مکتوبات

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
با افتادنش از روی دوچرخه و سخت مجروح شدنش بسیار اندوهگین می شوم اما اینکه سرش به جدول نمی خورد کمی تسلایم می دهد.
خندیدن آن جوان های بی شعور دوباره اندوهگینم می کند اما اینکه خودش به آنها توجهی ندارد اندوه ها را می زداید.
حرف های دکتر برای لزوم عمل، طاقتم را سر می آورد اما شنیدن این که با انجام فلان و پرهیز از بهمان شاید بتوان جلوی آن را گرفت، اندکی آرامم می کند.
با هیچ کار درست و حسابی ای نکردن در ده روز گذشته نمی توانم کنار بیایم اما یادآوری اینکه اگر جز این می کردم نمی توانستم خودم را ببخشم کنارآمدن را برایم آسان تر می کند.
این که بالاخره تمام شد کمی آرامشم می دهد اما می دانستم می توانستم بهتر تمامش کنم. افسوس ماه ها پیش تمام کردنش بر دلم می می ماند.
این که تا این حد مرا سزاوار تشکر و و ستایش می داند وجدانم را رنج می دهد هرچند وجدانم چند ساعتی است که حجم رنج یکسانی را تحمل می کند و مثل همیشه با گذشت ساعات بر رنجش افزوده نمی شود. احتمالن باید نشانه خوبی باشد.
کارانجام شده با ایده آل فاصله دارد و این برکسی پوشیده نیست اما می دانم که کسی هم نمی توانست بهتر از این، آن را انجام دهد.
سهمِ غفلت ها، جهالت ها و خودخواهی هایم را نمی دانم همانطور که سهمِ آگاهی ها و دلسوزی هایم برایم مبهم است.
این روزها گاه بی دلیل از کوره در می روم و بد و بیراه می گویم و گاه بیخیال، نظاره گر ماجراهایی که موضع گیری صریح و سریع می طلبند، می نشنیم.
گاه ناخواسته او را می رنجانم و گاه حرف هایم دلنشین تعبیر می شود.

ای کاش این کابوس زودتر تمام شود ...
  • Abolfazl

پیش نوشت 1: امید است مطالب مورد 1 را حمل برخودستایی تلقی نکنید. البته تلقی کردن آن بر خودستایی هم جز معدود مواردی است که حالم را برهم نمی زند! این موفق ترین تجربه گروهی من است و لذا هرطوری بخواهم آن را به بند نگارش در خواهم آورد.

پیش نوشت2 : درهر هفت مورد مثال های شخصی داشتم اما در موارد آخری ترجیح دادم آن ها را بیان نکنم. به هرحال این نوشته حاوی نظرات "شخصی" من درباره کارگروهی است و هیچ ارزش دیگری ندارد.


1- تمایزِ اعضا موثرترین عامل موفقیت گروه و رمزِ بقا + اثر گذاری دوستی ها بر شایستگی ها + لزوم وجود یک سرگروه خوب  (چهارم دبستان)

سی و شش نفر را چپانده اند در یک کلاسی که باید نهایت بیست و چند نفره باشد. همه نیمکت ها سه نفری اند. موقع امتحانات همیشه موکتی پهن می شود و نفرهای وسط بیرون می آیند تا روی موکت و در حالت نشسته امتحان دهند. همیشه باید گردشی با دوستانتان جایتان را عوض کنید. ردیف های آخر واقعن برای فهمیدن سخت هستند. تهویه نامناسب است و تنها مورد امید دهنده زنگ های 45 دقیقه ای هستند اما با همه این مشکلات، کلاس ساختارمند است. شش گروهِ شش نفری دارد. هر گروه یک روز هفته باید کلاس را اداره کند.  نظم بر تار و پود کلاس حاکم بود و این گونه می اندیشم که اگر سرگروه بعد ها مسئولیت مدیریتی را در زندگی برعهده بگیرد می تواند آن دوران را تمرین مهارت برای مسئولیت کنونی اش تلقی کند و رفتارهایش را تبلور مسئولیت آن روزها تلقی کند؛ من سرگروهِ گروه دو هستم. هرروز بابد بین اینکه ننوشتن مشق های دوستم را گزارش دهم یا به خاطر دوستی مان آن را نادیده بینگارم تصمیم بگیرم. گاه وجدانم چنان گل می کند که کوچکترین چیزهایی که به من سپرده شده را نیز گزارش می نمایم و گاه چنان محبتِ دیروز مرا مسحور خود می کند که مسئولیتم را نادیده می گیرم .

هنوز پنج شنبه ها تعطیل نیست و شش روز هفته به مدرسه می رویم. هر روز را باید یک گروه آغاز کند و مراسم آغازین شروع کلاس را برعهده بگیرد. همه ی ما مهارت هایی غیرمشترکی داشتیم و این کار را آسان می کند. بحث سهم خواهی مطرح نیست! ( مثلن اینکه کسی بگوید ما باعث شدیم تو سرگروه شوی و اگر حمایت ما نبود تو چیزی نبودی و نه کسی می گفت تو باید به مایی که نمی خواستیم سرگروه شوی و دراقلیت هستیم هم احترام بگذاری و باید فلان نقش را درگروه داشته باشیم:دی) یکی قران می خواند. یکی دعای فرج. سه کار را به خاطر نمی آورم اما من مسئول قسمت علمی(بخوانید شبه علمی) بودم و "آیا می دانید ..." می خواندم. از کتاب ها و روزنامه ها گرفته تا پیامک هایی که آن موقع خیلی روی بورس بودند(بی ربطه ولی یادش بخیر! N70 جز خوبای آن دوره بود:دی ). قابل کتمان نیست که کلی هم سرخوش می شدم وقتی مطالب آن پیامک ها و روزنامه های غالبن زرد زا بازخوانی می کردم .

2-سهم خواهی + عدم پذیرش اینکه پرفورمنس گروه از پرفورمنس تک تک افراد مهم تر است چه توسط معلم و چه توسط دانش آموزان (سوم راهنمایی)

باید فصل سوم کتاب  CES را کنفرانس بدهیم.  بسته به اینکه چقدر مشارکتی داده باشی که هنگام کنفرانس "دیده شود" نمره دریافت خواهی کرد. هرکس سهم بیشتری می خواهد؛حتی آنی که زبانش ضعیف است و می داند شاید به نمایش گذاشتنِ بیشترِ آن، بیش از آن که برایش نمره آور باشد، نمره کاه است اما نمی شود دست روی دست گذاشت. طراحی سوال و اینکه بعد بروی و به تعداد کپی بزنی و به بچه ها بدهی تا در خانه حل کنند را هیچ کس قبول نمی کند! احتمالن چون قرار است درخانه حل شود یا شاید مهارت های زبانی ات آن قدر دیده نشود. من آن را قبول کردم و بعد که نوبت به تقسیم سایر قسمت ها رسید دیگران با بیان اینکه تو سوال ها را هم داری وباید به میزان بسیار کمتری از سایر قسمت ها نصیبت شود، سهم کمتری به من دادند. سهمِ کمتر قابل درک بود ولی سهم خیلی کمتر نه. (بیایید به یک سوال فکر کنیم. به نظرتان چجوری می شود سه نفر آدم یک کیک را جوری تقسیم کنند که عادلانه باشد و امکان تبانی وجود نداشته باشد؟-هرچند تعداد ما بیشتر بود!- برای دونفرش ساده است. کافی است یکی کیک را تقسیم کند و دیگری یک تکه را انتخاب کند. پاسخش را کمی بعد تر در کامنت ها خواهم نوشت! البته اگر کسی سوال بکند) 

