرات هسته ای است. زمان مذاکرات می شود. دکتر ظریف را می بیند و می گوید من عاشق مذاکره هستم:)) دوران انتخابات می شود می رود و برای ریاست جمهوری ثبت نام می کند:))

آیا همه این ها واقعی است؟!

نظام آموزشی

کلن به نظرم هرمشکلی که تو این مملکت باشه و بخواهیم علت یابی کنیم یک علتش به نظام آموزشی برمی گردد:))

اطرافیان و تاثیراتی که روی علایق دیگران می گذارند

یکی از بچه های کارشناسی دانشکده مون که قدرت می خوند و الان ارشد علوم کامپیوتر دریکی از دانشگاه های کانادا می خونه می گفت که موقع انتخاب رشته می خواسته بره کامپیوتر منتها فامیلاش بهش گفته بودند که کامپیوتر رو خودت می تونی در کنار هررشته ای که بری یاد بگیری:|

یا مثلن پزشکی می بینیم که تقریبن فقط به شاعری شناخته می شود و قس علی هذا.

به نوعی فرد مجبور می شود آن چه را که به او تحمیل شده نیز دوست داشته باشد و در عین حال به دوست داشتن های واقعی اش هم بپردازد.

حسود هستیم(شاید رمانتیک واژه مناسب تری باشه البته چیزی از حسود بودنمان کم نمی کند:دی)

می بینیم که دوستانمان درفلان مسابقات مقام آورده اند یا فلان قدر از فلان چیز در می آورند و خودمان را گول می زنیم که به فلان چیز علاقه داریم و شروع می کنیم و به یادگیری و تهشم هیچی. شاید اینستاگرام هم بیشتر کمک کرده به علایق ناواقعی و شوآف. این رو هم ببیند از آلن دوباتن تحت عنوان رمانتیک بودن در عصر اینستاگرام نابودتان می کند.

ماجرای نباید علم تا این حد شاخه شاخه می شد

تو یکی از کامنت ها محمدرضا می گفت:

اما اگر نظر من رو بپرسی (و البته ازم نخوای که استدلال کنم؛ چون نه سوادش رو دارم؛ نه اگر داشتم حوصله‌‌ی شرح طولانی‌اش رو) نگرش من اینه که علم در طول هفت یا هشت قرن اخیر، بیش از حد شاخه شاخه شد.
البته این مسیر، تا حد زیادی اجتناب ناپذیر بود. اما نمی‌تونم بپذیرم که علم، تا این حد انشقاق‌پذیر باشه. فکر می‌کنم این رشته رشته شدن‌ها، عملاً یه «منزل‌گاه موقت» بوده که به تدریج داریم ازش عبور می‌کنیم و شاید در کمتر از یک قرن، دوباره به جای علوم طبیعی، و علوم انسانی و علوم ریاضی و مواردی از این دست، همون «علم» رو داشته باشیم.

فکر می کنم یکی از دلایلی که می توان برای بعضی از تمایلاتمان من جمله همه چیز دانی آورد همین باشه.

 

پی نوشت: فکر کنم یه جاهاییش بی ربط شد. به بزرگی خودتان ببخشیدwink درواقع پیش فرض من این بود که وقتی سراغ چیزجدیدی می رویم احتمالن فکر می کنیم به آن چیز علاقه داریم و به نوعی سعی کردم به دلایل اصلی ای بپردازم که زیر کلمه شیک و زیبای "علاقه" پنهان شده اند.

  • ابوالفضل چنگیزی


خطر اسپویل

همه فیلم هایِی که وسطش حس کردم بهتره نیمه کاره رهاش کنم اما دوباره به هردلیلی ادامه اش را دیدم فوق العاده از آب در آمدند. یکی مونده به آخریش the usual suspect بود و این یکی فیلم ایتالیایی و بی نظیر life is beautiful . اولِ فیلم همه چیز اوکی است وهمه شادند:) دوبله انگلیسی اش هم واقعن قابل قبوله. حتی خیلی قابل قبول! سکانس اول فیلم هم با نمکه هرچند خیلی باهاش روبرو شدیم. قیافه، نحوه حرف زدن و رفتارهای گوئیدو هم نوید یک کمدی موقعیت رو میده (خودتان بالا و پایین پریدن های بنینی رو موقع اسکار گرفتن ببنید تا دستتون بیاد:دی)Buon giorno, Principessa گفتن هایِ گوئیدو هم عالیه ( مخصوصن اونجا که پشت میکروفون می ره). حتی شوخی های فیلم هم قابل قبول است. خب الان احتمالن می پرسید چته؟ بشین فیلم به این خوبی رو ببین اما من این روایت را دوست ندارم. انتظار فیلم تفکربرانگیز رو داشتم چرا که مهدی عزیز فیلم را معرفی کرده.(یک سال طولش دادم! تنها فیلمی که مهدی معرفی کرده و به نظرم درحد و اندازه های تعریف هایش نبود pulp fiction بوده اما خب بعدش متقاعد شد:)) ) بالاخره درست جایی که یک دفعه چند سال بعد را می ببینیم که بچه پنج ساله دارند، بیخیال ادامه دیدن می شوم و می گویم حوصله اش را ندارم. این جور فیلم ها خوب است ولی برای با چیپس و پفک خوردن:دی.

