مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

آخرین نظرات

۵ مطلب با موضوع «کتاب ها» ثبت شده است

حدود دو سال پیش بود که مسخ کافکا را خریدم که بخوانم اما تا به امروز آن را نخوانده بودم. شاید این گونه به نظر بیاید که نتوانسته بودم حدود چند ساعت زمان در طول این دوسال را برایش اختصاص دهم اما ماجرا آن است که این کتاب اشتباهن به کمدی که در معرض دید نیست منتقل شده بود و مسببات به فراموشی سپردنش فراهم گشته بود تا اینکه آن را چند روز پیش بطور اتفاقی دیدم و نهایت آن را در کمد کتاب های کنار تختم قرار دادم تا خوانده شود.

من مسخ ترجمه شده صادق هدایت را نخواندم. آن چه خواندم توسط خانم فرزانه طاهری ترجمه شده بود که پیشتر هم کتاب "پیرمرد صدساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد " را از ایشان خوانده بودم. ترجمه های روان و خوبی دارند. بطور کلی انتشارت نیلوفر هم مترجم های ماهری دارد و هم جلد های کتاب هایش زیبا هستند.

به هرحال نمی خواهم درباره مسخ کافکا بنویسم. ولادیمیرناباکوف به زیبایی تمام درباره مسخ نوشته است اما قصد داشتم قسمتی از مقدمه ناباکوف را اینجا بنویسم که به نظرم بسیار زیبا آمد (کلی است و ربط مستقیمی به "مسخ" ندارد):

ادبیات در آن روز زاده نشد که پسرکی که فریاد می زد گرگ، گرگ، از دره نئاندرتالی بیرون دوید و گرگ بزرگ خاکستری رنگی هم سر به دنبالش  گذاشته بود: ادبیات آن روزی زاده شد که پسرکی دوان دوان می آمد و فریاد می زد گرگ، گرگ، و هیچ گرگی پشت سرش نبود. اینکه در پایان پسرک  بیچاره چون خیلی دروغ می گفت خوراک حیوان وحشی واقعی شد کاملن تصادفی است. اما نکته مهم این جاست. میان آن گرگ در علف های شاخ  بلند و گرگِ داستان شاخدار واسطه ای هست که می درخشد. آن واسطه، آن منشور، هنر ادبیات است. 

 ادبیات یعنی ابداع.داستان یعنی داستان[جعل]. اگر داستانی را داستان حقیقی بنامیم، هم به هنر توهین کرده ایم و هم به حقیقت. هر نویسندۀ بزرگی یک فریبکار بزرگ است، ولی آن جاعل اعظم، یعنی طبیعت هم چنین است. طبیعت همیشه فریب می دهد. از آن فریب سادۀ تولید مثل گرفته تا توهم نبوغ آمیز و پیچیده رنگ های محافظ پروانه ها یا پرندگان ، در طبیعت نظام خارق العاده ای از افسون ونیرنگ وجود دارد. نویسندۀ داستان فقط پا جای طبیعت می گذارد. 

برگردیم به سراغ جوانک پشمالوی سرزمین جنگلی که فریاد گرگ، گرگ بر می آورد؛ می توانیم بگوییم که جادوی هنر در سایۀ گرگی بود که او آگاهانه از خود ساخته بود، رؤیای گرگ او؛ بعد داستان حقه های او داستان خوبی از کار درآمد. وقتی هم که سرانجام هلاک شد، داستانی که درباره اش می گفتند، درتاریکی دورتادورش، به درسی عبرت آموز تبدیل شد. اما او یک جادوگر کوچک بود، خالق بود. 

 
  • ابوالفضل چنگیزی

هیچ می دانی چرا، چون موج،

در گریز از خویشتن، پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده ی تاریک،

این خاموشی نزدیک،

آنچه می خواهم نمی بینم،

و آنچه می بینم نمی خواهم.

