مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

آخرین نظرات

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است


پیش نوشت 1 : خیلی خوشحالم که دوباره سنت هفته ای یک فیلم را مثل ترم 2 احیا کرده ام. هفته ی پیش از پیش دو قسمت از  The Pirates of Caribbean Sea رو دیدم و هفته پیش هم Arrival و این هفته هم فیلم فوق العاده  The Imitation Game و این آخری رو بسیار دوست داشتم. قبل از نوشتن درباره بازی تقلید کمی از Arrival می نویسم. موضوع فیلم را خیلی دوست داشتم و به نظرم امی آدامز خیلی خوب بازی کرده بود. یه جورایی مثل interstellar بود ولی خب نولان کجا و سایر کارگردان ها کجا.به هر حال زبان شناسی جز موضوعاتی بوده که همیشه دوست داشتم راجع به آن تحقیق کنم اما هنوز قدمی جدی برای آن برنداشته ام. قبل ها کمی درباره چامسکی و کارهایی که کرده خوانده بودم اما آن قدر ها یادم نیست اما این جا می نویسم تا یادم نرود که کتاب هایی از او در باره زبان شناسی بخوانم. شاید هم رفتم در مورد کامپایلر ها کمی بدانم که به نظرم خیلی بی ارتباط نیست. یادم است در وب مایندست محمدرضا هم چیزهایی از چامسکی خوانده بودم اما الان یادم نیست!

پیش نوشت 2: اولش قراربود سه نفری یه قیلم ببینیم که به نظر دو دوست دیگرم این فیلم جذاب نمی اومد ولذا هم زمان من بازی تقلید رو دیدم و اون ها هم فیلم مد مکس.کلن یکی از دوستام وقتی بهش می گی بیا فیلم ببینیم اولین سوالی که می پرسه اینه که جنگی هست یانه؟ بعدش هم میگه شمشیریه یا تفنگی؟! کلن فوق العاده است :دی


آلن تورینگ را خیلی دوست دارم; سماجت اش برای ساختن ماشین اش، نبوغ کم نظیرش، بی توجهی به گفته های دیگران در عین تلاش برای ناامید کردنش و مهم تر از همه حوزه کاری اش را. در کل برایم سرنخ خیلی خوبی بود که بروم و در مورد جنگ جهانی دوم بیشتر بخوانم. سال پیش یک کتاب درباره جنگ جهانی اول از انتشارات ققنوس خریدم که متاسفانه نخوندمش و البته فکر هم نکنم که بخوانم. در واقع جنگ جهانی اول به اندازه جنگ جهانی دوم جذاب نیست.صرفن در کتاب فروشی به نظر جذاب می آمد و اکنون به این نتیجه رسیده ام که دوست دارم اگر هم در مورد تاریخ چیزی بخوانم آن حوادث تاریخی را دربستر رمان بخوانم. اگر بخواهم مثالی از نوع فیلم بزنم می توانم به فیلم در چشم باد جعفری جوزانی اشاره کنم که آن را بسیار دوست داشتم و به نظرم بسیار فاخر است وبه قول مهدی عزیز تو پوشه distinguished هام قرار می گیره:دی

باید بگویم به رمزنگاری بسیار علاقه مندم ولی نمی دانم باید از کجا شروع کنم. شاید برای شروع خوندن کتابی که از کتابخانه گرفتم و دارد فرت وفرت تاخیر می خورد یا دنبال کردن یک کورس در این زمینه در کورسرا و سایت های مشابه بد نباشد! به نظر بی ربط می آید ولی زیادی مربوط است که از کارشناسی متفرم ولی می دانم تا یادنگیرم نمی توانم کارهای پژوهشی درست حسابی انجام دهم لذا در عین تنفر آن را دوست دارم! به نظرم اگر روزی بر فرض محال بخواهم استاد بشوم و آموزش دهم (بافرض وجود دانشگاه در آن زمان و فراموش کردن حرف های محمد رضا) آنگاه دانشگاه خودمان را انتخاب خواهم کرد. احساس می کنم واقعا جنس کارهای ریاضیاتی ای که در دانشکده ما نسبت به شریف می شود کمتر است. حتی دانشکده ما در مقطع ارشد گرایش مخابرات رمز ندارد. حتی استادی که در این حوزه کار کرده باشد هم نداریم هرچند اساتید نسبتن خوبی در زمنیه سیستم و میدان داریم به نظرم. علاوه براین به نظرم کمی اعتماد به نفس بچه های ما نسبت به شریف کمتره واین اذیتم می کنه. اگه بخوام خلاصه در مورد اقداماتم درباره مورد دو بگم  باید بگویم که دانشگاه چندین دکتر صراف نیاز داره :)))). بعدن درمورد ایشون و شخصیت فوق العاده و دوست داشتنی و کم نظیرشون می نویسم.
کمی بیشتر درباره فیلم:

