مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

۲ مطلب با موضوع «حس خوب زندگی» ثبت شده است

من مدت زیادی رو تو دبیرستان و راهنمایی کلاس زبان رفتم با این حال فکر نمی کنم به اندازه ای که کلاس زبان رفتم، زبانم خوب باشه.

معلم زبان پیش دانشگاهیمون همیشه می گفت شما نهایت دو-سه ترم نیاز دارید کلاس زبان برید و تازه اونم برای اینکه A-Z رو یاد بگیرید و بتونید جمله بسازید و تمام. بیشتر کلاس رفتن فقط باعث میشه موسسه بزرگتر بشه یا مثلن پراید رئیس موسسه بشه پرادو :)) حرفش رو کاغذ منطقیه ولی من اون زمان دلایل خودم رو برای کلاس زبان رفتن برای مدت طولانی داشتم :

- من زودانگیزه ام افت می کنه. به نظرم هرلحظه ای که تو اون بازه تصمیم می گرفتم خودم زبان بخونم، فقط برای چند روز زبان می خوندم و بعدشم دیگه نمی خوندم کما اینکه در این چند سالی که کلاس زبان نرفتم همین اتفاق افتاده بود. هروقت اراده کرده بودم بیشتر با زبان در ارتباط باشم و مثلن شبی حتی نیم ساعت بشینم و کاری رو انجام بدم فقط برای چند روز ادامه پیدا کرده در حالیکه کلاس زبان مجبورم می کرد زبان یاد بگیرم.

- من وقتی کلاس زبان می رفتم، همه چیز یادم می رفت. یادم می رفت که فردا امتحان داشتم، یادم می رفت که مثلن با دوستم شدیدن دعوایم شده  بود یا ...  . خیلی جالب بود. برای خودم مدتی فراموشی می خریدم.

- دوست پیدا می کردم. درسته دوستی ها خیلی عمیق نبودند و فقط دوستی "نسبتن عمیق" با چند نفر دستاورد کل اون همه کلاس محسوب بشه ولی برای منی که عمومن تو ارتباط با افراد خیلی قوی نیستم و عمومن بشه درون گرا تلقی ام کرد خیلی مثبت و خوب بود.

- همیشه ترس از ارائه داشتم.اون موقع نمی فهمیدم که تهش مثلن می ری و خراب می کنی و هیچی هم نمیشه یا تهش اون ترم می افتی ولی اون ترسه رو خیلی دوست داشتم. احتمالن اگه اون موقع هیچ ارزشی برام ارزش یابی اش نداشت هیچ وقت نمی رفتم چون اون ترسه به دلم می چسبید:))

- تو مدرسه حس خوبی داشتم وقتی زبانم از نُرم بچه های کلاس بهتر بود و عمومن این حسه کمک می کرد، سعی کنم تو هر زمینه دیگه ای هم از نُرم بهتر باشم.

اواخر اون مدت دیگه احساس کردم واقعن نمی رسم ولی خب بازم ادامه دادم و در نهایت اوایل سوم دبیرستان دیگه ولش کردم. حالا بعد از چند سال، مهر سال پیش رفتم یه کلاس زبان ثبت نام کنم. با اینکه موسسه نسبتن گمنامی بود اما من هدفم این نبود که چیزی یاد بگیرم یا مثلن یه سری چیز رو از پس ذهنم بکشم بیرون. هدفم این بود که دوباره همون ایام رو تجربه کنم. همون ترس از ارائه دادن یا سراسیمه نوشتن تکلیف ها درست چند دقیقه قبل از شروع کلاس ها، دوباره از خاطر بردن اتفاقات در سرکلاس و در نهایت ارتباط برقرار کردن با آدم ها و دوست پیدا کردن. اون موقع نتونستم کلاس رو برم رو چون احتمالن بیشتر از نصفش رو به خاطر هر پنج شنبه کلاس جبرانی داشتن از دست می دادم و خب تصمیم گرفتم قبل از اینکه شروع بشه برم انصراف بدم اما موسسه پولم رو نمی داد و گفت ترم بعدش رو بیا و نرفتم و نرفتم تا  چندوقت پیش. با اینکه تو پیک میان ترم ها بودم و علاوه بر اونا باید به کلی چیز دیگه هم فکر می کردم و این وسط چند تا اتفاق غیرقابل پیش بینی هم رخ داد، تصمیم گرفتم کلاس هاش رو برم.

در راستای همون توجیه و اینا، بسیار راضی ام که مهر کلاس ها رو نرفتم(اگه مثلن کلاسای چند وقت دیگه اش رو هم رفته بودم احتمالن می اومدم می گفتم بسیار راضی ام که مثلن بهار کلاسش رو نرفتم:)) ) و الان رفتم چرا که احساس می کنم بیشتر نیاز داشتم تا با افراد غیرتکراری و جدیدی دوست شم که هرکدوم داستان خودشون رو داشتن و به این بهانه کمی از اتفاقاتی که داشت می افتاد و افرادی که دور و برم رو پر کرده بودن فاصله بگیرم.

