مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

Image result for the birds is coming

اخیرن دو فیلم بی نظیر "پرندگان" و "سرگیجه" از هیکاک را دیدم. توجه به جزئیات، تعلیق های بی نظیر، فیلم برداری های کم نقص و مسترشات های فوق العاده، داستان های پرکشش و نگاه های بعضن عجیب هیچکاک تنها گوشه ای گیرایی فیلم ها برایم بود. احتمالن از این به بعد با دقت بیشتری فیلم ببینم! با این حال گمان می کنم کمی نسبت به "پرندگان" کم لطفی شده. دلیلی که به ذهنم می رسه مقایسه با فیلم های "سرگیجه" و "روانی" هست. با این حال از معدود های حرف های درست فراستی اسن است که پرندگان را با هیچ مدیوم هنری دیگری جز سینما نمی توان ساخت. سکانس آخر بی نظیر است. سکانس آخر vertigo نیز از چند منظر قابل دیدن است و به طور کلی پیچیدگی بیشتری هم دارد.

پی نوشت 1: از طرفی دوست دارم برم بقیه فیلم های هیچکاک رو ببینم و از طرفی هم می ترسم زود تموم بشن و دیگه چیز درخوری برای دیدن نداشته باشم!
پی نوشت 2 : شاید یکی از بهترین کلاس های دوران دانشگاهم کلاس انسان در اسلام باشد. فیلم های خوب و جالبی به معرفی استاد آن کلاس دیدم که فیلم های هیچکاک هم در کنار تلقین و یک ذهن زیبا و ... جز آنها حساب می شود.
  • Abolfazl
افسوس می خورم بر عمری که دارد تلف می شود. اگر فقط 2 ساعت از عمر من در هفته بود حرفی نبود اما همین دو ساعت را ضرب در حدود 50/60 نفر بکنید. گمان می کنم واقعن دغدغه ی من و شاید دوستانم این نباشد که کلمه پاراکلتوس چند بار در فلان انجیل آمده است و اینکه انجیل یوحانا قدیمی تر است یا فلان انجیل. اینکه فلان نفر آنوسی است و آنوسی ها کی هستند هم ماجرای مشابهی دارد. فکر نمی کنم ماجرای ادواردو آنیلی و این ها هم اساسن ربطی به صدراسلام داشته باشد! حال خودش را کاری ندارم، این که هرجلسه یکی بیاید و درباره رفقای ایشان سخن بگوید دیگر جای خود دارد!  شاید بهتر باشد بگویم این ها در" بهترین"حالت دغدغه های مرتبه چندم هستند. اساسن اگر این ها به تاریخ "تحیلی" "صدر اسلام" ربط داشت بازهم شنیدنش را برمی تافتم. در همان کلاس کسانی را می شناسم که حتی خدا را قبول ندارند آن وقت صحبت از رابطه عمیق گوته با حافظ می شود. یادم است درآن آزمون های ورود به راهنمایی هم مطرح می شد هرنکته مکانی و هر سخن جایی دارد یا بالعکس!و اگر همین هم دستاورد آن دوران های ما باشد احتمالن بارخود را بسته ایم! حیف که به جای اینکه از پیامبر (ص) خدا و نفوذش در دل ها بشنوی و بفهمی چه ویژگی های ایشان باعث می شد کافران به اسلام جذب شوند، چیزهای نامرتبط می شنوی یا به جای آن که از "ایمان" آوردن به جای "اسلام" آوردن سخن به میان آورده شود "سوال" امتحانی طور به همراه پاسخ مطرح می شود. پس اگر می شود "تحلیل"ش را حذف کنید که این گونه راحت تر است. احتمالن بیشترهم مورد اقبال قرار می گیرد. 

کجایند آنهایی که به ما از ایمان علی(ع)، عدل علی، سکوت علی و شکواییه های علی بگویند؟ از احساس خفقانش در این عالم و بی تابی روحش بگویند؟
کجایند آن ها که ما را از دردهای علی باخبر سازند؛ نه... درد شمشیر ابن ملجم را نمی گویم که آن را بارها برایمان تصویر کرده اند. به قول شریعتی علی(ع) آن را احساس نمی کرد، دردی را می گویم که او را تنها در نیمه شب های خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه می کشاند و به ناله در می آورد. درد تنهایی ...

کجایند کسانی که برایمان از  قیام حسین (ع) و تشنه ی "لبیک" بودنش بگویند؛ از ایستادگی اش برابر ظلم و ستم بگویند. از چگونه زیستن بگویند. از چگونه زیستن برای ارائه تصویری درست از دینمان که نامنصفانه مورد ستم قرار گرفته است.

اگر این ها به تاریخ تحلیلی صدر اسلام مرتبط نمی شود، می شود کسی به من بگوید چه ها به آن مرتبط می شود؟

  • Abolfazl
بعد از مدت ها عدم استفاده از اتوبوس های مشهد و صرفن با قطارشهری یا پیاده رفت و آمد کردن، در این چند روز چندباری را از اتوبوس استفاده کردم. خط 12 و 12.1 با هم ادغام شده بودند، اتوبوس ها بزرگتر شده بودند اما هنوز هم همان جملات تکراری که از شش سال پیش می شنیدم، شنیده می شد.