3- وقتی انگیزه ها از عضویت یکسان نیست و حتی گاهی مشخص نیست! و واینکه نمی توان منفافع همه را تامین کرد (به ترتیب ترم 3 دانشگاه و دوران کلاس زبان رفتن)

  • با یک بنده خدایی تصمیم گرفتیم که به عنوان شروع و فعلن به صورت دونفره کاری که محمدرضا تو یکی از پست هاش گفته بود که با دوتا از دوستاش تصمیم گرفتن چیزهایی که دانشگاه بهشون یاد نمیده رو خودشون یاد بگیرن واینکه هرکسی بره سراغ یک چیز و اون رو بعدن به دونفر دیگه یاد بده رو اجرا کنیم. بعد از مدتی دیدیم عملن هیچ چیز پیش نمی رود. دوست من هم می خواهد هم چنان معدلش را همان نوزده و خورده ای حفظ کند و هم این را انجام دهد. او نمی فهمد برای بدست آوردن یک چیزباید چیزدیگری را از دست بدهی. او همه چیز را باهم می خواهد. بعد از مدتی البته این را متوجه می شود و آن را صریحتا به من می گوید. پروژه شکست می خورد.
  • دوستم به من می گوید یه سری free discussion فلان تایم ها خودمون تشکیل دادیم و می خواهیم سطح زبانمان را بالا ببریم. تا اینجای کار همه چیز اوکی است و یحتمل باید خیلی خوب باشد اما با بیشتر فکردن به این نتیجه رسیدم که اگر از اینکه سطح زبان ها احتمالن یکی نیست بگذریم، احتمالن عده ای فقط برای زبان در این جلسات شرکت نخواهند کرد! از همین الان این کارگروهی به نظر به علت های مختلف شکست خورده است. این پروژه نهایت می تواند به صورت یک جمع دوستانه با انگیزه های یکسان از عضویت و سطح یکسانی از زبان به اجرا دربیاید یا در یک موسسه که مطمئن باشیم خروجی خواهد داشت.
  • بعد از بیان نمره های میان ترم، پروژه تعریف می شود تا بتوانیم نمره ها را جبران کنیم. در راستای همین انگیزه به جای اینکه بروم و با یک نفر که بیشتر با نرم افزار مربوطه آشنایی داشته باشد گروه بدهم ، با یک نفر که نمره اش نسبتن پایین تر شده گروه می دهم. کسی که نمره اش پایین تر شده انگیزه بیشتری دارد و حتمن کار را انجام می دهد اما در هنگام اعتراض ها نمره اش به شدت ارتقا می یابد و هم چنین نمره خودم. انگیزه مان کم می شود چرا که بدون پروژه هم نمره مان قابل قبول است. بازهم کارگروهی شکست می خورد.

4- جدیت نداشته باشیم هیچ چیزنمی شویم ( ترم 3 دانشگاه)

باز هم در راستای همون کارهای غیر دانشگاهی کردن این بار به یکی دیگر از دوستانم می گویم وقرار براین می شود هرکدوممون یک چیزی رو یادبگیریم. این بار مصمم تر هستم. باوجود اینکه دراین راستا یکبار شکست خوردم اما آن قدر خوشبین هستم (شاید احمق) و بسیار امید دارم که بعد ها گروه را بزرگ ترکنیم. اولین اقدام عملی تشکیل یک گروه در تلگرام بود (درسته دونفر بودیم ولی با این انگیزه که خیلی زود می خواهیم افراد را بیشتر کنیم و اینکه کارهای این گروه جدا باشه از سایر کارها و بین انبوه مطالب در صفحه شخصی گم نشود این کار را کردم) به هرحال به روز نکشید که این دوستم گفت یکی دیگر رو جور کردم که خیلی پایه است و این حرف ها و منم خوشحال شدم اما دیدم اکانت دیگرش را اد کرده و همزمان دارد با دو اکانتش چت می کند! حوصله مسخره بازی اش را ندارم واین را که می بینم تا ته این ماجرا را می خوانم. برای همین بیخیال ادامه می شوم و شکستم را می پذیرم!


5- یکسان نبودن سطح افراد گروه. خوب یا بد؟ (به ترتیب ترم 1 دانشگاه و دوران راهنمایی)

زیر مجموعه ها: یکسان نبودن سرعت تمام شدن کارها + وسواس در انجام کارهاو دوباره کاری

  • با اولین فردی که در دانشگاه باهاش دوست شدم هم گروهیِ آزمایشگاه شدیم. او از من واردتر است و در انجام کارهای مربوطه توانا تر است اما من فرصت بیشتری برای انجام می خواهم. با این حال، همیشه به خاطر سرعت بالای او، اولین گروه آزمایشگاه را ترک می کنیم و معمولن زمان زیادی می گذرد تا بقیه هم در سایت به ما بپیوندند. قاعدتن کمتر یاد می گیرم.
  • قرار است فلش کارت های برای نمره زبان راهنمایی درست کنیم. اگر در هیچ کاری هنری نداشته باشم، در کارهای دستی واقعن هنری ندارم! از سرعت یکسان انجام ندادن کارها که بگذریم، فلش کارت هایم می توانست تطبیق بیشتری با فش کارت های دوستم داشته باشد. البته قابل چشم پوشی است ولی بدلیل وسواس دوستم او دوباره همه کارها را خودش انجام می دهد.
  • البته می توان یکسان نبودن سطح اعضا را برای اعضایی که کمتر می دانند خوب تلقی کرد. چرا که شاید بتوانند چیزهای بیشتری یادبگیرند در مقایسه با حالتی که سطح اعضا یکسان است.

6- اگر مهارت نه گفتن نداشته باشید هم هیچ چیز نمی شوید(در کارهای دیگر شاید بدبخت هم بشوید:دی )

اگر در کاری مهارت خوبی داشته باشید و فردی به شما پیشنهاد کارگروهی بدهد و آن فرد از ایده آل هایتان فاصله داشته باشد احتمالن یا نتیجه کار خیلی بد می شود یا با کلی زحمت شما نتیجه نزدیک به خوب می شود می شود هرچند اگر بهینه تر کار کرده بودید نتیجه به مراتب می توانست بهتر باشد. البته آن طرف ماجرا(عوض شدن جای دور) شاید برایتان بهتر باشد هرچند احتملن کمی عذاب وجدان خواهی داشت.


7- کلی نگر نبودن در انتخاب هم تیمی ها + فریب خوردن از پرفورمنس اولیه

اول هر کار آسان است. انگیزه ها بالاست اما آنچه اهمیت دارد همان رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود و این حرفا:دی احتمال زیادی دارد که در انتخاب هم تیمی گام اول را اشتباه بردارید و تحت تاثیر مهارت اولیه نتوانید انتخاب درستی داشته باشید. شاید در نظر گرفتن فاکتورهای دیگر و وزن یبشتری دادن به آنها درمقایسه با عملکرد اولیه و اندکی دانش اولیه، نتیجه بهتری را به عمل بیاورد.