Sometimes it is the people no one imagines anything of who do the things that no one can imagine. Alan Turing:
یکی از جالب ترین لحظات فیلم به نظرم زمانی بود که تورینگ کد انیگما رو شکست و بعد از فهمیدن پیام های آلمان ها فهمیدند که قرار است در فلان جا فلان ناو انگلیس مورد حمله قرار بگیرد و متیو گود تصمیم می گیره تماس بگیره و خبر بده که از کشته شدن صد ها بی گناه جلوگیری بشه اما تورینگ تلفن رو میکشه و بعد از زد وخوردی که صورت می پذیره میگه اگه الان بگیم کد انیگما رو شکستیم و از چنین حمله ای جلوگیری کنیم اون وقت آلمانی ها متوجه ماجرا خواهند شد و تا ظهر ارتباطات خودشون رو قطع خواهند کرد و تمام این دوسال تلاش هدر می شه لذا ما (در واقع آمار و احتمالات و ریاضیات) تصمیم می گیریم که کی بمیره و که نمیره و بر اساس آنچه در نهایت منجر به شکست آلمانی ها شود عمل خواهیم کرد اما برادر یکی از همون متخصصین رمز در همون ناو بود و به نظرم سکانس رو خوب از آب در آورده بودند اما مهم MP آنها بود که به آن ها اجازه می داد چکار بکنند. به نظرم باید یکبار برای همیشه بشینی و درباره اصول اخلاقی زندگی ات فکر کنی و بدانی قرار است در دو راهی های اخلاقی چه بکنی تا در دوراهی های اخلاقی دیگر فکر نکنی! نحوه به استخدام درومدن تورینگ هم خیلی سکانس جذابی بود.
نکته دیگر نیز بندیکت کامبربچ بود که فوق العاده بود و مرموزی مارک استرانگ و آنچه درباره جاسوسی به شوروی هم کرده بود برایم جالب بود.(فازغ از صحت آنچه این فیلم ها به تصویر می کشن)

پی نوشت1: یادم نره مورد روبرویی رو!  ZRZM GFIRMT KRLMVVI LU GSV TMULINZGRLM
پی نوشت2: این رو هم ببینید. مال برنامه چرخ هست که دکتر میرزاوزیری درباره موضوع "رمزنگاری, رمزخوانی و پنهان نگاری" صحبت می کنن. البته خیلی ابتدایی هست که به نظرم بیشترش به خاطر سوالات بی خود مجری و چیزی از ریاضیات نداستن است وگرنه جذاب تر هم می شد. به هرحال آنقدر دکتر میرزاوزیری جذاب صحبت می کند که کل این ویدیو های مربوط به چرخ رو که ایشون حضور داشتند، یک شب نشستم حربصانه دیدم. خیلی استاد فوق العاده ای هستن و اینکه دغدغه اشون آموزش و گسترش ریاضی در جامعه است رو خیلی دوست دارم. حالا استاد داریم تو دانشکده دوست نداره به کارشناسی جماعت درس بده در حالیکه دکتر میرزاوزیری رسالت خودش رو آموزش و خوب کردن حس مردم به ریاضی می دونه و  آموزش به دبستانی، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاهی براشون فرق نداره .شاید حتی بیشتر دوست دارن با دانش آموزان سال های پایین در ارتباط باشن. یادم باشد بعدن در موردشون بنویسم. از خاطراتم با شهر ریاضی تا همیشه لبخند داشتن استاد عزیز.