"حاج خانوم هایی که سوار مِشَن، کارتاشونم بِزِنَن!"
هر ایستگاه این شنیده می شد. چه دعواهایی رو که درطول دوران دبیرستان شاهد نبودم. همیشه وقتی به خانه می رسیدم سردرد شده بودم. بازهم عده ای کارت نمیزدند.
"آقای راننده ایستگاه جاموندُم. اگه مِشه درُ وا کُنِن!"
بیانات خانمی که بعضن مسن بوده و جایی که باید برود بین دو ایستگاه است و درچهاراهی که اتوبوس پشت چراغ قرمز ایستاده شانسش را امتحان می کند!
"یک ایستگاه دیگه می خوام پیاده بشم جوون!"
پیرمردی که درابتدا برای نشستن برروی صندلی، وقتی که بلند می شوی تعارف می نماید و البته بنده خدا کلی ایستگاه دیگه باید پیاده بشه.

هم چنین اتفاقاتی که در اتوبوس های 12.1 رخ داده بود که سبب شده بود مبهوت شوم هم یادم آمد.

پلان 1: راننده اتوبوس وقت و بی وقت نگه می داشت. شاید در طول مسیر بالغ بر 6-7 نفر را خارج از ایستگاه سوار کرد و در آنجا مردی بلند شد و نسبت به این ماجرا اعتراض کرد. او کارمند بانک بود.
کارمند بانک: آقای راننده شما حق نداری خارج از ایستگاه مسافر سوار کنی. من کارمند بانکم و باید فلان ساعت سر کار باشم.
راننده:[چیزی نگفت و صرفن او را نگاه می کرد!]
 دراینجا پیرمردی از جا برخاست و گفت: همینه دیگه! تا دل شب می شینی ماهواره نگاه می کنی یا با گوشیت  اس ام اس بازی می کنی! خدا رو هم یاد نمی کنی! نماز صبح که حتمن نمی خونی! از این بهتر نمیشه دیگه!
دراینجا صدای احسنت و تبارک الله گفتن چند پیرمرد دیگر هم بلند شد. درادامه هم کلی حرف دیگه! من فقط مات و مبهوت مانده بودم و دنبال دوربینی می گشتم تا مانند سیامک انصاری در فیلم های مدیری به آن خیره شوم!

پلان 2: فکر کنم ایستگاه جانباز بود و اتوبوس هم نسبتن شلوغ بود و جا برای نشستن وجود نداشت. در حالیکه ایستاده بودم وبیرون را می نگریستم و غرق در اتفاقات روزمره بودم ناگهان دیدم یک کیسه ای دارد زیر پایم حرکت می کند! گفتم جل الخالق! چه تند هم حرکت می کرد و ناگهان دیدم که مردی به سرعت آمد و کیسه را گرفت. کمی سردرگم بودم اما صدای قدقد کلید فهم ماجرا بود! به هرحال بازهم مات و مبهوت شدم!

پلان3: با دوستم در اتوبوس ایستاده ایم و صحبت می کنیم. دوستم به من می گوید سردرد دارد و از من می پرسد که چکار کند که بهتر شود. من هم برایش دلایل سردرد هایی که تابحال گرفته بودم و این که هرکدامشان کدام بخش از سرم را به درد آورده بود و اینکه درمان هرکدم چه بود را برایش شرح می دادم. ناگهان در میان حرف هایم صندلی جلویی گفت که برو و استامینوفن بخور آنگاه همه چی حل می شه! فرد دیگری گفت از بس که با این موبایل هاتون ور میرید سردرد می گیرید. یه مدتی از این تکنولوژی ها دوری کن! فرد دیگری که به نظر معتاد می آمد با لفظ خاص خود گفت: علاج درد تو پیش خودمه! یکی دیگه هم گفت به حرف های دوستت گوش کن. پیشنهادات خوبی داشت! در آنجا بازهم مات و مبهوت  دوستم را می نگریستم !


  • Abolfazl

زیردرهم ورهم 1: دوستم به من گفت اخیرن در سایت imdb اکانت ساخته و فیلم هایی که می بیند را نمره می دهد؛ خصوصن آنهایی را که به نظرش فاخرتر از آنهایی هستند که فاخر جلوه کردن یا اونهایی که او دیده اما تعداد نفراتی که رای دادن کم بوده! او می گوید تصمیم گرفته صرفن یک خواننده منفعل نباشد، هرچند معتقد است نمره او به تنهایی تاثیر خاصی روی فیلم ندارد اما واضح است که اگر قرار بود همه مانند قبلن او فکر کنند هیچ وقت امتیاز هایی که اکنون در این سایت مشاهده می شوند و استانداردی که برای نمره دهی به فیلم درحال حاضر وجود دارد، وجود نمی داشت (قبلنا با استناد به imdb فیلم می دیدم اما الان برام مهم نیست. معیارهایم عوض شده) به هرحال این تصمیم به ظاهر بی اهمیت (شاید بهتر باشه بگم تداوم وجود فکری که منجر به این تصمیم شده البته بدون صفت به ظاهر بی اهمیت! ) به نظرم موضع گیری های زندگی اش را شاید به دو قسمت پیش و بعد از این تصمیم تقسیم کند!