پی نوشت : از همه اینها که بگذریم، به هرحال جای تاسف دارد که هنوز این قدر درکارگروهی مشکل داریم:(


لیست نقطه ای

  • Abolfazl

حدود دو سال پیش بود که مسخ کافکا را خریدم که بخوانم اما تا به امروز آن را نخوانده بودم. شاید این گونه به نظر بیاید که نتوانسته بودم حدود چند ساعت زمان در طول این دوسال را برایش اختصاص دهم اما ماجرا آن است که این کتاب اشتباهن به کمدی که در معرض دید نیست منتقل شده بود و مسببات به فراموشی سپردنش فراهم گشته بود تا اینکه آن را چند روز پیش بطور اتفاقی دیدم و نهایت آن را در کمد کتاب های کنار تختم قرار دادم تا خوانده شود.

من مسخ ترجمه شده صادق هدایت را نخواندم. آن چه خواندم توسط خانم فرزانه طاهری ترجمه شده بود که پیشتر هم کتاب "پیرمرد صدساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد " را از ایشان خوانده بودم. ترجمه های روان و خوبی دارند. بطور کلی انتشارت نیلوفر هم مترجم های ماهری دارد و هم جلد های کتاب هایش زیبا هستند.

به هرحال نمی خواهم درباره مسخ کافکا بنویسم. ولادیمیرناباکوف به زیبایی تمام درباره مسخ نوشته است اما قصد داشتم قسمتی از مقدمه ناباکوف را اینجا بنویسم که به نظرم بسیار زیبا آمد (کلی است و ربط مستقیمی به "مسخ" ندارد):

ادبیات در آن روز زاده نشد که پسرکی که فریاد می زد گرگ، گرگ، از دره نئاندرتالی بیرون دوید و گرگ بزرگ خاکستری رنگی هم سر به دنبالش  گذاشته بود: ادبیات آن روزی زاده شد که پسرکی دوان دوان می آمد و فریاد می زد گرگ، گرگ، و هیچ گرگی پشت سرش نبود. اینکه در پایان پسرک  بیچاره چون خیلی دروغ می گفت خوراک حیوان وحشی واقعی شد کاملن تصادفی است. اما نکته مهم این جاست. میان آن گرگ در علف های شاخ  بلند و گرگِ داستان شاخدار واسطه ای هست که می درخشد. آن واسطه، آن منشور، هنر ادبیات است. 

 ادبیات یعنی ابداع.داستان یعنی داستان[جعل]. اگر داستانی را داستان حقیقی بنامیم، هم به هنر توهین کرده ایم و هم به حقیقت. هر نویسندۀ بزرگی یک فریبکار بزرگ است، ولی آن جاعل اعظم، یعنی طبیعت هم چنین است. طبیعت همیشه فریب می دهد. از آن فریب سادۀ تولید مثل گرفته تا توهم نبوغ آمیز و پیچیده رنگ های محافظ پروانه ها یا پرندگان ، در طبیعت نظام خارق العاده ای از افسون ونیرنگ وجود دارد. نویسندۀ داستان فقط پا جای طبیعت می گذارد. 

برگردیم به سراغ جوانک پشمالوی سرزمین جنگلی که فریاد گرگ، گرگ بر می آورد؛ می توانیم بگوییم که جادوی هنر در سایۀ گرگی بود که او آگاهانه از خود ساخته بود، رؤیای گرگ او؛ بعد داستان حقه های او داستان خوبی از کار درآمد. وقتی هم که سرانجام هلاک شد، داستانی که درباره اش می گفتند، درتاریکی دورتادورش، به درسی عبرت آموز تبدیل شد. اما او یک جادوگر کوچک بود، خالق بود. 

 
  • Abolfazl


خیلی خوشم نمی آید که کارهایم را در تلگرام انجام دهم چرا که برایم distraction زیادی ایجاد می کند با این حال، دو تلگرام دارم که یکی مربوط به تمام کانال هایی است که در آن ها عضو هستم و یکی دیگر تلگرامی که اگر کسی با من کار داشته باشد یا در گروه های درسی دانشگاه باشم.  ویدیوهای آموزشی ای که می خواهم ببینم  روی تلگرامم است. ساعت 1و 40 دقیقه شب است و من هم دارم فیلم ها را می بینم و چند تایی را هم گذاشتم دانلود شوند . آیکون تلگرام هم بصورتی که هیچ پیام نخوانده ای ندارم در تسک بار دیده می شود و مینیمایز شده. در همین اثنا می بینم گویا پیامی آمده. به تلگرام نگاه می کنم و با متن بالا روبرو می شوم!

یاد قدیم ها افتادم و کمی خنده ام گرفت. یاد سادگی و زودباور بودن خودم در سال هاپیش افتادم. دقیق یادم است. هشت /نه سال پیش بود که داشتم CD معلم حرفه و فن راهنمایی را که برای ما تعداد زیادی داستان کوتاه و سخن های حکیمانه ریخته بود و من آن ها را می خواندم و متن فوق هم در آن بین بود. یادم است در انتهای آن متن نوشته شده بود که آن فرد کسی نبود جز علی شریعتی! و من هم باور کردم. همانطور که احتمالن با شناختی که از این دوستم - که حمال مطالب کانال هاست و از این کانال به این گروه فوروارد می کند و شاید هم احساس غرور که مطلب مفیدی را با دوستانش به اشتراک گذاشته!- دارم، باور کرده است که گابریل گارسیا مارکز چه داستان زیبایی نوشته!

کاری ندارم که گابریل گارسیا مارکز این را نوشته یا نه! کاری به این دوستم هم ندارم که دائمن از این تیپ متن ها این ور و آن ور فوروارد می کند و گمان هم می کند دارد ارزش افزوده ایجاد می کند(وای اگر چند گروه مشترک داشته باشید:دی). صرفن یاد گذشته کردم.خوراک من جمله های کوتاه بود. پنجم دبستان بودم که هروقت خانه پدربزرگم می رفتم سراغ کتاب کشکول زرگر می رفتم و جملات حکیمانه از ارد بزرگ و کوروش و حسابی می خواندم و چه شخصیت هایی بودند این کوروش بزرگ و ارد و حسابی در نظر من! با خودم می گفتم چه جملاتی گفته بودند! و با خود  می اندیشیدم کاش این جمله ها را من گفته بودم. یاد یک کتاب دیگر آن زمان ها هم افتادم. هفده داستان کوتاه کوتاه! چند بار آن را خوانده بودم. فکر کنم از یک داروخانه آن را خریده بودم! 

به هر حال خیلی فایده ای برای این داستان ها نمی تونم متصور شم اما اون موقع ها باعث می شد با دوستام درباره اون داستان ها صحبت کنیم و گپ بزنیم و از این لحاظ می تونم برای این خواندن هایم ارزش قائل شم هرچند آن موقع فکر می کردم ارزش کارم بسیار بالاست و خواندن حرف کوتاه می تواند حکمت آدم را افزایش دهد!