شفیعی کدکنی، مرداد 46


پی نوشت: انتشارت نگاه مجموعه کتاب هایی دارد تحت عنوان "شعر زمان ما" که فکر می کنم در حدود 17 تا از آن ها منتشر شده است. کتاب هایی که می توان گفت در  بخش نخست به زندگی نامه، بافت اشعار، نگاه شاعر، تصاویر و واژگان بکار برده شده و... می پردازند و در بخش دیگری بخشی از اشعار گزیده آورده شده و برای بخشی از اشعار آورده شده نیز تفسیر و تحلیل آمده است. من دو جلد مربوط به شفیعی کدکنی و احمد شاملو را دارم. من همیشه برای نخستین گام آشنایی با یک شاعر به جای دیوان اشعارش به سراغ چنین کتاب هایی می روم تا یک دید کلی نسبت به اشعار پیدا کنم و سپس درصورت تمایل به سراغ خرید کتاب های شعر خود شاعر می روم.

درکنار کتاب های نگاه می توانم به کتاب های انتشارت مروارید نیز اشاره کنم. آن ها هم گزینه های خوبی برای خواندن گزیده اشعار هستند.

  • ابوالفضل چنگیزی
پیش نوشت: بطور اتفاقی در نمایشگاه کتابی که در دانشگاهمان برگزار شده بود با مجموعه "تجربه و هنر زندگی" از نشر گمان آشنا شدم. هدف از انتشار چنین مجموعه ای را سرپرست آن به نوعی آشتی دادن همگان با فلسفه و خارج کردن آن از حالت سیستماتیک و نوع تخصصی آن می داند. شاید دیدن نوشته ای که در پشت همه کتاب ها این مجموعه دیده می شود خالی از لطف نباشد:

فلسفه فقط رشته دانشگاهی نیست که در دانشگاه خوانده شود. فلسفه به همه تعلق دارد و همه ما از کودکی سوالاتی طرح می کنیم که جنبه فلسفی اشکاری دارند. این سوال ها و پاسخ های آن "راه زندگی" هرکس را معین می کنند. این مجموعه به مسائلی فلسفی از همین دست می پردازد که همه ما به نوعی در زندگی با آن مواجهیم، از سوال های کلی نظیر "معنای زندگی" و "خوشبختی" گرفته تا مسائل جزئی تر نظیر درد، بخشودن، ترس، ملال، حسد، عشق، جاودانگی و ... زبان این کتاب ها فنی نیست و همگان می توانند این را بخوانند.

به هر حال خواندن کتاب "کم عمق ها:اینترنت با مغز ما چکار می کند" از این مجموعه سبب شد بروم دو جلد دیگر تحت عناوین "من" و "دروغ/اراده آزاد" را نیز بخرم هرچند به اندازه آن اولی هیچ کدامشان چنگی به دل نزد.