  • ابوالفضل چنگیزی

امروز داشتم به گذشته می نگریستم. خاطره ها را مرور می کردم با این تفاوت که دیگر مثل گذشته ذهنم از برچسب خوب و بد زدن به چیزهای مختلف اعم از وقایع، افراد و ... رهایی یافته است.دیگر مانند گذشته از اتفاقات بد برانگیخته نمی شوم چرا که به قول نیچه "چیزی که تو را نکشد، نیرومندتر خواهد کرد". یکی از این خاطرات که که در صورت ادامه دادن همان روند می توانست برچسب بد داشته باشد اما اواسطش تبدیل به یکی از خاطرات با برچسب خوب شد (البته در آن زمان و نه الان!) ماجرایی است که در سرزمین موج های خروشان اتفاق اقتاد. تابستان آنچه نبود که پیش بینی می کردم و اوضاع باب میلم پیش نرفت اما اتفاق خوب این بود که در اواخرش با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم فیلم ببنیم و کتاب بخوانیم وبعدشم بریم بیرون مثل پارک و .... تا درمورد آنها حرف بزنیم. چه بسیار چیزهایی که از او آموختم. چه نگاه هایی که قبلن به زندگی نداشتم (دوباره تمام تلاشم را می کنم به او برسم. چند روز پیش که دیدمش دیدم چقدر توانایی تحلیل سیاسی اش بالا رفته و چقدر درکش از مولانا بالاتر رفته اما من در آن مدت که ازهم دور بودیم شاید کتاب درست حسابی ای نخواندم. فعلن چندین کتاب درحال خواندن دارم و به زودی سعی در نوشتن راجع به آنها خواهم کرد. نباید منتظر باشم که اتفاقی بیفتد و ماجرایی ببینم تا بنویسم. باید مجرد از آنچه اتفاق می افتد هرروز بنویسم. شده 4 خط که ماحصل کتابی باشد که خواندم و قس علی هذا). قبل از شروع ترم پیش تصمیم گرفتیم که به موج های خروشان برویم. همه چیز خیلی خوب بود. تنوع سرسره هایش بی نظیر بود و در کل یکی از بی نقص ترین پارک آبی هایی بود که در عمرم دیده ام.(حالا انگار چندتا پارک آبی رفته :دی) همه چیز داشت خوب پیش می رفت که ناگهان در یکی از صف های سرسره ها بین دونفر دعوای شدیدی رخ داد. فحاشی شدید و زد وخورد شدیدتر سر هیچی آزار دهنده بود و منی که آموزش دیده بودم هیچگاه خودم را درگیر این ماجراها نکنم تصمیم گرفتن صرفن مشاهده گر باشم. البته باید بگویم که تمام این مشاهده گر بودن به من آموزش داده نشده بود و خودم آگاهانه تصمیم گرفته بودم در کنار مشاهده، دیگر قضاوت نکنم. این جوری کمی زندگی برایم راحت تر شده بود و فکرم آزاد تر از همیشه. بعد از پایان آنچه رخ داده بود،من ودوستم صرفن بهم داشتیم نگاه می کردیم. بعد از مدتی خیره شدن به یکدیگر به مسئول سرسره ای که در صف آن ایستاده بودیم نگریستیم. در مدتی که آن دو فرد در حال نزاع بودند و سایرین نیز در حال مشاهده یا قضاوت یا سعی در جدا کردن آن دو، او بدون اینکه حرفی بزند و با علم به اینکه به صورت تنها نمی تواند کاری انجام دهد با ریختن چند سطل آب و صدای که در اثر ریختن آن از آن ارتفاع شنیده می شد به دوستانش خبر داد و بلافاصله آن ها نیز با حضور بهم رساندن ماجرا را ختم به خیر کردند اما چیزی که از آن ماجرا بیشتر در ذهن من نقش بسته است لبخند آن فرد بود. لبخندی که در آن وضعیت اعصاب خردکن، کلی حس خوب به من داد. لبخندی که در ورای آن حرف هایی بود بس عمیق که حالی بد می خواست تا آن را حس کند. لبخندی که به من درس ها داد؛ درس هایی نه از جنس درس هایی که در دانشگاه و مدرسه آموختم که فراتر از آن. از او آموختم که حس خوب دادن به افراد خیلی سخت نیست. امیدوارم چند سال دیگه که برمی گردم افسوس حس های خوبی که می توانستم به دیگران بدهم ولی نداده ام را نخورم. 

