مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

آخرین نظرات

۵ مطلب با موضوع «دل نوشته ها» ثبت شده است

ا


اینجا دبیرستان هاشمی نژاد 1 مشهد است. جایی که وجود "صمیمیت"، "همدلی" و "یک رویی" را بیشتر از دانشگاه حس می کردم. جایی که تهِ تهِ نامردی این بود که چند روز قبل عید را به مدرسه بیایی یا همه کلاس را بپیچانند و تو بگویی می پیچانم و نپیچانی! همین و نه بیشتر! جایی که معلم هایش دلسوزتر و خاکی تر از استادهای دانشگاه هستند. معلم هایی که بیشتر دوستمان داشتند (ودارند) در قیاس با استادانی که نه تنها ممکن است دوستمان نداشته باشند بلکه برایشان خیلی چیزهای دیگر هم مهم نیست.

دلم برای همه آن معلم های دلسوز تنگ شده. حتی آنی که می پنداشتم بویی از دلسوزی نبرده و برایم قابل تصور بود که مثلن سال بعد پیش دانشگاهی های ما را به خاطر پولِ بیشترِ فلان دبیرستان رها کند هم دلسوزتر از اکثر این استادهای دانشگاه است. یاد کلاس های المپیاد بخیر. یاد مهدی زاده بخیر که جلسه اول چهار صفحه داد درمورد خودمون پرکنیم و فرداش اسم هممون رو حفظ بود. به یکی می گفت تو فلانی هستی و نوشته بودی فلان کتاب ها را خواندی، فتوشاپ هم بلدی و والیبال هم ورزش مورد علاقه ات است!به دیگری می گفت تو بیشتر وقتت را با بازی های کامپیوتری سر می کنی و... . اما این استادها "فراموش کار"تر از این حرف ها هستند. اسم که سهل است، خیلی چیزهای دیگر هم یادشان می رود. گاهی گمان می کنم برای فراموش کردن بدنیا آمده اند!

مهدی زاده سه هزار جلد کتاب خوانده بود. برایمان  از تاریخ تمدن ویل دورانت می گفت اما اکثر این استاد ها کتاب غیردرسی نمی خوانند.

یاد صبح تا شب ماندن هایمان در مدرسه برای المپیاد یا فوتبال بازی کردن بین کلاس ها و دیر رفتن سر کلاس ها و اینکه  هرکی دیرتر می اومد باید بستنی یا دلستر می خرید، به خیر. یاد ادای معلم هایمان را در آوردن و خندیدن. یاد سرکله و زدن با ناظم ها برای سر کلاس نرفتن و درس خوندن. یاد دیررسیدن هایم سرکلاس و مراد که هرروز می گفت فردا اگر دیر بیای دیگه  راهت نمی دم اما من بازهم دیر می اومدم:)) .دلم برای همه این ها تنگ شده. دانشگاه خیلی چیزها ندارد که مدرسه داشت.

نمی دانم مشکل از کجاست. شاید هم می دانم اما ...

  • ابوالفضل چنگیزی
افسوس می خورم بر عمری که دارد تلف می شود. اگر فقط 2 ساعت از عمر من در هفته بود حرفی نبود اما همین دو ساعت را ضرب در حدود 50/60 نفر بکنید. گمان می کنم واقعن دغدغه ی من و شاید دوستانم این نباشد که کلمه پاراکلتوس چند بار در فلان انجیل آمده است و اینکه انجیل یوحانا قدیمی تر است یا فلان انجیل. اینکه فلان نفر آنوسی است و آنوسی ها کی هستند هم ماجرای مشابهی دارد. فکر نمی کنم ماجرای ادواردو آنیلی و این ها هم اساسن ربطی به صدراسلام داشته باشد! حال خودش را کاری ندارم، این که هرجلسه یکی بیاید و درباره رفقای ایشان سخن بگوید دیگر جای خود دارد!  شاید بهتر باشد بگویم این ها در" بهترین"حالت دغدغه های مرتبه چندم هستند. اساسن اگر این ها به تاریخ "تحیلی" "صدر اسلام" ربط داشت بازهم شنیدنش را برمی تافتم. در همان کلاس کسانی را می شناسم که حتی خدا را قبول ندارند آن وقت صحبت از رابطه عمیق گوته با حافظ می شود. یادم است درآن آزمون های ورود به راهنمایی هم مطرح می شد هرنکته مکانی و هر سخن جایی دارد یا بالعکس!و اگر همین هم دستاورد آن دوران های ما باشد احتمالن بارخود را بسته ایم! حیف که به جای اینکه از پیامبر (ص) خدا و نفوذش در دل ها بشنوی و بفهمی چه ویژگی های ایشان باعث می شد کافران به اسلام جذب شوند، چیزهای نامرتبط می شنوی یا به جای آن که از "ایمان" آوردن به جای "اسلام" آوردن سخن به میان آورده شود "سوال" امتحانی طور به همراه پاسخ مطرح می شود. پس اگر می شود "تحلیل"ش را حذف کنید که این گونه راحت تر است. احتمالن بیشترهم مورد اقبال قرار می گیرد. 