اصل مطلب: یکی از کارهایی که از زمان کنکور عادت کرده انجام بدهم آن است که قبل از آنکه بخواهم راجع به موضوعی مطالعه کنم می اندیشم ببینم تا آن زمان چه می دانم و به مغزم فشار می آورم تا هرچه راجع به موضوع مربوطه می داند آشکار نماید لذا قبل از آنکه به خواندن کتاب "دروغ/اراده آزاد" بپردازم به مرور دانسته ها و هر آنچه از دروغ در ذهن داشتم پرداختم. نخست یاد چیزهایی که در روزنامه ها می بینیم افتادم. اینکه فلان فرد سیاسی سخنرانی می کند و فلان روزنامه چون موضعش با فرد مذکور تفاوت دارد تنها به بیان قسمتی از حرف هایش می پردازد که دوست دارد. حتی گاهی دیده ام که دونفر در مساله ای خاص هم موضع هم هستند اما صرفن چون به جناح های متفاوتی تعلق دارند احساس می کنند که شاید تصدیق حرف های دیگری تضعیف موقعیت کنونی اخود را به همراه داشته باشد. نمی دانستم که آیا نقل قسمتی از واقعیت را باید دروغ تلقی کنم یا نه؟
مثال جالب دیگر برد تشکل های مختلف دانشگاه است که در زیرپله های دانشکده نصب شده است. این که هر اتفاقی که در کشور می افتد هریک فقط گوشه ای از آنرا نشان می دهند و دیدن اینها در کنار هم هم برایم جالب است و هم اندکی آزار دهنده.
سپس یادماجرای دروغ سفید که از محمدرضا شنیده بودم افتادم. بیشتر فکر کردم. از دیدگاه کانت به ماجرا نگریستم. از این دیگاه هیچ دروغی توجیه نداشت چرا که امور مطلق هستند و از آنجایی که  به هر action ای از دو دید فاعل و خود فعل می توان نگریست، گفتن دروغ مصلحتی  از دید من همچنان زشت تلقی می گردید هرچند فاعلش شاید کمی کمتر شماتت برانگیز به شمار می آمد. سپس به دروغ های مصلحتی ای که گفته و شنیده بودم پرداختم. یک مثال زمانی بود که پدربزرگم به شدت حالش بد بود و من ظهر از مدرسه برگشتم. بعد رسیدن از من خواسته شد که فشارشان را بگیرم چرا که دستگاه فشارسنج دیجیتالی نبود. در آنجا تصمیم گرفتم که فشار را هرچه باشد 12 روی 8 اعلام کنم! و حتی تصمیم گرفتم به عقربه نگاه نکنم تا عذاب وجدان کمتری داشته باشم که فشار را چیز دیگری اعلام می نمایم!(لااقل در این حالت احتمال 12 بودن فشار صفر نمی شد!) به هرحال اعتماد شدید پدربزرگم نیز باعث شد این را بپذیرد و بعد از اندکی حالشان از این رو به آن رو شود! نوع دوم دروغ مصلحتی مربوط به یکی از پزشکان فامیل است. به خاطر دارم چند باری که افراد مختلفی از اقوام به ایشان مراجعه کرده و برعکس سایر پزشکان که مثلا سعی می کنند به بیمار بیماری حادش را نگویند ایشان نه نتها کامل بیماری را می گوید و چیزی را پنهان نمی کند (تا اینجا هیچ دروغی نمی بینیم) اما کمی هم غلو می کند و به نوعی تو را ناامید می کند و ناامیدی را به حدی می رساند که فرد ممکن است وصیت نامه خود را نیز بنویسد!  اما علاوه بر اینکه سبب می شود فرد بعد از به دست آوردن بهبودی قدر سلامتی اش را بیشتر بداند، بیشتر متوجه شرایط خود باشد.
بعد چندین پرسش نیز برایم بوجود آمدکه به عنوان مثال یکی از آنها این بود که چه انگیزه هایی سبب می شود فرد دروغ گویی را مجاز بداند؟

سپس به مطالعه کتاب پرداختم به این امید که پاسخ پرسش هایم را بیابم. کتاب توسط سام هریس یک نوروساینتیست نوشته شده است. کل حرف 50 / 60 صفحه مربوط به دروغ به نظرم این بود که از کجا معلوم دروغ گفتن ما بهینه ترین حالت برای شرایطی که در آن ترجیح می دهیم دروغ بگوییم، باشد؟
حال اگر بخواهیم نگاهی موشکفانه تر داشته باشیم؛ کتاب ابتدا با شناخت دروغ آغاز می شود و مرز بین فریب و دروغ روشن شده و سپس تعریفی از دروغ ارائه می گردد. سپس به بیان نو دوع دروغ تحت عناوین دروغ عمدی و دروغ قصوری می پردازد که به نظرم مورد دوم بسیار حائز اهمت است و مثالی که نویسنده برای مورد دوم ارئه می دهد آن است که وی دارای مدرک phd در نوروساینس است اما بعضا توسط دیگران نورولوزیست نامیده می شود و یا سرچ کردن نامش به همره نوروبیولوژی کلی مدخل به می دهد و می گوید دغدغه نداشتن مبنی بر اصلاح بوجود آمدن چنین مشکلی خود نوعی دروغ است. سپس بحث دروغ های مصلحت آمیز مطرح می شود و چندین case مطرح می شود که اگر چنین دروغ هایی گفته نمی شد چه اتفاقاتی ممکن بود بیفتد. یکی از این case ها زمانی است که دوستش از او می پرسد آیا چاق به نظر می رسد یا نه و او بیان می دارد که به نظرش 10-12 کیلو اضافه وزن دارد و نویسنده می بنید که چند ماه بعد دوستش 7-8 کیلو کم کرده. درحقیقت زمانی که سوال فوق از او پرسیده شده فرد مذکور شروع به گرفتن رژیم کرده بوده و خب اگر به این فرد گفته می شد که نه تو چاق نیستی ممکن بود انگیزه اش برای لاغر شدن کم شود. مثال دیگر آن است که فردی که به MS مبتلا است اما دکتر به او نمی گوید اما شوهرش را در جریان می گذارد و از آن طرف خود زن نیز با مطالعه علائم بیماری اش در کتاب های پزشکی حدس می زد که MS دارد اما پنهان می نماید. آنچه رخ می دهد آن است که شوهر چون نمی خواهد زنش از بیماری اش مطلع شود از حمایت های عاطفی خود دریغ کرده و زن نیز چون نمی خواهد فرزندانش از ماجرا باخبر شودند نمی تواند یک سری کار را که هرفردی معمولن با اطلاع ازآنکه ممکن است به زودی بمیرد انجام می دهد، انجام دهد .اعتماد و راز ها و دروغ گفتن در شرایط حاد و بررسی دروغ از منظر فلسفه کانت از دیگر قسمت های این کتاب کم حجم است. در مجموع کتاب بدی برای مطالعه نیست و حتی شاید بیشتر بتوانم کتاب های این مجموعه را برای هدیه دادن یا مطالعه در مترو (به دلیل حجم کم) توصیه نمایم.
  • ابوالفضل چنگیزی