چندین ساعت می گذرد. یک ساعت تا زمانی که معمولن می خوابم باقی مانده. حوصله هیچ کاری را ندارم. خب چی بهتر از فیلمی که یک ساعتش باقی مانده! برای گذران وقت ادامه اش را پلی می کنم. گوئیدو و جاشوآ رو به بهانه اصلاح نژاد به اردوگاه های آلمان ها می برن(یادمه تو کتاب زبان فارسی داشتیم که آلمان ها درست نیست و باید بگیم آلمانی ها. کام آن! کاش چیزای بدرد بخورتری یادمون میدادین) حدس میزنم درباره هولوکاست باشه. درادامه خشونت های نازی ها رو می بینیم اما گوئیدو به پسرش می گه این یک بازیه! هرکی بیشتر امتیاز بیاره بازی رو می بره. باید سخت باشی تا امتیاز بیشتری بیاری و جایزه بازی یه تانک واقعیه! و وقتی افسر نازی می گه کی آلمانی بلده تا حرف هاش ترجمه شه می ره و در حالی که بلد نیست جوری حرف می زنه که نشون بده به پسرش که این یه بازیه و البته مفاهیمش رو اون بین می گنجونه. درادامه طنز تلخ تر و تلخ تر میشه و گاهن خنده های تلخی رو به ارمغان میاره. روایت دراماتیک تری به تصویر کشیده میشه که از نظر من از نصفه اول بسی قابل توجه تره . زیبا و دردناک. مرگ گوئیدو بسی دردناکه ولی نه از نظر خودش و فریاد های we won جاشوآ در بغل مادر بسی دوست داشتنی. چقدر راضیم از دیدنش. گوئیدو فوق العاده است. زندگی را می فهمد. خیلی می فهمد. شاید نباید اجازه دهیم گوئیدو زندگی امان کم رنگ شود. 

  • ابوالفضل چنگیزی

اول کتاب مسائل اخلاقی پالمر هنجارها و نظریه های اخلاقی معرفی شده است. درادامه نیز case هایی مطرح شده که اگر شما جای فرد مورد نظر بودید چکار می کردید یا هرکدام از کارهایی که می شود در این ماجرا انجام داد، غایت گرایانه است یا وظیفه گرایانه یا منفعت گرایانه و ...؟

 وقتی بعضی از اون ها در کلاس مطرح می شد بچه ها می گفتند نمی تونیم تصمیم بگیریم ولی توضیحاتشون مشخص می کرد که درست یک لحظه قبل از آن که هردو گزینه رو از دست بدهند کدام را انتخاب خواهند کرد یا حداقل اندکی از مدل ذهنی شون و اولویت هاشون تو زندگی مشخص می شد.

یکی از آنها پرسش خیلی سختی بود. شاید فقط برای من. از هرکسی که آن سوال را پرسیده بودم، پاسخ صریحی می شنیدم.(شاید باید برای خودم متاسف شم که دوستام حتی مردد هم نشدن) بعد از مدت ها روی کاغذ به آن پاسخ دادم تا اینکه مدتی پیش اتفاقی مشابه رخ داد. نمی دانستم پاسخم در دنیای واقعی با آنچه در ذهن داشتم متفاوت است. 

  • ابوالفضل چنگیزی

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفت و گوی من و تو / چون پرده درافتد نه تو مانی و نه من


نمی دانم رباعی بالا از خیام است یا ابوسعید ابوالخیر هرچند بیشتر به خیام منتسبش می دانند. با این حال، علیرضا قربانی به همراه کیهان کلهر عزیز رباعی فوق را درکنار چند رباعی دیگر، در تورنتو اجرا کرده اند. بسیار زیبا و دلنشین است. می توانید آن را در اینجا مشاهد کند.


پی نوشت : این هم کار فوق العاده دیگری است از کیهان کلهر که بارها آن را شنیده ام. امیدوارم لذت ببرید. 

  • ابوالفضل چنگیزی
با افتادنش از روی دوچرخه و سخت مجروح شدنش بسیار اندوهگین می شوم اما اینکه سرش به جدول نمی خورد کمی تسلایم می دهد.
خندیدن آن جوان های بی شعور دوباره اندوهگینم می کند اما اینکه خودش به آنها توجهی ندارد اندوه ها را می زداید.
حرف های دکتر برای لزوم عمل، طاقتم را سر می آورد اما شنیدن این که با انجام فلان و پرهیز از بهمان شاید بتوان جلوی آن را گرفت، اندکی آرامم می کند.
با هیچ کار درست و حسابی ای نکردن در ده روز گذشته نمی توانم کنار بیایم اما یادآوری اینکه اگر جز این می کردم نمی توانستم خودم را ببخشم کنارآمدن را برایم آسان تر می کند.
این که بالاخره تمام شد کمی آرامشم می دهد اما می دانستم می توانستم بهتر تمامش کنم. افسوس ماه ها پیش تمام کردنش بر دلم می می ماند.
این که تا این حد مرا سزاوار تشکر و و ستایش می داند وجدانم را رنج می دهد هرچند وجدانم چند ساعتی است که حجم رنج یکسانی را تحمل می کند و مثل همیشه با گذشت ساعات بر رنجش افزوده نمی شود. احتمالن باید نشانه خوبی باشد.
کارانجام شده با ایده آل فاصله دارد و این برکسی پوشیده نیست اما می دانم که کسی هم نمی توانست بهتر از این، آن را انجام دهد.
سهمِ غفلت ها، جهالت ها و خودخواهی هایم را نمی دانم همانطور که سهمِ آگاهی ها و دلسوزی هایم برایم مبهم است.
این روزها گاه بی دلیل از کوره در می روم و بد و بیراه می گویم و گاه بیخیال، نظاره گر ماجراهایی که موضع گیری صریح و سریع می طلبند، می نشنیم.
گاه ناخواسته او را می رنجانم و گاه حرف هایم دلنشین تعبیر می شود.