کجایند آنهایی که به ما از ایمان علی(ع)، عدل علی، سکوت علی و شکواییه های علی بگویند؟ از احساس خفقانش در این عالم و بی تابی روحش بگویند؟
کجایند آن ها که ما را از دردهای علی باخبر سازند؛ نه... درد شمشیر ابن ملجم را نمی گویم که آن را بارها برایمان تصویر کرده اند. به قول شریعتی علی(ع) آن را احساس نمی کرد، دردی را می گویم که او را تنها در نیمه شب های خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه می کشاند و به ناله در می آورد. درد تنهایی ...

کجایند کسانی که برایمان از  قیام حسین (ع) و تشنه ی "لبیک" بودنش بگویند؛ از ایستادگی اش برابر ظلم و ستم بگویند. از چگونه زیستن بگویند. از چگونه زیستن برای ارائه تصویری درست از دینمان که نامنصفانه مورد ستم قرار گرفته است.

اگر این ها به تاریخ تحلیلی صدر اسلام مرتبط نمی شود، می شود کسی به من بگوید چه ها به آن مرتبط می شود؟

  • ابوالفضل چنگیزی

امروز داشتم به گذشته می نگریستم. خاطره ها را مرور می کردم با این تفاوت که دیگر مثل گذشته ذهنم از برچسب خوب و بد زدن به چیزهای مختلف اعم از وقایع، افراد و ... رهایی یافته است.دیگر مانند گذشته از اتفاقات بد برانگیخته نمی شوم چرا که به قول نیچه "چیزی که تو را نکشد، نیرومندتر خواهد کرد". یکی از این خاطرات که که در صورت ادامه دادن همان روند می توانست برچسب بد داشته باشد اما اواسطش تبدیل به یکی از خاطرات با برچسب خوب شد (البته در آن زمان و نه الان!) ماجرایی است که در سرزمین موج های خروشان اتفاق اقتاد. تابستان آنچه نبود که پیش بینی می کردم و اوضاع باب میلم پیش نرفت اما اتفاق خوب این بود که در اواخرش با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم فیلم ببنیم و کتاب بخوانیم وبعدشم بریم بیرون مثل پارک و .... تا درمورد آنها حرف بزنیم. چه بسیار چیزهایی که از او آموختم. چه نگاه هایی که قبلن به زندگی نداشتم (دوباره تمام تلاشم را می کنم به او برسم. چند روز پیش که دیدمش دیدم چقدر توانایی تحلیل سیاسی اش بالا رفته و چقدر درکش از مولانا بالاتر رفته اما من در آن مدت که ازهم دور بودیم شاید کتاب درست حسابی ای نخواندم. فعلن چندین کتاب درحال خواندن دارم و به زودی سعی در نوشتن راجع به آنها خواهم کرد. نباید منتظر باشم که اتفاقی بیفتد و ماجرایی ببینم تا بنویسم. باید مجرد از آنچه اتفاق می افتد هرروز بنویسم. شده 4 خط که ماحصل کتابی باشد که خواندم و قس علی هذا). قبل از شروع ترم پیش تصمیم گرفتیم که به موج های خروشان برویم. همه چیز خیلی خوب بود. تنوع سرسره هایش بی نظیر بود و در کل یکی از بی نقص ترین پارک آبی هایی بود که در عمرم دیده ام.(حالا انگار چندتا پارک آبی رفته :دی) همه چیز داشت خوب پیش می رفت که ناگهان در یکی از صف های سرسره ها بین دونفر دعوای شدیدی رخ داد. فحاشی شدید و زد وخورد شدیدتر سر هیچی آزار دهنده بود و منی که آموزش دیده بودم هیچگاه خودم را درگیر این ماجراها نکنم تصمیم گرفتن صرفن مشاهده گر باشم. البته باید بگویم که تمام این مشاهده گر بودن به من آموزش داده نشده بود و خودم آگاهانه تصمیم گرفته بودم در کنار مشاهده، دیگر قضاوت نکنم. این جوری کمی زندگی برایم راحت تر شده بود و فکرم آزاد تر از همیشه. بعد از پایان آنچه رخ داده بود،من ودوستم صرفن بهم داشتیم نگاه می کردیم. بعد از مدتی خیره شدن به یکدیگر به مسئول سرسره ای که در صف آن ایستاده بودیم نگریستیم. در مدتی که آن دو فرد در حال نزاع بودند و سایرین نیز در حال مشاهده یا قضاوت یا سعی در جدا کردن آن دو، او بدون اینکه حرفی بزند و با علم به اینکه به صورت تنها نمی تواند کاری انجام دهد با ریختن چند سطل آب و صدای که در اثر ریختن آن از آن ارتفاع شنیده می شد به دوستانش خبر داد و بلافاصله آن ها نیز با حضور بهم رساندن ماجرا را ختم به خیر کردند اما چیزی که از آن ماجرا بیشتر در ذهن من نقش بسته است لبخند آن فرد بود. لبخندی که در آن وضعیت اعصاب خردکن، کلی حس خوب به من داد. لبخندی که در ورای آن حرف هایی بود بس عمیق که حالی بد می خواست تا آن را حس کند. لبخندی که به من درس ها داد؛ درس هایی نه از جنس درس هایی که در دانشگاه و مدرسه آموختم که فراتر از آن. از او آموختم که حس خوب دادن به افراد خیلی سخت نیست. امیدوارم چند سال دیگه که برمی گردم افسوس حس های خوبی که می توانستم به دیگران بدهم ولی نداده ام را نخورم. 

