مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

آخرین نظرات

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

ا


اینجا دبیرستان هاشمی نژاد 1 مشهد است. جایی که وجود "صمیمیت"، "همدلی" و "یک رویی" را بیشتر از دانشگاه حس می کردم. جایی که تهِ تهِ نامردی این بود که چند روز قبل عید را به مدرسه بیایی یا همه کلاس را بپیچانند و تو بگویی می پیچانم و نپیچانی! همین و نه بیشتر! جایی که معلم هایش دلسوزتر و خاکی تر از استادهای دانشگاه هستند. معلم هایی که بیشتر دوستمان داشتند (ودارند) در قیاس با استادانی که نه تنها ممکن است دوستمان نداشته باشند بلکه برایشان خیلی چیزهای دیگر هم مهم نیست.

دلم برای همه آن معلم های دلسوز تنگ شده. حتی آنی که می پنداشتم بویی از دلسوزی نبرده و برایم قابل تصور بود که مثلن سال بعد پیش دانشگاهی های ما را به خاطر پولِ بیشترِ فلان دبیرستان رها کند هم دلسوزتر از اکثر این استادهای دانشگاه است. یاد کلاس های المپیاد بخیر. یاد مهدی زاده بخیر که جلسه اول چهار صفحه داد درمورد خودمون پرکنیم و فرداش اسم هممون رو حفظ بود. به یکی می گفت تو فلانی هستی و نوشته بودی فلان کتاب ها را خواندی، فتوشاپ هم بلدی و والیبال هم ورزش مورد علاقه ات است!به دیگری می گفت تو بیشتر وقتت را با بازی های کامپیوتری سر می کنی و... . اما این استادها "فراموش کار"تر از این حرف ها هستند. اسم که سهل است، خیلی چیزهای دیگر هم یادشان می رود. گاهی گمان می کنم برای فراموش کردن بدنیا آمده اند!

مهدی زاده سه هزار جلد کتاب خوانده بود. برایمان  از تاریخ تمدن ویل دورانت می گفت اما اکثر این استاد ها کتاب غیردرسی نمی خوانند.

یاد صبح تا شب ماندن هایمان در مدرسه برای المپیاد یا فوتبال بازی کردن بین کلاس ها و دیر رفتن سر کلاس ها و اینکه  هرکی دیرتر می اومد باید بستنی یا دلستر می خرید، به خیر. یاد ادای معلم هایمان را در آوردن و خندیدن. یاد سرکله و زدن با ناظم ها برای سر کلاس نرفتن و درس خوندن. یاد دیررسیدن هایم سرکلاس و مراد که هرروز می گفت فردا اگر دیر بیای دیگه  راهت نمی دم اما من بازهم دیر می اومدم:)) .دلم برای همه این ها تنگ شده. دانشگاه خیلی چیزها ندارد که مدرسه داشت.

نمی دانم مشکل از کجاست. شاید هم می دانم اما ...

  • ابوالفضل چنگیزی

مقدمه 1
: چند روزی بود بیش از حد معمول تلگرامم را چک می کردم  و گاهن با ملت سر انتخابات بحث می کردم یا همین اینستاگرام که بعد از مدت ها دوباره نصب کردم و تایم زیادی را سرش بیهوده با سرچ تگ های انتخاباتی یا دیدن عکس های پیشنهادی خود اینستاگرام صرف کردم. از این ها که بگذریم سایت های خبری و مرور تیترهای روزنامه ها هم باعث شده بود برای مدت خوبی درگیر چیزهایی بشوم که به گمانم واقعن دغدغه من نیست. دنبال کردن دغدغه های مدیر یک کانال ستاد یا بی خبر نماندن از کوچکترین اظهار نظرها و غرق شدن بیش از حد در رویداد ها(به جای روندها)، باعث شد احساس کنم کمی به بازی گرفته شدم.
 
مقدمه 2: یکی از مواردی که نمی توانم هیچ جوره آن را تحمل کنم، نادیده گرفته شدن حریم شخصی ام است. با کسی هم شوخی ندارم اما چند روزی بود که فردی مدام در چیزهایی که به او مربوط نمی شد سرک می کشید و نمی دانم چرا با او تا به حال برخورد قاطعی نکرده ام. در واقع اگر بخواهم بهتر بگویم اگر کسی در چیزهایی که به او مربوط نمی شود دخالت کند و برخورد قاطعی با او انجام دهم خیلی همه چیز اوکی است اما ماجرا آن جا شروع می شود که گاهی آدم بنا به دلایلی (که مورد بحث من نیست) برخورد قاطعی انجام نمی دهد و مشکلی از همین جنس چند روز پیش حالم را بد کرد. بنا به آنچه گفتم، بازهم احساس کردم بازیچه فردی قرار گرفته ام.