  • ابوالفضل چنگیزی

یکی از کشفیات جدیدم آهنگ "دوستت دارم" از علیرضا قربانی است که قیصرامین پور شعر آن را سروده است. به نظرم اگر اسمش "تو را دوست دارم" بود بهتر بود. در این سه روز آن قدر آن را گوش داده ام که کمترین آهنگی را توانسته ام تا این حد گوش بدهم و لذت ببرم. یادم است اولین باری که آلبوم دخت پری وار قربانی را شنیدم، نظرم این بود که قربانی بازهم درصدد است که موفقیت حریق خزان (به نظرم یی نظیرترین آلبومی است که تا به حال از اوشنیده ام) را تکرار کند اما ناموفق بوده است. یادم است جز آهنگ دخت پری وار از بقیه ترک هایش خوشم نیامد اما نظر کنونی ام مخالف آنچه است که در گذشته می اندیشیم. شاید آن موقع آن قدر در آلبوم های قدیمی اش نظیر برسماع تنبور و قطره های باران غرق بودم و سبک آنها آن قدر با دخت پری وار فاصله داشت که چنین می اندیشیدم اما اکنون فک می کنم تک تک ترک هایش فوق العاده است. از پرده نشین با شعر زیبای بهمنی گرفته تا دریای بی پایان و موزیکالیته ای که روی صبح آزادی قرار گرفته است.

شعر آقای امین پور به این صورت است:

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم


پی نوشت: ترک "دوستت دارم" در بیپ تونز(+)

  • ابوالفضل چنگیزی

زیر درهم ورهم 1:

یکی از جالب ترین اتفاقی که در انتخاب واحد چند روز پیش اتفاق افتاد این بود که دانشگاه لینک کمکی ای تعریف کرده بود که به نوعی می شد به کمک آن به صورت تمرینی انتخاب واحد کنی و ببینی چه چیز هایی با چه چیزهای دیگری تداخل دارد. باوجود اینکه کسی از بچه های ورودی ما از این لینک خبردار نبود اما چون لینک 78 را قبلن می شد استفاده کرد یک ربع قبل از انتخاب واحد یکی از بچه ها به صورت اشتباهی 79 را زد و دید که باز شد و حتی میشود واحد هم برداشت! ملتی هم که از این ماجرا باخبر شدند مثل مور و ملخ داشتند واحد برمی داشتن غافل از اینکه این صرفن یه لینک تمرینی است اما من و دوستم با اینکه نمی دانستیم اوضاع از چه قرار است حدس زدیم که چون یک ربع دیگر قرار است انتخاب واحد شروع شود به احتمال خوبی این لینک fake است و بااحتمال درست بودنش هم انتخاب با فلان استاد آن قدر برایمان اهمیت نداشت که ریسک کنیم چرا که ممکن بود اشتباه و ایرادی رخ داده باشد اما کاری که کردیم فقط مشاهده می کردیم که چه درس هایی با چه سرعتی دارد پر می شود! واین خیلی خوب بود چرا که در اولویت برداشتن درس هایمان تجدید نظر کردیم و حتی در موردی با توجه به مشاهدات ترجیح دادیم یکی از درس هایمان را فدای گرفتن درسی دیگر با استاد مورد نظر کنیم. درحین مشاهده چنین رفتاری به ذهنم رسید از کجا باید در شرایط مشابه متوجه شوم آنچه دارم مشاهده می کنم عینا آنچه خواهد بود که بعد ها اتفاق خواهد افتاد (هرچند معلوم بود که کسی چنین هوشمندی ای رو که ممکنه ازنظری هم حماقت محسوب بشه در این مورد خاص انجام نمیده) به عبارتی دنیای واقعی در نظرم بسیار پیچیده تر از آنچه مشاهده کردم بود. حتی با فرض دیدن وقایه پیش از وقوع هم نمی شود گفتن از آنچه در آینده رخ خواهد دادن دشوار به نظرم می نماید!