ای کاش این کابوس زودتر تمام شود ...
  • ابوالفضل چنگیزی

پیش نوشت 1: امید است مطالب مورد 1 را حمل برخودستایی تلقی نکنید. البته تلقی کردن آن بر خودستایی هم جز معدود مواردی است که حالم را برهم نمی زند! این موفق ترین تجربه گروهی من است و لذا هرطوری بخواهم آن را به بند نگارش در خواهم آورد.

پیش نوشت2 : درهر هفت مورد مثال های شخصی داشتم اما در موارد آخری ترجیح دادم آن ها را بیان نکنم. به هرحال این نوشته حاوی نظرات "شخصی" من درباره کارگروهی است و هیچ ارزش دیگری ندارد.


1- تمایزِ اعضا موثرترین عامل موفقیت گروه و رمزِ بقا + اثر گذاری دوستی ها بر شایستگی ها + لزوم وجود یک سرگروه خوب  (چهارم دبستان)

سی و شش نفر را چپانده اند در یک کلاسی که باید نهایت بیست و چند نفره باشد. همه نیمکت ها سه نفری اند. موقع امتحانات همیشه موکتی پهن می شود و نفرهای وسط بیرون می آیند تا روی موکت و در حالت نشسته امتحان دهند. همیشه باید گردشی با دوستانتان جایتان را عوض کنید. ردیف های آخر واقعن برای فهمیدن سخت هستند. تهویه نامناسب است و تنها مورد امید دهنده زنگ های 45 دقیقه ای هستند اما با همه این مشکلات، کلاس ساختارمند است. شش گروهِ شش نفری دارد. هر گروه یک روز هفته باید کلاس را اداره کند.  نظم بر تار و پود کلاس حاکم بود و این گونه می اندیشم که اگر سرگروه بعد ها مسئولیت مدیریتی را در زندگی برعهده بگیرد می تواند آن دوران را تمرین مهارت برای مسئولیت کنونی اش تلقی کند و رفتارهایش را تبلور مسئولیت آن روزها تلقی کند؛ من سرگروهِ گروه دو هستم. هرروز بابد بین اینکه ننوشتن مشق های دوستم را گزارش دهم یا به خاطر دوستی مان آن را نادیده بینگارم تصمیم بگیرم. گاه وجدانم چنان گل می کند که کوچکترین چیزهایی که به من سپرده شده را نیز گزارش می نمایم و گاه چنان محبتِ دیروز مرا مسحور خود می کند که مسئولیتم را نادیده می گیرم .

هنوز پنج شنبه ها تعطیل نیست و شش روز هفته به مدرسه می رویم. هر روز را باید یک گروه آغاز کند و مراسم آغازین شروع کلاس را برعهده بگیرد. همه ی ما مهارت هایی غیرمشترکی داشتیم و این کار را آسان می کند. بحث سهم خواهی مطرح نیست! ( مثلن اینکه کسی بگوید ما باعث شدیم تو سرگروه شوی و اگر حمایت ما نبود تو چیزی نبودی و نه کسی می گفت تو باید به مایی که نمی خواستیم سرگروه شوی و دراقلیت هستیم هم احترام بگذاری و باید فلان نقش را درگروه داشته باشیم:دی) یکی قران می خواند. یکی دعای فرج. سه کار را به خاطر نمی آورم اما من مسئول قسمت علمی(بخوانید شبه علمی) بودم و "آیا می دانید ..." می خواندم. از کتاب ها و روزنامه ها گرفته تا پیامک هایی که آن موقع خیلی روی بورس بودند(بی ربطه ولی یادش بخیر! N70 جز خوبای آن دوره بود:دی ). قابل کتمان نیست که کلی هم سرخوش می شدم وقتی مطالب آن پیامک ها و روزنامه های غالبن زرد زا بازخوانی می کردم .

2-سهم خواهی + عدم پذیرش اینکه پرفورمنس گروه از پرفورمنس تک تک افراد مهم تر است چه توسط معلم و چه توسط دانش آموزان (سوم راهنمایی)

باید فصل سوم کتاب  CES را کنفرانس بدهیم.  بسته به اینکه چقدر مشارکتی داده باشی که هنگام کنفرانس "دیده شود" نمره دریافت خواهی کرد. هرکس سهم بیشتری می خواهد؛حتی آنی که زبانش ضعیف است و می داند شاید به نمایش گذاشتنِ بیشترِ آن، بیش از آن که برایش نمره آور باشد، نمره کاه است اما نمی شود دست روی دست گذاشت. طراحی سوال و اینکه بعد بروی و به تعداد کپی بزنی و به بچه ها بدهی تا در خانه حل کنند را هیچ کس قبول نمی کند! احتمالن چون قرار است درخانه حل شود یا شاید مهارت های زبانی ات آن قدر دیده نشود. من آن را قبول کردم و بعد که نوبت به تقسیم سایر قسمت ها رسید دیگران با بیان اینکه تو سوال ها را هم داری وباید به میزان بسیار کمتری از سایر قسمت ها نصیبت شود، سهم کمتری به من دادند. سهمِ کمتر قابل درک بود ولی سهم خیلی کمتر نه. (بیایید به یک سوال فکر کنیم. به نظرتان چجوری می شود سه نفر آدم یک کیک را جوری تقسیم کنند که عادلانه باشد و امکان تبانی وجود نداشته باشد؟-هرچند تعداد ما بیشتر بود!- برای دونفرش ساده است. کافی است یکی کیک را تقسیم کند و دیگری یک تکه را انتخاب کند. پاسخش را کمی بعد تر در کامنت ها خواهم نوشت! البته اگر کسی سوال بکند) 