  • Abolfazl

وقتی غزل زیبایی از حافظ با صدای فوق العاده همایون شجریان همراه می شود نمی توان آن را بارها گوش نکرد. گفتم این حس خوبم را به اشتراک بگذارم. آنچه در زیر گذاشته ام قسمتی از تصنیف زیبای "می عشق" از آلبوم ناشکیبای همایون شجریان است که می توان آن را از اینجا خریداری کرد.

 


 

  • Abolfazl

پیش نوشت 1: iهرآنچه در زیر نوشته می شود تجربیات شخصی نگارنده بوده و قابلیت استناد ندارد. نگارنده بیشتر سعی بر آن داشته که سرنخ هایی برای انتخاب رشته بدهد. لذا خواهشمند است هنگام خواندن این نوشته هدف نگارنده را از یاد نبرید.

پیش نوشت 2: قسمتی از مطالبی که بیان خواهم کرد تعلق خاصی به گروه آزمایشی خاصی ندارد؛ با این حال قسمتی نیز بطور خاص برای دانش آموزان ریاضی-فیزیک نوشته شده است.

پیش نوشت 3(نامربوط): این روز ها مد شده هرکسی از دانشگاه می نالد. از اینکه این نظام آموزشی بیمار است. خیلی هایشان هم بی راه نمی گویند اما من هم خیلی از دانشگاه خوشم نمی آید و آنچه قبل از ورود انتظار داشتم از زمین تا آسمان با آنچه هست فاصله دارد اما به شخصه فکر می کنم کمی خوش بین تر از آنها هستم. البته باید منطقی هم باشد تنها دو سال است که به دانشگاه آمده ام!


 

اصل مطلب : بعد از آن که کنکورتون رو دادید و نتایج  توسط سازمان سنجش اعلام شد، احتمالا به مدت چند روز وقت به شما وقت داده می شود که کدهای رشته های مورد نظر خود را در سایت سازمان سنجش وارد نمایید. قابل به ذکر است مدت انتخاب رشته به احتمال خیلی خوبی یک الی دو روز نیز تمدید خواهد شد اما توصیه می کنم این انتخاب را برای دقایق پایانی نگذارید. بدیهی است فرصت دراختیار داده شده بسیار اندک بوده و این فرآیند مستلزم آن است که پیش از آمدن نتایج به انتخاب رشته فکرکرده باشید. هرچند معتقد نیستم که تمام زندگی شما منوط به این تصمیم است اما اهمیت آن را نمی توان کتمان کرد.

برای این منظور، نخست به موضوع ترس از تصمیم گیری می پردازم که به نظرم مهم ترین نقش را در انتخاب هایی که بعد ها آنها را نادرست خواهیم خواند و خود را برای آن شماتت خواهیم کرد، بازی خواهد کرد و درنهایت نیز توصیه هایی خواهیم کرد.

  • Abolfazl

1. امروز برای همراهی عزیزی در کنکور رشته تجربی به دانشگاه فردوسی رفتم. اولین فرد آشنایی که دیدم امین بود. فکر کردم که او هم برای همراهی فردی آمده اما در کمال تعجب دیدم از مهندسی برق دانشگاه تهران انصراف داده و برای شرکت در کنکور تجربی آمده. بهت زده شدم. شاید بگویید نباید بهت زده می شدی چرا که فلانی که سال پیش رتبه 1 تجربی شده بود هم از برق شریف انصراف داده بود اما اگر امین را می شناختید بهت زده که چه عرض کنم احتمالن شاخ در می آوردید. داشتم فکر می کردم که شاید اگر آن فرد به جای رتبه 1، رتبه ی 11 شده بود چقدر اوضاع متفاوت بود. نمی دانم به نظر شما مقصر کیست؟ نظام آموزشی؟ مادر و پدرها؟ غول مردم؟ پول ؟ یا ...؟

2.  وقتی بچه ها رفتن سر جلسه داشتم برمی گشتم تا کمی در دانشگاه قدم بزنم. (هنوز آفتاب آن چنان بر دانشگاه مستولی نگشته بود!) دو معلم را دیدم که داشتند برمی گشتند به سمت خانه هایشان. در حین قدم زدن حرف هایشان را می شندیم. می گفتند باید به مشتری های 97 فکر کنیم و ازهمین امروز داشتند درباره برنامه همایش ها، کارگاه ها، کلاس ها و مشتری های تازه اشان سخن می گفتند. (دقیقن با همین لفظ مشتری)

3.  مسافتی به اندازه 10 برابر درب حافظ تا ولیعصر پلی تکنیک را قدم زدم و به اطراف می نگریستم. تنها دو دانشکده دیدم اما خب اگر دانشگاه خودمان بود باید 10 بار حدود 15/16 تا دانشکده را می دیدم. دوست داشتم حبیب نفیسی (بنیان گذار دانشگاه) زنده بود. آنگاه می رفتم پیشش و می پرسیدم نفیسی جان! عزیز دل برادر! آیا جای بهتری برای بنیان گذاری نداشتی؟!

4. نکته جالبی که توجهم را بسیار به خود جلب کرد سریع دوست شدن پدر و مادر ها با هم بود. دوست شدن سریع کسانی که تنها اشتراکشان به دنیا آوردن فرزندی در یک سال یا نهایتن یکی دوسال این ور اون ور باشد و خاطره تعریف کردن و اشتراک اضطراب هایشان با یکدیگر و تلاش هریک برای زدودن اضطراب دیگری و فِیل نشدن هیچ یک از تلاش ها برای ایجاد گفت و گو چیزی است که جوان ها باید بیشتر یاد بگیرند!

5. امروز فرصت داشتم که بیشتر به چهره ها بنگرم. هم چهره جوانانی که تا چند ماه دیگر قرار است دانشگاه بیایند و هم در چهره پدر و مادرهایشان. چهره ها خیلی می آموزند. تصمیم دارم وقتی در شهر راه می روم بیشتر به مردم نگاه کنم. به سرنوشت ها و سرگذشت ها فکر کنم.

6. پای صحبت های مادر ها هم که می نشستم تقریبن همه می گفتن که فرزندشان تا 3-4 شب نتوانسته بخوابه و همه هم می گفتند فرزندشان شب گذشته به شدت گرمش بوده. نه اینکه خودم نشده باشد که از استرس خوابم نبرده باشد و دمای بدنم هم بالا نرفته باشد(حتی اگر به من القا کنند که استرس نداری و خود هم باور داشته باشم!) اما کاش قبل از اینکه دیشب تلاش کنند که بخوابند (ونتوانند) می دانستند که لحظات مهم تری در زندگی وجود دارد که بهتراست آن میزان استرس برای آنها صرف شود. (فکر کنم هرکسی یه آستانه استرس داشته باشه! همینجوری رو هوا :دی) اما چه می شود کرد که خودم هم هنوز این رو درک نکردم:))

7. گفتم استرس! ناراحت کننده ترین قسمت ماجرا دیدن دختری بود که ساعت 7 و بیست دقیقه به همراه مادرش برای رسیدن به محل امتحان می دوید (در چند صد متری امتحان بودن فکر کنم یا نهایت با اتوبوس های دانشگاه تا 7 و نیم می رسید) و اضطراب شدیدش هم قابل پنهان نبود. درست است روی برگه نوشته بود 7 و نیم فرآیند آزمون شروع میشه و 7 هم درحوزه ها بسته اما همیشه تاخود چند دقیقه به 8 هم راه می دهندو هیچ مشکلی هم پیش نمی آید. این را اگر روز قبل یکی برای شرکت کنندگان بگوید خیلی خوب است.