مقدمه 3: بطور کلی این روزها به شدت تمرکزم کم شده و این بسیار آزارم می دهم. یافتن دلیلش برایم سخت نیست. مدتی است سبک زندگی ام عوض شده

اصل مطلب: یکی از چیزهایی که حالم را خوب می کند رفتن به کتاب فروشی اشت. باآنکه سعی می کنم کتابی درخور برای خواندن بیابم اما می دانم که حتی اگر چیز درخوری نیابم و بدون کتاب از مغازه بیرون بیاورم بازهم حالم بهتر شده. اصلن وقتی در میان تعداد زیادی کتاب قرار می گیرم، حالم بهتر می شود. از اینکه برای مدتی فکرت از اتفاقات روزمره دور می شود که بگذریم، بوی کتاب را هم دوست دارم. چند روز پیش،با توجه به اینکه پول درخوری نداشتم تصمیم گرفتم به مرکز تبادل کتاب بروم. نگاهی به کتاب های روان شناسی اش انداختم تا ببینم آیا کتابی می توانم بیابم که مرا از این بازیچه بودن رهایی دهد یا خیر؟! آنچه در  دو قفسه مربوطه دیدم بیشتر کتاب های تربیت فرزند بود، هرچند چندین جلد کتاب برای تقویت قوای ج.ن.س.ی،روابط زناشویی و روابط دختر و پسر هم بسیار تو ذوق می زند. به هر حال در آن میان کتابی به چشمم خورد تحت عنوان "چگونه سررشته زندگی را بدست بگیرید". اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود که این کتاب از همان جنس کتاب های برایان تریسی یا آنتونی رابینز است و یاد عمویم که الگوی کتاب خوانی من بوده است، افتادم.
شروع میان پرده
یکی از بهترین لحظات زندگی من این بوده است که سراغ کمد عمویم بروم و کتاب هایش را بخوانم. همه چیز هم پیدا می کردم از کتاب های مارک تواین و چارلز دیکنز و آگاتاکریستی و کوئلیو گرفته تا کتاب های بزرگ علوی، جمال زاده، بهنود و زیباکلام.از شعرهای شعرای قدیمی نظیر مولوی و سعدی گرفته تا اشعار رهی معیری و میرزاده عشقی و نیما اما در بین همه این کتاب ها کتاب های بریان تریسی نظیر چگونه غورباغه ات را قورت بده را هم دیده بودم. کتاب هایی با عنوان های "چگونه خوشبخت شویم" یا "چگونه پولدار شویم" هم به چشمم خورده بود اما عمویم پول دار نبود و شاید خودش هم با من هم عقیده باشد که می توانسته عنان زندگی اش را بهتردر دست داشته باشد.
پایان میان پرده
 علاوه بر آن به ذهنم آمد که شاید کسی که کتاب را به تبادل سپرده بود نتوانسته بود سررشته زندگی اش را با این کتاب برعهده بگیرد و آن را آمده بود وفروخته بود! کتاب هم حتی در یک سال اخیر فروش نرفته بود که 50% شدن آن را سبب شده بود! از آنجایی که معمولن نیمه پر لیوان را هم می بینم، اندیشیدم که شاید فروشنده کتاب سررشته زندگی را برعهده گرفته بود و می خواست کس دیگری هم عنان زندگی خود را به دست بگیرد اما معمولن این چنین نبوده. یاد پدر دوستم هم که روانشناس بود افتادم که می آمد مدرسه ی ما و سخنرانی می کرد اما برایم سوال بود که چرا راه حل هایش را حتی در زندگی خودش نتوانسته بود پیاده کند و مشکلاتی که راه حل برایشان ارائه می داد گریبان فرزند خودش را گرفته بود. شاید نویسنده کتاب هم نتوانسته باشد عنان زندگی خود را به دست گرفته باشد . با کمی ورق زدن دیدم که نوشته چرا بازیچه قرار می گیریم و این حرف ها. پشت جلد هم نویسنده بسیار تاکید کرده بود که این کتاب نه کمک به تحصیل ثروت توسط شما می کند و قدرت های اجتماعی شما را افزایش می دهد و نه راه های جادویی و فوق العاده بلکه کمک می کند از ملعبه شدن و بازیچه قرار گرفتن توسط کارفرما خود را رهانیده و از موضع قدرت عمل نمایید.  نویسندش وین-دایره. البته نمی شناسمش اما با سرچ دیدم کتابای پرفروشی داشته قدیما ...


ادامه اش را در یک پست دیگر می نویسم .

پی نوشت: اولش دنبال یه جای خوب می گشتم که عکس بگیرم اما آن قدر اتاق به هم ریخته است که نیافتم و حال حتی تمیز کردن چند متر مربع هم نداشتم که توان عکس گرفتن داشته باشم و نهایت تصمیم گرفتم کتاب را در دستم بگیرم و عکس بگیرم. دیدم به طور اتفاقی باعث شد نحوه عکس گرفتن هم با نام کتاب تشابه داشته باشه چراکه کتاب را هم مانند زندگی بدست گرفته ام ! البته این نوع تشابه از همان جنس تشابه های اینستاگرامی است بین عکس و کپشن ملت است و نه بیشتر؛)

  • ابوالفضل چنگیزی