3- وقتی انگیزه ها از عضویت یکسان نیست و حتی گاهی مشخص نیست! و واینکه نمی توان منفافع همه را تامین کرد (به ترتیب ترم 3 دانشگاه و دوران کلاس زبان رفتن)

  • با یک بنده خدایی تصمیم گرفتیم که به عنوان شروع و فعلن به صورت دونفره کاری که محمدرضا تو یکی از پست هاش گفته بود که با دوتا از دوستاش تصمیم گرفتن چیزهایی که دانشگاه بهشون یاد نمیده رو خودشون یاد بگیرن واینکه هرکسی بره سراغ یک چیز و اون رو بعدن به دونفر دیگه یاد بده رو اجرا کنیم. بعد از مدتی دیدیم عملن هیچ چیز پیش نمی رود. دوست من هم می خواهد هم چنان معدلش را همان نوزده و خورده ای حفظ کند و هم این را انجام دهد. او نمی فهمد برای بدست آوردن یک چیزباید چیزدیگری را از دست بدهی. او همه چیز را باهم می خواهد. بعد از مدتی البته این را متوجه می شود و آن را صریحتا به من می گوید. پروژه شکست می خورد.
  • دوستم به من می گوید یه سری free discussion فلان تایم ها خودمون تشکیل دادیم و می خواهیم سطح زبانمان را بالا ببریم. تا اینجای کار همه چیز اوکی است و یحتمل باید خیلی خوب باشد اما با بیشتر فکردن به این نتیجه رسیدم که اگر از اینکه سطح زبان ها احتمالن یکی نیست بگذریم، احتمالن عده ای فقط برای زبان در این جلسات شرکت نخواهند کرد! از همین الان این کارگروهی به نظر به علت های مختلف شکست خورده است. این پروژه نهایت می تواند به صورت یک جمع دوستانه با انگیزه های یکسان از عضویت و سطح یکسانی از زبان به اجرا دربیاید یا در یک موسسه که مطمئن باشیم خروجی خواهد داشت.
  • بعد از بیان نمره های میان ترم، پروژه تعریف می شود تا بتوانیم نمره ها را جبران کنیم. در راستای همین انگیزه به جای اینکه بروم و با یک نفر که بیشتر با نرم افزار مربوطه آشنایی داشته باشد گروه بدهم ، با یک نفر که نمره اش نسبتن پایین تر شده گروه می دهم. کسی که نمره اش پایین تر شده انگیزه بیشتری دارد و حتمن کار را انجام می دهد اما در هنگام اعتراض ها نمره اش به شدت ارتقا می یابد و هم چنین نمره خودم. انگیزه مان کم می شود چرا که بدون پروژه هم نمره مان قابل قبول است. بازهم کارگروهی شکست می خورد.

4- جدیت نداشته باشیم هیچ چیزنمی شویم ( ترم 3 دانشگاه)

باز هم در راستای همون کارهای غیر دانشگاهی کردن این بار به یکی دیگر از دوستانم می گویم وقرار براین می شود هرکدوممون یک چیزی رو یادبگیریم. این بار مصمم تر هستم. باوجود اینکه دراین راستا یکبار شکست خوردم اما آن قدر خوشبین هستم (شاید احمق) و بسیار امید دارم که بعد ها گروه را بزرگ ترکنیم. اولین اقدام عملی تشکیل یک گروه در تلگرام بود (درسته دونفر بودیم ولی با این انگیزه که خیلی زود می خواهیم افراد را بیشتر کنیم و اینکه کارهای این گروه جدا باشه از سایر کارها و بین انبوه مطالب در صفحه شخصی گم نشود این کار را کردم) به هرحال به روز نکشید که این دوستم گفت یکی دیگر رو جور کردم که خیلی پایه است و این حرف ها و منم خوشحال شدم اما دیدم اکانت دیگرش را اد کرده و همزمان دارد با دو اکانتش چت می کند! حوصله مسخره بازی اش را ندارم واین را که می بینم تا ته این ماجرا را می خوانم. برای همین بیخیال ادامه می شوم و شکستم را می پذیرم!


5- یکسان نبودن سطح افراد گروه. خوب یا بد؟ (به ترتیب ترم 1 دانشگاه و دوران راهنمایی)

زیر مجموعه ها: یکسان نبودن سرعت تمام شدن کارها + وسواس در انجام کارهاو دوباره کاری

  • با اولین فردی که در دانشگاه باهاش دوست شدم هم گروهیِ آزمایشگاه شدیم. او از من واردتر است و در انجام کارهای مربوطه توانا تر است اما من فرصت بیشتری برای انجام می خواهم. با این حال، همیشه به خاطر سرعت بالای او، اولین گروه آزمایشگاه را ترک می کنیم و معمولن زمان زیادی می گذرد تا بقیه هم در سایت به ما بپیوندند. قاعدتن کمتر یاد می گیرم.
  • قرار است فلش کارت های برای نمره زبان راهنمایی درست کنیم. اگر در هیچ کاری هنری نداشته باشم، در کارهای دستی واقعن هنری ندارم! از سرعت یکسان انجام ندادن کارها که بگذریم، فلش کارت هایم می توانست تطبیق بیشتری با فش کارت های دوستم داشته باشد. البته قابل چشم پوشی است ولی بدلیل وسواس دوستم او دوباره همه کارها را خودش انجام می دهد.
  • البته می توان یکسان نبودن سطح اعضا را برای اعضایی که کمتر می دانند خوب تلقی کرد. چرا که شاید بتوانند چیزهای بیشتری یادبگیرند در مقایسه با حالتی که سطح اعضا یکسان است.