پی نوشت نامربوط: فرق استرس و اضطراب چیه؟!

  • Abolfazl

هیچ می دانی چرا، چون موج،

در گریز از خویشتن، پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده ی تاریک،

این خاموشی نزدیک،

آنچه می خواهم نمی بینم،

و آنچه می بینم نمی خواهم.

شفیعی کدکنی، مرداد 46


پی نوشت: انتشارت نگاه مجموعه کتاب هایی دارد تحت عنوان "شعر زمان ما" که فکر می کنم در حدود 17 تا از آن ها منتشر شده است. کتاب هایی که می توان گفت در  بخش نخست به زندگی نامه، بافت اشعار، نگاه شاعر، تصاویر و واژگان بکار برده شده و... می پردازند و در بخش دیگری بخشی از اشعار گزیده آورده شده و برای بخشی از اشعار آورده شده نیز تفسیر و تحلیل آمده است. من دو جلد مربوط به شفیعی کدکنی و احمد شاملو را دارم. من همیشه برای نخستین گام آشنایی با یک شاعر به جای دیوان اشعارش به سراغ چنین کتاب هایی می روم تا یک دید کلی نسبت به اشعار پیدا کنم و سپس درصورت تمایل به سراغ خرید کتاب های شعر خود شاعر می روم.

درکنار کتاب های نگاه می توانم به کتاب های انتشارت مروارید نیز اشاره کنم. آن ها هم گزینه های خوبی برای خواندن گزیده اشعار هستند.

  • Abolfazl

زیردرهم ورهم 1: بالاخره این ترم تمام شد. همیشه برخلاف بقیه بازه طولانی تر امتحانات به ضررم بوده است. برایم خیلی سخت است یک چیز خیلی طول بکشد. حال می خواهد امتحان باشد یا پروژه یا هرچیز دیگر. خصوصآ امتحان های آخر که همیشه آن ها را بد داده ام. از امتحان های دانشگاه گرفته تا کنکور که اون آخر نتونستم تو آزمون جامع ها روندم رو حفظ کنم و خب پرفورمنسم سر جلسه خیلی پایین تر از چیزی که انتظار داشتم بود. زود خسته می شم دیگه:دی. دو روز آخر این ترم برایم خیلی سخت بود. سه امتحان داشتم و واقعن حجم زیاد امتحانات آزارم داد اما به هرحال بعد از یک ماه هیچی ننوشتن یه چیزی نوشتم. به زودی (چند روز دیگه احتمالن:دی) بطور منظم خواهم نوشت و این جا را بیشتر به روز نگه خواهم داشت. تا اینجای کار که آن تب موضوعات نگارش در روزهای بعد بی استفاده بوده اما از این به بعد نخواهد بود.

زیردرهم ورهم 2:امیدوارم تابستونم رو درست مدیریت کنم. به وضوح اگه می تونستم ماجرای ترم پیش رو اوکی کنم, هیچ دغدغه ای نداشتم اما خب تشخیص دادم با شرایط امروزم شاید فرصت سوزی باشه پیگیری ماجرای ترم پیش چرا که احتمالن باید برای کارآموزی دوترم بعد دوباره برم سراغش(اصن کی مرده کی زنده! وای از این بشر که در حال زندگی نمی کنه)

به هرحال یه سری کارها توذهنم می گذره. باید بشینیم اولیت بندی کنم. اصن به قول محمدرضا، هرچه هست بحث تلخ اولویت هاست و این حرف ها. تابستان پیش طمع همه چیز را پیش بردن ، باعث شد هیچ چیزی پیش نرود. این بار نمی گذارم چنین شود.

البته شاید ماجرای تابستان آن قدر که ماجرای دیگری مهم است، مهم نباشد. باید بشینم و فکر کنم. به نظرم افقی که برای خودم ترسیم کرده بودم خیلی دلخواه اکنونم نیست. دوباره باید فکرکنم. احساس می کنم هدف هام کمرنگ شدند. باید اول پر رنگشان کنم و بعدش هم ببینم آیا ارزش وقف زندگی را دارند یا نه وگرنه چیزهای دیگری را جایگزین آنها کنم. امیدوارم درست قدم بردارم و دوباره اشتباه پایه ای انجام ندهم.

زیردرهم ورهم 3: چند روز دیگه هم کنکور کارشناسی هستش. برای دوستانم که کنکور دارن آرزوی موفقیت دارم.  (یاد ماجرای مهدی (معلم المپیاد کامپیوترمون) افتادم. می گفت وقتی می رفتیم مرحله دو المپیاد بدیم یکی از مامان های بچه ها می گفت انشالله همتون قبول شید. می گفت من بهش می گفتم آخه نمیشه! اونا یه تعداد مشخصی می خوان (مثلن 40 نفر) و خب نمیشه همه قبول شن:)) ولی مادر دوستش مصمم بود و می گفت نه! من دعا می کنم همتون قبول شید)

برای همین ماجرای انتخاب رشته هم سال پیش که صرفن دو ترم از دانشگاه گذرونده بودم یه راهنما 4 صفحه ای در مورد این تصمیم گیری و ماجرای فوبیای تصمیم گیری و فاکتور های موثر در اون نوشته بودم.در حال حاضر تقریبن با مقداری از چیزهایی که نوشته بودم و توصیه های نهایی اون فایلم مخالفم. برای همین اون رو ویرایش می کنم و چند روز دیگه به همراه تجربیات این دو ترم اون رو همین جا می زارم و البته در اختیار دوستانم که به طریقی دیگر با آن ها در ارتباط هستم.


پی نوشت: این درهم ورهم 9 بود ولی در قسمت موضوعات دیدم ققط 8 تا درهم ورهم داریم! ایراد نداره دیگه عدم وجود چهارمی رو به بزرگی خودتون ببخشید. در واقع وجود داره ولی منتشر نشده.

  • Abolfazl

ا


اینجا دبیرستان هاشمی نژاد 1 مشهد است. جایی که وجود "صمیمیت"، "همدلی" و "یک رویی" را بیشتر از دانشگاه حس می کردم. جایی که تهِ تهِ نامردی این بود که چند روز قبل عید را به مدرسه بیایی یا همه کلاس را بپیچانند و تو بگویی می پیچانم و نپیچانی! همین و نه بیشتر! جایی که معلم هایش دلسوزتر و خاکی تر از استادهای دانشگاه هستند. معلم هایی که بیشتر دوستمان داشتند (ودارند) در قیاس با استادانی که نه تنها ممکن است دوستمان نداشته باشند بلکه برایشان خیلی چیزهای دیگر هم مهم نیست.