زیردرهم ورهم2: به بهانه سال نو می خواهم به یکی دو مورد از چیزهای خوبی که مرتبط با سال نو از شعبانعلی یادگرفتم، اشاره کنم. یادم است قبل ها در یکی از پست های شعبانعلی خوانده بودم که از معلم دینی اش (اگر اشتباه نکنم) نقل می کرد که می گفت(نقل به مضمون): خدا فراموشکار نیست که بخواهید هربار به او یادآوری کنید که حالتان را خوب کند! کافی است یکبار برای همیشه از او تقاضای حال خوب و همراهی کردنتان در این مسیر نمایید و در سایر اوقات برای آن حال خوب تلاش کنید! همین . یا در یکی دیگر از نوشته هاییش که دو/سه ماه قبل از سال 95 گذاشته بود، گفته بود که بیاییم و مثلن 40 روز قبل سال نو تصمیم به انجام کاری بگیریم و بعد سال نو آن را جشن بگیریم  و کلی چیز دیگر در همین اردر. به هرحال خوشحالم که بازهم به بهانه سال نو، این پست رو گذاشته بود. با نگریستن به سال گذاشته احساس کردم آنقدر که باید برایش وقت می گذاشتم، برایش وقت نگذاشتم. مطمئنم هیچ گاه خودم را نخواهم بخشید اما کلی فکر کردم که می شود در ادامه چه کرد و راه هایی هم به ذهنم رسید. امیدوارم ! کلی بازنگری دیگه هم کردم.

بعدش هم اولویت های زندگی ام را برای ادامه راه چیدم. تصمیم گرفتم دو اولویت اولم را چیزهایی بگذارم که همیشه برایم اولیت های پایین بودن.  این اولویت ها حتی برای الگوهای زندگی ام نیز جایگاه بسیار پایینی داشته و احتمالن از این به بعد هم خواهم داشت. لااقل چیزهایی که من می بینم شاهدی بر این گفته ام هستند اما بازهم در این تصمیمم مصمم هستم و می دانم آنقدر به خاطر کم توجهی در زندگی به این عامل ها آسیب دیدم و اتفاقات ناشی از آن که اندکی تردید ندارم.


زیردرهم ورهم 3:گفتم تردید. تردید لذت بخش است! اگر باعث شود در مسیری که هستی بازنگری کنی و که خب خیلی خوبه و اگرم نه که باعث میشه که بدونی تاحالا مسیر رو اشتباه نیومدی و این بهتر. لااقل مدتی فکرت را به خودش مشغول خواهد داشت و گاهی باعث می شود کمی از چیزهای دیگری که فکرت را به خود مشغول داشته اند رهایی یابی. لااقل برطرف کردن اونها مسیر ها، افراد و کلی چیز جدید پیش رویت خواهند گذاشت. لااقل برطرف کردنشان باعث می شود تردید های جدید تری  نیز برایت ایجاد شود و بازهم همون چیزهای جدید و بازنگری و این حرف ها. یادم باشد در سال جدید مواظب باشم که آنقدر غرق در روزمرگی نشوم که فرصت نشود آن طور که تردید هایم مستحق توجه هستند، بهشان توجهی نشود!


زیردرهم ورهم 4: ترم های زوج واقعن fair تر هستند. fair را از این لحاظ می گویم که بین دو ترم فقط دوهفته فرصت است و خب وقت نمیشه همه درس ها رو پیش از رفتن به کلاس آموخت! یاد ترم پیش افتادم و اینکه یه عده نشسته بودند کل درس ها رو خونده بودن تو تابستون و خب کلی هم هرجلسه صرفن برای اظهار فضل کلاس رو منحرف می کردن و روند یادگیری رو مختل می کردند. اینکه فکرکنی خیلی حالیته و همیشه هم جواب های قطعی برای همه چیز تو آستینت باشه ترحم انگیزه. خیلی خوبه که آدم کتاب بخونه. اصن برای ملتی که کتاب نمی خونن کتاب درسی خوندن اونم وقتی فورسی در کار نیست خیلی امید بخشه ولی اگه بخوام از بالاتر نگاه کنم کتاب خوندنی که اندکی رفتارت را تغییر ندهد به چه دردی می خورد؟ کمی دلم به حالشون می سوزه. اینکه می گی وفت نداری فیلم ببینی یا کتاب غیردرسی بخونی... اصن طرز تفکرت ترحم برانگیزه

  • Abolfazl