6- اگر مهارت نه گفتن نداشته باشید هم هیچ چیز نمی شوید(در کارهای دیگر شاید بدبخت هم بشوید:دی )

اگر در کاری مهارت خوبی داشته باشید و فردی به شما پیشنهاد کارگروهی بدهد و آن فرد از ایده آل هایتان فاصله داشته باشد احتمالن یا نتیجه کار خیلی بد می شود یا با کلی زحمت شما نتیجه نزدیک به خوب می شود می شود هرچند اگر بهینه تر کار کرده بودید نتیجه به مراتب می توانست بهتر باشد. البته آن طرف ماجرا(عوض شدن جای دور) شاید برایتان بهتر باشد هرچند احتملن کمی عذاب وجدان خواهی داشت.


7- کلی نگر نبودن در انتخاب هم تیمی ها + فریب خوردن از پرفورمنس اولیه

اول هر کار آسان است. انگیزه ها بالاست اما آنچه اهمیت دارد همان رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود و این حرفا:دی احتمال زیادی دارد که در انتخاب هم تیمی گام اول را اشتباه بردارید و تحت تاثیر مهارت اولیه نتوانید انتخاب درستی داشته باشید. شاید در نظر گرفتن فاکتورهای دیگر و وزن یبشتری دادن به آنها درمقایسه با عملکرد اولیه و اندکی دانش اولیه، نتیجه بهتری را به عمل بیاورد.


پی نوشت : از همه اینها که بگذریم، به هرحال جای تاسف دارد که هنوز این قدر درکارگروهی مشکل داریم:(


لیست نقطه ای

  • ابوالفضل چنگیزی

حدود دو سال پیش بود که مسخ کافکا را خریدم که بخوانم اما تا به امروز آن را نخوانده بودم. شاید این گونه به نظر بیاید که نتوانسته بودم حدود چند ساعت زمان در طول این دوسال را برایش اختصاص دهم اما ماجرا آن است که این کتاب اشتباهن به کمدی که در معرض دید نیست منتقل شده بود و مسببات به فراموشی سپردنش فراهم گشته بود تا اینکه آن را چند روز پیش بطور اتفاقی دیدم و نهایت آن را در کمد کتاب های کنار تختم قرار دادم تا خوانده شود.

من مسخ ترجمه شده صادق هدایت را نخواندم. آن چه خواندم توسط خانم فرزانه طاهری ترجمه شده بود که پیشتر هم کتاب "پیرمرد صدساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد " را از ایشان خوانده بودم. ترجمه های روان و خوبی دارند. بطور کلی انتشارت نیلوفر هم مترجم های ماهری دارد و هم جلد های کتاب هایش زیبا هستند.

به هرحال نمی خواهم درباره مسخ کافکا بنویسم. ولادیمیرناباکوف به زیبایی تمام درباره مسخ نوشته است اما قصد داشتم قسمتی از مقدمه ناباکوف را اینجا بنویسم که به نظرم بسیار زیبا آمد (کلی است و ربط مستقیمی به "مسخ" ندارد):

ادبیات در آن روز زاده نشد که پسرکی که فریاد می زد گرگ، گرگ، از دره نئاندرتالی بیرون دوید و گرگ بزرگ خاکستری رنگی هم سر به دنبالش  گذاشته بود: ادبیات آن روزی زاده شد که پسرکی دوان دوان می آمد و فریاد می زد گرگ، گرگ، و هیچ گرگی پشت سرش نبود. اینکه در پایان پسرک  بیچاره چون خیلی دروغ می گفت خوراک حیوان وحشی واقعی شد کاملن تصادفی است. اما نکته مهم این جاست. میان آن گرگ در علف های شاخ  بلند و گرگِ داستان شاخدار واسطه ای هست که می درخشد. آن واسطه، آن منشور، هنر ادبیات است. 

 ادبیات یعنی ابداع.داستان یعنی داستان[جعل]. اگر داستانی را داستان حقیقی بنامیم، هم به هنر توهین کرده ایم و هم به حقیقت. هر نویسندۀ بزرگی یک فریبکار بزرگ است، ولی آن جاعل اعظم، یعنی طبیعت هم چنین است. طبیعت همیشه فریب می دهد. از آن فریب سادۀ تولید مثل گرفته تا توهم نبوغ آمیز و پیچیده رنگ های محافظ پروانه ها یا پرندگان ، در طبیعت نظام خارق العاده ای از افسون ونیرنگ وجود دارد. نویسندۀ داستان فقط پا جای طبیعت می گذارد. 

برگردیم به سراغ جوانک پشمالوی سرزمین جنگلی که فریاد گرگ، گرگ بر می آورد؛ می توانیم بگوییم که جادوی هنر در سایۀ گرگی بود که او آگاهانه از خود ساخته بود، رؤیای گرگ او؛ بعد داستان حقه های او داستان خوبی از کار درآمد. وقتی هم که سرانجام هلاک شد، داستانی که درباره اش می گفتند، درتاریکی دورتادورش، به درسی عبرت آموز تبدیل شد. اما او یک جادوگر کوچک بود، خالق بود. 