زیردهرهم ورهم2:

یکی از باگ هایی که سیستم انتخاب واحد ما دارد این است که می شود چند نفره وارد پرتال شد و انتخاب واحد کرد. بگذریم از اینکه یه عده از دوستانم با مراجعه به مرکز انفورماتیک می خواستند سیستمی طراحی کنند که چنین مشکلی نداشته باشد اما پاسخی که شنیدند این بود که این کار رو باید دست یه تیم متخصص داد نه شما! (آخه یکی نیست بگه بنده خدا پس چرا دارین ما را تربیت می کنین و مگه قرار نیست این مدرک تهش به یه دردی بخوره!). چیزی که این باگ در پی دارد این است که عده ای باعث می شوند به عده ای دیگر واحد نرسد و به قول خودشون زرنگی کردن و اینا و کلی هم خوش حالند! اما به نظرم این دسته ضررکننده ترین دسته اند چرا که درک نکرده اند به دست آوردن چیزی مساوی از دست دادن چیز دیگر است و چنین افرادی وقتی هم وارد جامعه میشن همش دنبال میان برها هستند و این حرف ها. این جور آدم ها بیشتر برایم تداعی افرادی را دارند که از شرکت های هرمی یا چیزهایی مثل نت ورک مارکتینگ برخلاف عموم جامعه یه منفعت مالی بدست می آرند اما برخلاف اون به ظاهر ضرر کرده ها درک نمی کنند که برای پیشرفت راه میان بری وجود ندارد و أرآینده ی خیلی زود شکستی خواهند خورد که حتی ممکن است آنها را ازپای در بیاورد.


پی نوشت زیردرهم ورهم 2:

این عکس-نوشته شعبانعلی رو وقتی اولین بار سال پیش دیدم خیلی دوست داشتم که تاحد زیادی مرتبط است (درحقیقت خیلی تلاش کردم ولی لینک اون پستی که عکس زیر منتشر داده شده بود رو پیدا نکردم برای همین عکسش رو گذاشتم وگرنه ترجیح می دم همیشه ارجاع بدم)



  • ابوالفضل چنگیزی

پیش نوشت1: در سایت متمم قسمتی وجود دارد تحت عنوان پارگراف فارسی که در آن منتخباتی از ادبیات جهان و ایران منتشر می شود. در باره آتشنشانان فداکار نیز در این قسمت متنی توسط محمدرضا شعبانعلی منتشر شده بود. در این بین کامنت یکی از اعضای متمم و کامنت محمدرضا در پاسخ برایم به شدت جالب بود و درس های زیادی داشت. دراین جا می خواستم آن را بازنشر می کنم تا همیشه در جلوی چشمم باشد و از مفاهیمی که در پی نوشت منتشر می کنم غافل نشوم اما به دلیل آنچه در پیش نوشت دو مطرح خواهم کرد مجبور به ارجاع هستم.