دلم برای همه آن معلم های دلسوز تنگ شده. حتی آنی که می پنداشتم بویی از دلسوزی نبرده و برایم قابل تصور بود که مثلن سال بعد پیش دانشگاهی های ما را به خاطر پولِ بیشترِ فلان دبیرستان رها کند هم دلسوزتر از اکثر این استادهای دانشگاه است. یاد کلاس های المپیاد بخیر. یاد مهدی زاده بخیر که جلسه اول چهار صفحه داد درمورد خودمون پرکنیم و فرداش اسم هممون رو حفظ بود. به یکی می گفت تو فلانی هستی و نوشته بودی فلان کتاب ها را خواندی، فتوشاپ هم بلدی و والیبال هم ورزش مورد علاقه ات است!به دیگری می گفت تو بیشتر وقتت را با بازی های کامپیوتری سر می کنی و... . اما این استادها "فراموش کار"تر از این حرف ها هستند. اسم که سهل است، خیلی چیزهای دیگر هم یادشان می رود. گاهی گمان می کنم برای فراموش کردن بدنیا آمده اند!

مهدی زاده سه هزار جلد کتاب خوانده بود. برایمان  از تاریخ تمدن ویل دورانت می گفت اما اکثر این استاد ها کتاب غیردرسی نمی خوانند.

یاد صبح تا شب ماندن هایمان در مدرسه برای المپیاد یا فوتبال بازی کردن بین کلاس ها و دیر رفتن سر کلاس ها و اینکه  هرکی دیرتر می اومد باید بستنی یا دلستر می خرید، به خیر. یاد ادای معلم هایمان را در آوردن و خندیدن. یاد سرکله و زدن با ناظم ها برای سر کلاس نرفتن و درس خوندن. یاد دیررسیدن هایم سرکلاس و مراد که هرروز می گفت فردا اگر دیر بیای دیگه  راهت نمی دم اما من بازهم دیر می اومدم:)) .دلم برای همه این ها تنگ شده. دانشگاه خیلی چیزها ندارد که مدرسه داشت.

نمی دانم مشکل از کجاست. شاید هم می دانم اما ...

  • Abolfazl

مقدمه 1
: چند روزی بود بیش از حد معمول تلگرامم را چک می کردم  و گاهن با ملت سر انتخابات بحث می کردم یا همین اینستاگرام که بعد از مدت ها دوباره نصب کردم و تایم زیادی را سرش بیهوده با سرچ تگ های انتخاباتی یا دیدن عکس های پیشنهادی خود اینستاگرام صرف کردم. از این ها که بگذریم سایت های خبری و مرور تیترهای روزنامه ها هم باعث شده بود برای مدت خوبی درگیر چیزهایی بشوم که به گمانم واقعن دغدغه من نیست. دنبال کردن دغدغه های مدیر یک کانال ستاد یا بی خبر نماندن از کوچکترین اظهار نظرها و غرق شدن بیش از حد در رویداد ها(به جای روندها)، باعث شد احساس کنم کمی به بازی گرفته شدم.
 
مقدمه 2: یکی از مواردی که نمی توانم هیچ جوره آن را تحمل کنم، نادیده گرفته شدن حریم شخصی ام است. با کسی هم شوخی ندارم اما چند روزی بود که فردی مدام در چیزهایی که به او مربوط نمی شد سرک می کشید و نمی دانم چرا با او تا به حال برخورد قاطعی نکرده ام. در واقع اگر بخواهم بهتر بگویم اگر کسی در چیزهایی که به او مربوط نمی شود دخالت کند و برخورد قاطعی با او انجام دهم خیلی همه چیز اوکی است اما ماجرا آن جا شروع می شود که گاهی آدم بنا به دلایلی (که مورد بحث من نیست) برخورد قاطعی انجام نمی دهد و مشکلی از همین جنس چند روز پیش حالم را بد کرد. بنا به آنچه گفتم، بازهم احساس کردم بازیچه فردی قرار گرفته ام.

مقدمه 3: بطور کلی این روزها به شدت تمرکزم کم شده و این بسیار آزارم می دهم. یافتن دلیلش برایم سخت نیست. مدتی است سبک زندگی ام عوض شده

اصل مطلب: یکی از چیزهایی که حالم را خوب می کند رفتن به کتاب فروشی اشت. باآنکه سعی می کنم کتابی درخور برای خواندن بیابم اما می دانم که حتی اگر چیز درخوری نیابم و بدون کتاب از مغازه بیرون بیاورم بازهم حالم بهتر شده. اصلن وقتی در میان تعداد زیادی کتاب قرار می گیرم، حالم بهتر می شود. از اینکه برای مدتی فکرت از اتفاقات روزمره دور می شود که بگذریم، بوی کتاب را هم دوست دارم. چند روز پیش،با توجه به اینکه پول درخوری نداشتم تصمیم گرفتم به مرکز تبادل کتاب بروم. نگاهی به کتاب های روان شناسی اش انداختم تا ببینم آیا کتابی می توانم بیابم که مرا از این بازیچه بودن رهایی دهد یا خیر؟! آنچه در  دو قفسه مربوطه دیدم بیشتر کتاب های تربیت فرزند بود، هرچند چندین جلد کتاب برای تقویت قوای ج.ن.س.ی،روابط زناشویی و روابط دختر و پسر هم بسیار تو ذوق می زند. به هر حال در آن میان کتابی به چشمم خورد تحت عنوان "چگونه سررشته زندگی را بدست بگیرید". اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود که این کتاب از همان جنس کتاب های برایان تریسی یا آنتونی رابینز است و یاد عمویم که الگوی کتاب خوانی من بوده است، افتادم.
شروع میان پرده
یکی از بهترین لحظات زندگی من این بوده است که سراغ کمد عمویم بروم و کتاب هایش را بخوانم. همه چیز هم پیدا می کردم از کتاب های مارک تواین و چارلز دیکنز و آگاتاکریستی و کوئلیو گرفته تا کتاب های بزرگ علوی، جمال زاده، بهنود و زیباکلام.از شعرهای شعرای قدیمی نظیر مولوی و سعدی گرفته تا اشعار رهی معیری و میرزاده عشقی و نیما اما در بین همه این کتاب ها کتاب های بریان تریسی نظیر چگونه غورباغه ات را قورت بده را هم دیده بودم. کتاب هایی با عنوان های "چگونه خوشبخت شویم" یا "چگونه پولدار شویم" هم به چشمم خورده بود اما عمویم پول دار نبود و شاید خودش هم با من هم عقیده باشد که می توانسته عنان زندگی اش را بهتردر دست داشته باشد.
پایان میان پرده
 علاوه بر آن به ذهنم آمد که شاید کسی که کتاب را به تبادل سپرده بود نتوانسته بود سررشته زندگی اش را با این کتاب برعهده بگیرد و آن را آمده بود وفروخته بود! کتاب هم حتی در یک سال اخیر فروش نرفته بود که 50% شدن آن را سبب شده بود! از آنجایی که معمولن نیمه پر لیوان را هم می بینم، اندیشیدم که شاید فروشنده کتاب سررشته زندگی را برعهده گرفته بود و می خواست کس دیگری هم عنان زندگی خود را به دست بگیرد اما معمولن این چنین نبوده. یاد پدر دوستم هم که روانشناس بود افتادم که می آمد مدرسه ی ما و سخنرانی می کرد اما برایم سوال بود که چرا راه حل هایش را حتی در زندگی خودش نتوانسته بود پیاده کند و مشکلاتی که راه حل برایشان ارائه می داد گریبان فرزند خودش را گرفته بود. شاید نویسنده کتاب هم نتوانسته باشد عنان زندگی خود را به دست گرفته باشد . با کمی ورق زدن دیدم که نوشته چرا بازیچه قرار می گیریم و این حرف ها. پشت جلد هم نویسنده بسیار تاکید کرده بود که این کتاب نه کمک به تحصیل ثروت توسط شما می کند و قدرت های اجتماعی شما را افزایش می دهد و نه راه های جادویی و فوق العاده بلکه کمک می کند از ملعبه شدن و بازیچه قرار گرفتن توسط کارفرما خود را رهانیده و از موضع قدرت عمل نمایید.  نویسندش وین-دایره. البته نمی شناسمش اما با سرچ دیدم کتابای پرفروشی داشته قدیما ...