 
  • ابوالفضل چنگیزی


خیلی خوشم نمی آید که کارهایم را در تلگرام انجام دهم چرا که برایم distraction زیادی ایجاد می کند با این حال، دو تلگرام دارم که یکی مربوط به تمام کانال هایی است که در آن ها عضو هستم و یکی دیگر تلگرامی که اگر کسی با من کار داشته باشد یا در گروه های درسی دانشگاه باشم.  ویدیوهای آموزشی ای که می خواهم ببینم  روی تلگرامم است. ساعت 1و 40 دقیقه شب است و من هم دارم فیلم ها را می بینم و چند تایی را هم گذاشتم دانلود شوند . آیکون تلگرام هم بصورتی که هیچ پیام نخوانده ای ندارم در تسک بار دیده می شود و مینیمایز شده. در همین اثنا می بینم گویا پیامی آمده. به تلگرام نگاه می کنم و با متن بالا روبرو می شوم!

یاد قدیم ها افتادم و کمی خنده ام گرفت. یاد سادگی و زودباور بودن خودم در سال هاپیش افتادم. دقیق یادم است. هشت /نه سال پیش بود که داشتم CD معلم حرفه و فن راهنمایی را که برای ما تعداد زیادی داستان کوتاه و سخن های حکیمانه ریخته بود و من آن ها را می خواندم و متن فوق هم در آن بین بود. یادم است در انتهای آن متن نوشته شده بود که آن فرد کسی نبود جز علی شریعتی! و من هم باور کردم. همانطور که احتمالن با شناختی که از این دوستم - که حمال مطالب کانال هاست و از این کانال به این گروه فوروارد می کند و شاید هم احساس غرور که مطلب مفیدی را با دوستانش به اشتراک گذاشته!- دارم، باور کرده است که گابریل گارسیا مارکز چه داستان زیبایی نوشته!

کاری ندارم که گابریل گارسیا مارکز این را نوشته یا نه! کاری به این دوستم هم ندارم که دائمن از این تیپ متن ها این ور و آن ور فوروارد می کند و گمان هم می کند دارد ارزش افزوده ایجاد می کند(وای اگر چند گروه مشترک داشته باشید:دی). صرفن یاد گذشته کردم.خوراک من جمله های کوتاه بود. پنجم دبستان بودم که هروقت خانه پدربزرگم می رفتم سراغ کتاب کشکول زرگر می رفتم و جملات حکیمانه از ارد بزرگ و کوروش و حسابی می خواندم و چه شخصیت هایی بودند این کوروش بزرگ و ارد و حسابی در نظر من! با خودم می گفتم چه جملاتی گفته بودند! و با خود  می اندیشیدم کاش این جمله ها را من گفته بودم. یاد یک کتاب دیگر آن زمان ها هم افتادم. هفده داستان کوتاه کوتاه! چند بار آن را خوانده بودم. فکر کنم از یک داروخانه آن را خریده بودم! 

به هر حال خیلی فایده ای برای این داستان ها نمی تونم متصور شم اما اون موقع ها باعث می شد با دوستام درباره اون داستان ها صحبت کنیم و گپ بزنیم و از این لحاظ می تونم برای این خواندن هایم ارزش قائل شم هرچند آن موقع فکر می کردم ارزش کارم بسیار بالاست و خواندن حرف کوتاه می تواند حکمت آدم را افزایش دهد!

  • ابوالفضل چنگیزی

وقتی غزل زیبایی از حافظ با صدای فوق العاده همایون شجریان همراه می شود نمی توان آن را بارها گوش نکرد. گفتم این حس خوبم را به اشتراک بگذارم. آنچه در زیر گذاشته ام قسمتی از تصنیف زیبای "می عشق" از آلبوم ناشکیبای همایون شجریان است که می توان آن را از اینجا خریداری کرد.

 


 

  • ابوالفضل چنگیزی

پیش نوشت 1: هرآنچه در زیر نوشته می شود تجربیات شخصی نگارنده بوده و قابلیت استناد ندارد. نگارنده بیشتر سعی بر آن داشته که سرنخ هایی برای انتخاب رشته بدهد. لذا خواهشمند است هنگام خواندن این نوشته هدف نگارنده را از یاد نبرید.

پیش نوشت 2: قسمتی از مطالبی که بیان خواهم کرد تعلق خاصی به گروه آزمایشی خاصی ندارد؛ با این حال قسمتی نیز بطور خاص برای دانش آموزان ریاضی-فیزیک نوشته شده است.

پیش نوشت 3(نامربوط): این روز ها مد شده هرکسی از دانشگاه می نالد. از اینکه این نظام آموزشی بیمار است. خیلی هایشان هم بی راه نمی گویند اما من هم خیلی از دانشگاه خوشم نمی آید و آنچه قبل از ورود انتظار داشتم از زمین تا آسمان با آنچه هست فاصله دارد اما به شخصه فکر می کنم کمی خوش بین تر از آنها هستم. البته باید منطقی هم باشد تنها دو سال است که به دانشگاه آمده ام!


 

اصل مطلب : بعد از آن که کنکورتون رو دادید و نتایج  توسط سازمان سنجش اعلام شد، احتمالا به مدت چند روز وقت به شما وقت داده می شود که کدهای رشته های مورد نظر خود را در سایت سازمان سنجش وارد نمایید. قابل به ذکر است مدت انتخاب رشته به احتمال خیلی خوبی یک الی دو روز نیز تمدید خواهد شد اما توصیه می کنم این انتخاب را برای دقایق پایانی نگذارید. بدیهی است فرصت دراختیار داده شده بسیار اندک بوده و این فرآیند مستلزم آن است که پیش از آمدن نتایج به انتخاب رشته فکرکرده باشید. هرچند معتقد نیستم که تمام زندگی شما منوط به این تصمیم است اما اهمیت آن را نمی توان کتمان کرد.