پیش نوشت 2: طبق آنچه در پایین ترین قسمت متمم می بینم گویا نقل مطالب آن به هرشیوه و با هرعنوان تخلف محسوب می شود و سور عمومی نیز حرف و حدیثی برای گفتن باقی نمی گذارد لذا لینک کامنت یکی از اعضا و پاسخی که محمدرضا شعبانعلی در پی آن می گذارد را در پایین می گذارم تا هماره حواسم باشم که بخش عمده ای از حرف هایم با دیگران از دانشگاه گرفته تا جمع های دوستان و آشنایان چیزی از جنس تاتولوژی یا حرف زدن بدون حرف حسابی است که باید به شدت از آن اجتناب کنم. به گمانم خیلی راحت در دام حرف های رتوریک اطرافیانم می افتم.  اینکه محمدرضا بیان می دارد اگر کسی مثل من، متن ادبی می نویسد، قبلش سالها کار سیستمی کرده و تفکر سیستمی را آموزش و ترویج داده و زمان رخداد پلاسکو به تسلیتی قناعت می کند برایم بسیار جای فکر دارد. به نظرم در موقعیت های مشابهی که در scale کوچکتر رخ داده است، بیشتر همان حرف هایی را زده ام که مردم در تاکسی و اتوبوس می زنند. بیشتر از تکراری بودن آنچه اتفاق افتاده است نالیدم و شاید فقط نالیدم بدون هیچ عمل درست حسابی. عمل درست حسابی را که کنار بگذاریم،حرف درست حسابی هم نزدم. همین!


اصل مطلب(+)

کامنت یکی از اعضای متمم (+)

کامنت محمدرضا شعبانعلی(+)

  • ابوالفضل چنگیزی


اخیرن با انیمیشن های میازاکی آشنا شدم. باید بگویم فوق العاده اند. البته باید بیان داشت که انیمیشن هایش شباهت های زیادی به یکدیگر دارند و موضوع مشترک تعدادی از آنها نیز طلسم و جادوگری است. به بیانی دقیق تر طی کردن سفری توسط شخصیت اصلی برای شکستن این طلسم یا پی بردن به رازی خاص و اتفاقاتی که در این میان می افتد موضوع اصلی بیشتر این انیمیشن هاست. شهر اشباح و قلعه متحرک هاول تاکیدی بر گفته قبلی بوده که به نظرم خوب هم از آب در آمده بودند و علاوه بر شخصیت پردازی نسبتن خوب، جزئیات هم از چشم کارگردان دور نمانده بود و به کوچکترین چیزها هم توجه شده بود  اما پرنسس مونونوکه دربین آثاری که از او دیدم متفاوت تر بود. به نظرم کارتون بچه ها نبود و بیشتر برای بزرگان ساخته شده است. شاید نزاعی که بین انسان ها و حیوانات بر سر جنگل رخ داده بود رو بتوان سایر نزاع هایی که در اطرافمان می بینیم نیز تعمیم دهیم. "گرگ بچه ای" (پرنسس مونونوکه) که خود را انسان نمی داند و دربرابر انسان ها برای بقای جنگل می جنگد اما با بازهم عواطف انسانی او را در برمی گیرند و " آشیتاکایی" که مسیری طولانی را برای شکستن طلسم خود طی می کند و به نوعی در می یابد که شکست این طلسم با این نزاع پیوند خورده است اما سعی می کند هماره از موضعی به تقابل ها نگاه کند که موضع بی طرف است. نمی گذارد خشم بر او غلبه کند و آن را عامل نابودی می داند و معتقد است اگر هریک از طرفین با نفرت به جنگ بپردازند جز نابودی حاصل دیگری برایشان نخواهد داشت. روح جنگلی که هم جان می دهد و هم جان می بخشد . باید بگویم همه و همه ی اینها برایم دوست داشتنی بودند. شاید بهتر باشد بگویم کارتون ها ژاپنی با همه پایین تر بودن کیفیت نمایششان نسبت به سایر انیمیشن های آمریکایی و اروپایی برایم دوست داشتنی تربوده اند. از لاک پشت های نینجا بگیر تا فوتبالیست ها و می تی کومان و هوآمولن. کارتون هوآمولنی که وقتی بچه بودم، حمله گرگ به گله اش و جانانه یورش بردن عقابش به آن گرگ و فراری دادن گرگ ها در عین زخمی شدن را هنوز از خاطر نبرده ام. حتی شخصیت بد های داستان هم نسبت به شخصت بد های  انیمیشن های آمریکایی دوست داشتنی ترند. نمی دانم اما به گمانم انیمه های ژاپنی را با عشق بیشتری ساخته اند!


  • ابوالفضل چنگیزی