  • ابوالفضل چنگیزی
امروز یکی از دوستام رو دیدم که وقتی من سوم دبیرستان بودم اون دوم بود و به همراه دوتا دوم دبیرستانیه دیگه المپیاد ریاضی می خوندند. وقتی ازش پرسیدم چه رشته ای می خونی گفت ریاضی. یادمه که تو اون دوران دو دوست دومی دیگرم از او قوی تر بودند و قاعدتا کسی که برای المپیاد تو دبیرستان تلاش می کنه اون رو دوست داره(البته یه حالت دیگه هم داره که فرد برای فرار از مدرسه وبه نوعی توجیه ضعف های درس های مدرسه اش چنین کاری می کنه که به نظرم در مجموع فردی که توجیه کردن رو یادگرفت وبه نوعی دچار خود فریبی شد به باتلاقی فرو می رود که هر لحظه بیشتر وبیشتر زندگی خود را به انحطاط می کشاند) وخب منطقیه که چنین آدمی بره همون رشته رو باتوجه به علاقه ی خودش ادامه بده اما اون دو دوستم دارند مهندسی می خونند اما او داره ریاضی محض می خواند(وحتمن می دانید که دنیای مهندسی تاچه حد با علوم محض فاصله دارد!). به نظرم اگر او در رشته اش به اون اهدافی هم که داره نرسه ولی بازی رو برده است.
بیشترین چیزی که به نظرم من رو می ترسونه افتادن در دامی است تحت عنوان زندگی روتین و به نظرم بسیار ترسناک است! اینکه صبح از خواب بیدار شوی و سپس به زمین و زمان ناسزا بگویی که چرا مجبوری این موقع بیدار شوی وسپس یرکار بروی ودر آنجا نیز درهرلحظه بدنبال فرار از مسئولیت هستی و به نوعی ماجرای "من در میان جمع ودلم جای دیگر است" رخ می دهد و زندگی هایی که خیلی در اطرافمان می بینیم واگر خوب دقت کنیم فاصله ی بسیار ناچیزی تا رسیدن به چنین شرایطی را داریم! اما سوال این است : تحمل این شرایط به چه قیمتی ؟ به قیمت تامین رضایت دیگرانی که آن موقع دیگر نیستند و تو ماندی ودنیای که خرابش کردی!

پی نوشت: دراین نوشته بارقه هایی از خودفریبی شخصی نیز وجود داشت!
  • ابوالفضل چنگیزی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۹
  • ابوالفضل چنگیزی