برای این منظور، نخست به موضوع ترس از تصمیم گیری می پردازم که به نظرم مهم ترین نقش را در انتخاب هایی که بعد ها آنها را نادرست خواهیم خواند و خود را برای آن شماتت خواهیم کرد، بازی خواهد کرد و درنهایت نیز توصیه هایی خواهیم کرد.

  • ابوالفضل چنگیزی

1. امروز برای همراهی عزیزی در کنکور رشته تجربی به دانشگاه فردوسی رفتم. اولین فرد آشنایی که دیدم امین بود. فکر کردم که او هم برای همراهی فردی آمده اما در کمال تعجب دیدم از مهندسی برق دانشگاه تهران انصراف داده و برای شرکت در کنکور تجربی آمده. بهت زده شدم. شاید بگویید نباید بهت زده می شدی چرا که فلانی که سال پیش رتبه 1 تجربی شده بود هم از برق شریف انصراف داده بود اما اگر امین را می شناختید بهت زده که چه عرض کنم احتمالن شاخ در می آوردید. داشتم فکر می کردم که شاید اگر آن فرد به جای رتبه 1، رتبه ی 11 شده بود چقدر اوضاع متفاوت بود. نمی دانم به نظر شما مقصر کیست؟ نظام آموزشی؟ مادر و پدرها؟ غول مردم؟ پول ؟ یا ...؟

2.  وقتی بچه ها رفتن سر جلسه داشتم برمی گشتم تا کمی در دانشگاه قدم بزنم. (هنوز آفتاب آن چنان بر دانشگاه مستولی نگشته بود!) دو معلم را دیدم که داشتند برمی گشتند به سمت خانه هایشان. در حین قدم زدن حرف هایشان را می شندیم. می گفتند باید به مشتری های 97 فکر کنیم و ازهمین امروز داشتند درباره برنامه همایش ها، کارگاه ها، کلاس ها و مشتری های تازه اشان سخن می گفتند. (دقیقن با همین لفظ مشتری)

3.  مسافتی به اندازه 10 برابر درب حافظ تا ولیعصر پلی تکنیک را قدم زدم و به اطراف می نگریستم. تنها دو دانشکده دیدم اما خب اگر دانشگاه خودمان بود باید 10 بار حدود 15/16 تا دانشکده را می دیدم. دوست داشتم حبیب نفیسی (بنیان گذار دانشگاه) زنده بود. آنگاه می رفتم پیشش و می پرسیدم نفیسی جان! عزیز دل برادر! آیا جای بهتری برای بنیان گذاری نداشتی؟!

4. نکته جالبی که توجهم را بسیار به خود جلب کرد سریع دوست شدن پدر و مادر ها با هم بود. دوست شدن سریع کسانی که تنها اشتراکشان به دنیا آوردن فرزندی در یک سال یا نهایتن یکی دوسال این ور اون ور باشد و خاطره تعریف کردن و اشتراک اضطراب هایشان با یکدیگر و تلاش هریک برای زدودن اضطراب دیگری و فِیل نشدن هیچ یک از تلاش ها برای ایجاد گفت و گو چیزی است که جوان ها باید بیشتر یاد بگیرند!

5. امروز فرصت داشتم که بیشتر به چهره ها بنگرم. هم چهره جوانانی که تا چند ماه دیگر قرار است دانشگاه بیایند و هم در چهره پدر و مادرهایشان. چهره ها خیلی می آموزند. تصمیم دارم وقتی در شهر راه می روم بیشتر به مردم نگاه کنم. به سرنوشت ها و سرگذشت ها فکر کنم.

6. پای صحبت های مادر ها هم که می نشستم تقریبن همه می گفتن که فرزندشان تا 3-4 شب نتوانسته بخوابه و همه هم می گفتند فرزندشان شب گذشته به شدت گرمش بوده. نه اینکه خودم نشده باشد که از استرس خوابم نبرده باشد و دمای بدنم هم بالا نرفته باشد(حتی اگر به من القا کنند که استرس نداری و خود هم باور داشته باشم!) اما کاش قبل از اینکه دیشب تلاش کنند که بخوابند (ونتوانند) می دانستند که لحظات مهم تری در زندگی وجود دارد که بهتراست آن میزان استرس برای آنها صرف شود. (فکر کنم هرکسی یه آستانه استرس داشته باشه! همینجوری رو هوا :دی) اما چه می شود کرد که خودم هم هنوز این رو درک نکردم:))

7. گفتم استرس! ناراحت کننده ترین قسمت ماجرا دیدن دختری بود که ساعت 7 و بیست دقیقه به همراه مادرش برای رسیدن به محل امتحان می دوید (در چند صد متری امتحان بودن فکر کنم یا نهایت با اتوبوس های دانشگاه تا 7 و نیم می رسید) و اضطراب شدیدش هم قابل پنهان نبود. درست است روی برگه نوشته بود 7 و نیم فرآیند آزمون شروع میشه و 7 هم درحوزه ها بسته اما همیشه تاخود چند دقیقه به 8 هم راه می دهندو هیچ مشکلی هم پیش نمی آید. این را اگر روز قبل یکی برای شرکت کنندگان بگوید خیلی خوب است.


پی نوشت نامربوط: فرق استرس و اضطراب چیه؟!

  • ابوالفضل چنگیزی

هیچ می دانی چرا، چون موج،

در گریز از خویشتن، پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده ی تاریک،

این خاموشی نزدیک،

آنچه می خواهم نمی بینم،

و آنچه می بینم نمی خواهم.