ادامه اش را در یک پست دیگر می نویسم .

پی نوشت: اولش دنبال یه جای خوب می گشتم که عکس بگیرم اما آن قدر اتاق به هم ریخته است که نیافتم و حال حتی تمیز کردن چند متر مربع هم نداشتم که توان عکس گرفتن داشته باشم و نهایت تصمیم گرفتم کتاب را در دستم بگیرم و عکس بگیرم. دیدم به طور اتفاقی باعث شد نحوه عکس گرفتن هم با نام کتاب تشابه داشته باشه چراکه کتاب را هم مانند زندگی بدست گرفته ام ! البته این نوع تشابه از همان جنس تشابه های اینستاگرامی است بین عکس و کپشن ملت است و نه بیشتر؛)

  • Abolfazl

چند روزی بود گلودرد و سرفه های طولانی به شدت آزارم می داد برای همین به دکتر رجوع کردم. شربت بالا نیز یکی از همان هایی است که دکتر تجویز کرد اما نکته مهم راجع به آن بروشور همراهش است که به خط بریل برای نابینایان نیز نوشته شده است و حتی علاوه بر بروشور روی جعبه ی شربت نیز، مواردی به خط بریل دیده می شود. برایم بسیار جالب بود و تا به حال چنین چیزی را ندیده بودم و بسیار خوشحال شدم که شرکت تولید کننده چنین امکانی را برای آنها فراهم کرده است.

یادم است که مجلس نهم طرح کاندیدا شدن نابینایان برای مجلس را رد کرده بود. همان مجلسی که هر بار به یک بهانه وزیرعلوم پیشنهادی دکتر روحانی را رد می کرد. بگذریم.

سوال: آیا می توانم برای نابینایان کاری کنم؟

چند وقت پیش یادم است دیدم که در کانال گروه خیریه سایبان پیامی از موسسه خیریه ای فرستاده بود که از ما تقاضای خواندن کتاب برای نابینایان را داشت.احتمالن موسسات دیگری نیز در سطح شهر باشند که به کمک شما برای ایجاد کتاب صوتی نیازمند باشند. حتی می توانید با یک جست و جوی ساده سایت هایی را پیدا کنید که بتوانید در این راستا قدم بردارید. این سایت یکی از ده ها نمونه ای است که احتمالن یا جستجو پیدا خواهید کرد و بدانید که لازم نیست صدایتان زیبا باشد. کافی است رسا بخوانید.


پی نوشت 1: یادم است در کتاب های دبیرستان طه حسین و هلن کلر را به عنوان دو شخصیت برجسته نابینا و سمبل گذر از سختی ها و رنج های نابینایی شناختم. می توانید نام تعداد دیگری به همراه خلاصه ای کوتاه از زندگی آنها در اینجا ببینید.

پی نوشت 2 : یکی از کتاب های جالبی که اخیرن خوانده ام کتاب " روزی که صدا ها را دیدم" دکتر میرزاوزیری است که ماجرای مادرشان است که از هنگام تولد نابینا بوده اند اما در نهایت همین چند سال پیش توسط دکتر قاضی زاده هاشمی، وزیر بهداشت دکتر روحانی، عمل شده و بینا می شوند. می توانید کتاب را اینجا دریافت کنید. (سایت خود ایشان). مثل سایر کارهای داستانی دکتر میرزاوزیری، ریاضیات هم نقش قابل توجهی در داستان دارد.

  • Abolfazl

1- استاد ماشین می گوید ما تنها کشوری هستیم که شرایط نامی دستگاه ها رو رعایت نمی کنیم. روی موتور نوشته فلان قدر بار و درنتیجه فلان قدر جریان نامی و ما فلان قدر از آن می کشیم و عمر دستگاه هم کوتاه می کنیم. اصلن همین آسانسور دانشکده خودمون که ملت مینیمم ۱۰ تایی میریزن توش (این حالت خوبشه تازه!) و نتیجش هم همین میشه که دائمن داریم تعمیرکار آسانسور میاریم!

2- فکر کنم موسسه ای نبود که دانشگاه  دیروز امتحانش را برگزار نکرده باشد! از مدرسان شریف و قلمچی گرفته تا علوی و حتی اندیشمند که یک آزمون برای بچه های دبستانه! همین که به ما یک کلاس دادن که دیروز کلاسمون رو برگزار کنیم خودش غنیمته و باید از دانشگاه به شدت تشکر کرد! به هرحال کاری به این موضوع ندارم و این خود مجالی جداگانه برای بررسی می طلبد اما هنگامی که داشتم می رفتم سر کلاس دیدم انتظامات دو نفری جلوی در آسانسور ایستاده اند و به بچه ها می گویند که آسانسور ها خراب هستند! در همان جا مادری داد و قال می کند که ما فلان قدر داریم برای این آزمون ها پول میدیم و باید حوزه بچم آسانسور داشته باشه! بعد از کلی بحث می گذارند با مسئولیت خودش از آسانسور استفاده کند و من هم از آسانسور آن طرف تر بالا می روم اما در واقع هیچ کدام از آسانسور ها خراب نبود. به دلیل تعداد بالای افرادی که امروز تو دانشکده امتحان داشتند و همانطور که گفتم نهایت یکی دو کلاس خالی مانده بود و این حرف ها و البته احتمالن به علت اینکه بچه ها n نفری سوار آسانسور می شوند الکی می گفتن آسانسور خرابه ولی من به آنها کاملن حق می دهم. وقتی دانشجوی مملکت (من جمله خودم) این قدر شعور نداره که نباید بیش تر از حد مجاز سوار آسانسور بشن و هنگام سوار شدن دوستش به او می گوید بیا تو؛ "انشالله" که می ره، چه انتظاری میشه از بچه ها داشت. اصلن فکر می کنیم همه کارهامون با "انشالله" و "ماشالله" حل میشه. یا وقتی صدای "ظرفیت" بیش از حد مجاز است شنیده می شود فردی هی از آسانسور بیرون می رود و هی داخل می آید به این امید که آسانسور حرکت کند. 

3- ترم پیش بعد از دو هفته مراجعه پی در پی به استاد مشاور و عدم حضور ایشان در تایم های مراجعه دانشجو، بعد از یکی از کلاس هایشان ایشان را می بینم و می گویم که اگه می شه یه تایمی ست کنید که برای مراجعه خدممتون برسم. ایشان هم چند تایم مثل ساعت 8 شنبه یا 8 دوشنبه معرفی می کنند که خب قاعدتن کلاس دارم و این را به ایشان می گویم اما پاسخ جالب است! خب شما کی تشریف دارین که من خدمتتون برسم! به هرحال می گویند بیا و الان(تایم ناهار بود) برویم تا تیک استاد مشاور رو بزنم و به سمت آسانسور اساتید اشاره می کنند که برویم. اما وقتی می خواهم وارد شوم در دارد بسته می شود و استاد مشاورم با پایش در را نگه می دارند اما استاد دیگر در آسانسور می گوید چه وضعشه دکتر! اینقدر به این دانشجو ها رو نده! پررو میشن!