فکر می کنم به همه اون هدف هایی که داشتم رسیدم. اما به هرحال هر به پایان رسیدنی ناگواره. دیروز دلم گرفت وقتی تموم شد و بدون اینکه ازکسی خداحافظی کنم سریع از کلاس اومدم بیرون:(

  • ابوالفضل چنگیزی

امروز داشتم به گذشته می نگریستم. خاطره ها را مرور می کردم با این تفاوت که دیگر مثل گذشته ذهنم از برچسب خوب و بد زدن به چیزهای مختلف اعم از وقایع، افراد و ... رهایی یافته است.دیگر مانند گذشته از اتفاقات بد برانگیخته نمی شوم چرا که به قول نیچه "چیزی که تو را نکشد، نیرومندتر خواهد کرد". یکی از این خاطرات که که در صورت ادامه دادن همان روند می توانست برچسب بد داشته باشد اما اواسطش تبدیل به یکی از خاطرات با برچسب خوب شد (البته در آن زمان و نه الان!) ماجرایی است که در سرزمین موج های خروشان اتفاق اقتاد. تابستان آنچه نبود که پیش بینی می کردم و اوضاع باب میلم پیش نرفت اما اتفاق خوب این بود که در اواخرش با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم فیلم ببنیم و کتاب بخوانیم وبعدشم بریم بیرون مثل پارک و .... تا درمورد آنها حرف بزنیم. چه بسیار چیزهایی که از او آموختم. چه نگاه هایی که قبلن به زندگی نداشتم (دوباره تمام تلاشم را می کنم به او برسم. چند روز پیش که دیدمش دیدم چقدر توانایی تحلیل سیاسی اش بالا رفته و چقدر درکش از مولانا بالاتر رفته اما من در آن مدت که ازهم دور بودیم شاید کتاب درست حسابی ای نخواندم. فعلن چندین کتاب درحال خواندن دارم و به زودی سعی در نوشتن راجع به آنها خواهم کرد. نباید منتظر باشم که اتفاقی بیفتد و ماجرایی ببینم تا بنویسم. باید مجرد از آنچه اتفاق می افتد هرروز بنویسم. شده 4 خط که ماحصل کتابی باشد که خواندم و قس علی هذا). قبل از شروع ترم پیش تصمیم گرفتیم که به موج های خروشان برویم. همه چیز خیلی خوب بود. تنوع سرسره هایش بی نظیر بود و در کل یکی از بی نقص ترین پارک آبی هایی بود که در عمرم دیده ام.(حالا انگار چندتا پارک آبی رفته :دی) همه چیز داشت خوب پیش می رفت که ناگهان در یکی از صف های سرسره ها بین دونفر دعوای شدیدی رخ داد. فحاشی شدید و زد وخورد شدیدتر سر هیچی آزار دهنده بود و منی که آموزش دیده بودم هیچگاه خودم را درگیر این ماجراها نکنم تصمیم گرفتن صرفن مشاهده گر باشم. البته باید بگویم که تمام این مشاهده گر بودن به من آموزش داده نشده بود و خودم آگاهانه تصمیم گرفته بودم در کنار مشاهده، دیگر قضاوت نکنم. این جوری کمی زندگی برایم راحت تر شده بود و فکرم آزاد تر از همیشه. بعد از پایان آنچه رخ داده بود،من ودوستم صرفن بهم داشتیم نگاه می کردیم. بعد از مدتی خیره شدن به یکدیگر به مسئول سرسره ای که در صف آن ایستاده بودیم نگریستیم. در مدتی که آن دو فرد در حال نزاع بودند و سایرین نیز در حال مشاهده یا قضاوت یا سعی در جدا کردن آن دو، او بدون اینکه حرفی بزند و با علم به اینکه به صورت تنها نمی تواند کاری انجام دهد با ریختن چند سطل آب و صدای که در اثر ریختن آن از آن ارتفاع شنیده می شد به دوستانش خبر داد و بلافاصله آن ها نیز با حضور بهم رساندن ماجرا را ختم به خیر کردند اما چیزی که از آن ماجرا بیشتر در ذهن من نقش بسته است لبخند آن فرد بود. لبخندی که در آن وضعیت اعصاب خردکن، کلی حس خوب به من داد. لبخندی که در ورای آن حرف هایی بود بس عمیق که حالی بد می خواست تا آن را حس کند. لبخندی که به من درس ها داد؛ درس هایی نه از جنس درس هایی که در دانشگاه و مدرسه آموختم که فراتر از آن. از او آموختم که حس خوب دادن به افراد خیلی سخت نیست. امیدوارم چند سال دیگه که برمی گردم افسوس حس های خوبی که می توانستم به دیگران بدهم ولی نداده ام را نخورم. 

  • ابوالفضل چنگیزی