شفیعی کدکنی، مرداد 46


پی نوشت: انتشارت نگاه مجموعه کتاب هایی دارد تحت عنوان "شعر زمان ما" که فکر می کنم در حدود 17 تا از آن ها منتشر شده است. کتاب هایی که می توان گفت در  بخش نخست به زندگی نامه، بافت اشعار، نگاه شاعر، تصاویر و واژگان بکار برده شده و... می پردازند و در بخش دیگری بخشی از اشعار گزیده آورده شده و برای بخشی از اشعار آورده شده نیز تفسیر و تحلیل آمده است. من دو جلد مربوط به شفیعی کدکنی و احمد شاملو را دارم. من همیشه برای نخستین گام آشنایی با یک شاعر به جای دیوان اشعارش به سراغ چنین کتاب هایی می روم تا یک دید کلی نسبت به اشعار پیدا کنم و سپس درصورت تمایل به سراغ خرید کتاب های شعر خود شاعر می روم.

درکنار کتاب های نگاه می توانم به کتاب های انتشارت مروارید نیز اشاره کنم. آن ها هم گزینه های خوبی برای خواندن گزیده اشعار هستند.

  • ابوالفضل چنگیزی

زیردرهم ورهم 1: بالاخره این ترم تمام شد. همیشه برخلاف بقیه بازه طولانی تر امتحانات به ضررم بوده است. برایم خیلی سخت است یک چیز خیلی طول بکشد. حال می خواهد امتحان باشد یا پروژه یا هرچیز دیگر. خصوصآ امتحان های آخر که همیشه آن ها را بد داده ام. از امتحان های دانشگاه گرفته تا کنکور که اون آخر نتونستم تو آزمون جامع ها روندم رو حفظ کنم و خب پرفورمنسم سر جلسه خیلی پایین تر از چیزی که انتظار داشتم بود. زود خسته می شم دیگه:دی. دو روز آخر این ترم برایم خیلی سخت بود. سه امتحان داشتم و واقعن حجم زیاد امتحانات آزارم داد اما به هرحال بعد از یک ماه هیچی ننوشتن یه چیزی نوشتم. به زودی (چند روز دیگه احتمالن:دی) بطور منظم خواهم نوشت و این جا را بیشتر به روز نگه خواهم داشت. تا اینجای کار که آن تب موضوعات نگارش در روزهای بعد بی استفاده بوده اما از این به بعد نخواهد بود.

زیردرهم ورهم 2:امیدوارم تابستونم رو درست مدیریت کنم. به وضوح اگه می تونستم ماجرای ترم پیش رو اوکی کنم, هیچ دغدغه ای نداشتم اما خب تشخیص دادم با شرایط امروزم شاید فرصت سوزی باشه پیگیری ماجرای ترم پیش چرا که احتمالن باید برای کارآموزی دوترم بعد دوباره برم سراغش(اصن کی مرده کی زنده! وای از این بشر که در حال زندگی نمی کنه)

به هرحال یه سری کارها توذهنم می گذره. باید بشینیم اولیت بندی کنم. اصن به قول محمدرضا، هرچه هست بحث تلخ اولویت هاست و این حرف ها. تابستان پیش طمع همه چیز را پیش بردن ، باعث شد هیچ چیزی پیش نرود. این بار نمی گذارم چنین شود.

البته شاید ماجرای تابستان آن قدر که ماجرای دیگری مهم است، مهم نباشد. باید بشینم و فکر کنم. به نظرم افقی که برای خودم ترسیم کرده بودم خیلی دلخواه اکنونم نیست. دوباره باید فکرکنم. احساس می کنم هدف هام کمرنگ شدند. باید اول پر رنگشان کنم و بعدش هم ببینم آیا ارزش وقف زندگی را دارند یا نه وگرنه چیزهای دیگری را جایگزین آنها کنم. امیدوارم درست قدم بردارم و دوباره اشتباه پایه ای انجام ندهم.

زیردرهم ورهم 3: چند روز دیگه هم کنکور کارشناسی هستش. برای دوستانم که کنکور دارن آرزوی موفقیت دارم.  (یاد ماجرای مهدی (معلم المپیاد کامپیوترمون) افتادم. می گفت وقتی می رفتیم مرحله دو المپیاد بدیم یکی از مامان های بچه ها می گفت انشالله همتون قبول شید. می گفت من بهش می گفتم آخه نمیشه! اونا یه تعداد مشخصی می خوان (مثلن 40 نفر) و خب نمیشه همه قبول شن:)) ولی مادر دوستش مصمم بود و می گفت نه! من دعا می کنم همتون قبول شید)

برای همین ماجرای انتخاب رشته هم سال پیش که صرفن دو ترم از دانشگاه گذرونده بودم یه راهنما 4 صفحه ای در مورد این تصمیم گیری و ماجرای فوبیای تصمیم گیری و فاکتور های موثر در اون نوشته بودم.در حال حاضر تقریبن با مقداری از چیزهایی که نوشته بودم و توصیه های نهایی اون فایلم مخالفم. برای همین اون رو ویرایش می کنم و چند روز دیگه به همراه تجربیات این دو ترم اون رو همین جا می زارم و البته در اختیار دوستانم که به طریقی دیگر با آن ها در ارتباط هستم.


پی نوشت: این درهم ورهم 9 بود ولی در قسمت موضوعات دیدم ققط 8 تا درهم ورهم داریم! ایراد نداره دیگه عدم وجود چهارمی رو به بزرگی خودتون ببخشید. در واقع وجود داره ولی منتشر نشده.

  • ابوالفضل چنگیزی