4- پویا می گوید می خواهد بداند که چه میزان از زمانش برای انتظار در  آسانسور خوابگاه و آسانسور های ابوریحان تلف می شود. می گوید می خواهد با کورنومتر این را اندازه گیری کند. به او می گویم مثلن یک هفته کامل از آسانسورها استفاده کن و یک هفته هم کامل از پله و در نهایت تایم این ها رو از هم کم کن وببین چقدر برای انتظار آسانسور و البته استفاده از آن تلف می شود. البته مثلن اگر حدس می زنی از آن یکی آسانسور استفاده کنی وقتت کمتر تلف می شود از همان استفاده کن تا تایم دقیق تری داشته باشی. او یک روز این کار را می کند اما ادامه نمی دهد.

5- دوستم چندباری که باهم سوار آسانسور بودیم و طبقه 9 پیاده می خواستیم بشویم(والبته کس دیگری در آسانسور نبود و احتمال سوار شدن کسی هم در همان لحظه نبود!)، طبقات فرد دیگر را هم فشار داد! هربار به او گفتم خب این چه مرضی است ؟! هیچ گاه توضیح نداشت! اما خدا رو شکر می کنم که آسانسور ها رو فرد و زوج کرده اند! اساسن مضربی می کردند بازهم بیشتر خوشحال میشدم! زمان هایی هم که آسانسور زوج حضور دارد(تنها طبقه ی فردی که می رود 9 است چون آخرین طبقه است) می گوید با این برویم. می گویم چرا و پاسخش این است که داریم امکان استفاده از آسانسور زوج را برای ساکنین طبقه 9 فراهم می کنیم (توضیح:فقط وقتی سوار آسانسور زوج هستی می توانی طبقه 9 بیایی و هنگامی که طبقه 9 هستی نمی توانی آسانسور را به آن جا فراخوانی!) و کلی هم به علت چنین خدمتی احساس خوشحالی می کند!

  • Abolfazl
Image result for the birds is coming

اخیرن دو فیلم بی نظیر The birds و Vertigo رو دیدم. توجه به جزئیات،تعلیق، بازیگران فوق العاده، فیلم برداری کم نقض و مسترشات های بی نظیر، داستان پرکشش، نگاه های عجیب هیچکاک در بعضی سکانس ها و... فیلم  ها را برایم گیرا تر کرد. به گمانم از این به بعد انتظاراتم از فیلم هایی که خواهم دید بیشتر خواهد شد! به نظرم نسبت به پرندگان هیچکاک کم توجهی شده. شاید دلیلش این باشه که با فیلم های فوق العاده دیگش مثل سایکو و ورتیگو مقایسه می شن. به هرحال  شاید یکی از معدود حرف های درست فراستی همین باشد که پرندگان را با هیچ مدیوم هنری دیگری جر سینما نمی توان ساخت.سکانس آخر پرندگان بی نظیر بود و سکانس آخر ورتیگو عجیب و از چند منظر قابل دیدن. ورتیگو پیچیدگی قابل توجهی داشت. 


پی نوشت 1: از طرفی دوست دارم برم بقیه فیلم های هیچکاک رو ببینم و از طرفی هم می ترسم زود تموم بشن و دیگه چیز درخوری برای دیدن نداشته باشم! 

پی نوشت 2 : شاید یکی از بهترین کلاس های دوران دانشگاهم کلاس انسان در اسلام باشد. فیلم های خوب و جالبی به معرفی استاد آن کلاس دیدم که فیلم های هیچکاک هم در کنار تلقین و یک ذهن زیبا و ... جز آنها حساب می شود.
  • Abolfazl
افسوس می خورم بر عمری که دارد تلف می شود. اگر فقط 2 ساعت از عمر من در هفته بود حرفی نبود اما همین دو ساعت را ضرب در حدود 50/60 نفر بکنید. گمان می کنم واقعن دغدغه ی من و شاید دوستانم این نباشد که کلمه پاراکلتوس چند بار در فلان انجیل آمده است و اینکه انجیل یوحانا قدیمی تر است یا فلان انجیل. اینکه فلان نفر آنوسی است و آنوسی ها کی هستند هم ماجرای مشابهی دارد. فکر نمی کنم ماجرای ادواردو آنیلی و این ها هم اساسن ربطی به صدراسلام داشته باشد! حال خودش را کاری ندارم، این که هرجلسه یکی بیاید و درباره رفقای ایشان سخن بگوید دیگر جای خود دارد!  شاید بهتر باشد بگویم این ها در" بهترین"حالت دغدغه های مرتبه چندم هستند. اساسن اگر این ها به تاریخ "تحیلی" "صدر اسلام" ربط داشت بازهم شنیدنش را برمی تافتم. در همان کلاس کسانی را می شناسم که حتی خدا را قبول ندارند آن وقت صحبت از رابطه عمیق گوته با حافظ می شود. یادم است درآن آزمون های ورود به راهنمایی هم مطرح می شد هرنکته مکانی و هر سخن جایی دارد یا بالعکس!و اگر همین هم دستاورد آن دوران های ما باشد احتمالن بارخود را بسته ایم! حیف که به جای اینکه از پیامبر (ص) خدا و نفوذش در دل ها بشنوی و بفهمی چه ویژگی های ایشان باعث می شد کافران به اسلام جذب شوند، چیزهای نامرتبط می شنوی یا به جای آن که از "ایمان" آوردن به جای "اسلام" آوردن سخن به میان آورده شود "سوال" امتحانی طور به همراه پاسخ مطرح می شود. پس اگر می شود "تحلیل"ش را حذف کنید که این گونه راحت تر است. احتمالن بیشترهم مورد اقبال قرار می گیرد. 

کجایند آنهایی که به ما از ایمان علی(ع)، عدل علی، سکوت علی و شکواییه های علی بگویند؟ از احساس خفقانش در این عالم و بی تابی روحش بگویند؟
کجایند آن ها که ما را از دردهای علی باخبر سازند؛ نه... درد شمشیر ابن ملجم را نمی گویم که آن را بارها برایمان تصویر کرده اند. به قول شریعتی علی(ع) آن را احساس نمی کرد، دردی را می گویم که او را تنها در نیمه شب های خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه می کشاند و به ناله در می آورد. درد تنهایی ...

کجایند کسانی که برایمان از  قیام حسین (ع) و تشنه ی "لبیک" بودنش بگویند؛ از ایستادگی اش برابر ظلم و ستم بگویند. از چگونه زیستن بگویند. از چگونه زیستن برای ارائه تصویری درست از دینمان که نامنصفانه مورد ستم قرار گرفته است.

اگر این ها به تاریخ تحلیلی صدر اسلام مرتبط نمی شود، می شود کسی به من بگوید چه ها به آن مرتبط می شود؟

  • Abolfazl