 شریعت می گوید: مال تو مال خودت، مال من مال خودم. طریقت می گوید: مال تو مال خودت، مال من مال تو. معرفت می گوید: نه مال منی هست، نه مال تویی. حقیقت می گوید:نه تو هستی، نه من.

 

ملت عشق
این که آن ببعی چه ربطی به کتاب دارد را خودم هم نمی دانم:دی آنرا به حساب همه بی ربطی هایی که هرروز در اینستاگرام و ... باآنها مواجه می شوید بگذارید.


اولین نکته ای که نظرم رو جلب کرد شیوه جالب روایت داستان بود. این که داستان تعداد زیادی راوی دارد و ما داستان مولانا و شمس رو اززبان افراد مختلفی می شنویم حتی خود مولانا وشمس خیلی جالب بود. تا به حال به یه هم چنین زاویه دیدی برای روایت داستان برنخورده بودم. این طور روایت به نوعی باعث شده بود هرشخصیت رو به خوبی درک کنیم؛ چه شخصیت هایی مثل مولانا ؛ چه افرادی دون مانند متعصب که صرفن سربه سجودانی به ظاهر دین دار هستند. به عبارتی وقتی شخصیت اول داستان به توصیف سایرین می پردازد به میزانی که فرد بتواند با شخصیت اول ارتباط برقرار  کند توضیحات او را می پذیرد. ممکن است بگویید احتمال افراط و تفریط بیشتر است اما من به شدت این نحوه روایت را دوست دارم.
دومین نکته ای که به نظرم خیلی جالب نبود طراحی جلد کتاب بود . به شخصه نپسندیدمش. امیدوارم در چاپ های بعدی انتشارات در جلد کتاب تجدید نظر کند. من جلد اصلی اش را بیشتر می پسندم.


سومین نکته ترجمه بود. درمجموع ترجمه روان و خوبی بود. ارسلان فصیحی بعضن از ترکیبات جالبی بهره برده بود. "رسوبات شب" یکی از این ترکیبات بسیار زیبا بود.
چهارمین نکته آشنا شدن با ماجرای شمس و مولوی از دید یک نویسنده ترک بود. تابحال راجع به موضوعاتی مثل این, از منظر یک نویسنده غیرایرانی ننگریسته بودم. منظورم موضوعاتی است که بیشتر به کشور من مربوط می شود تا یک فرد خارجی. بااین حال منطقی است که طرف مقابل مولانا را بیشتر باید به خودش منسوب بداند تا به ایران اما من در بیان داستان برخلاف آنچه در سایت ها دیدم, غرض ورزی خیلی خاصی مشاهده نکردم(البته باید یه مورد رو اشاره کنم که برخلاف تصور نویسنده آرامگاه شمس در ایرانه;) )
پنجمین موضوع پرفروش ترین کتاب ترکیه بودن است. به شخصه هیچ وقت نسبت به کتاب های پرفروش دید خوبی نداشته ام. دلیل خیلی خاصی هم ندارم اما به گمانم کتاب کیمیاگر کوئلو منشا این نظر بوده است. در میان پرده زیر دوست دارم کمی در باره کیمیاگر بنویسم که تاکید می کنم نظر شخصی من است و هیچ ارزش و اعتبار دیگری ندارد و هیچ ربطی هم به ماجرای این پست ندارد. پس skip کنید و جلو بروید:)


شروع میان پرده
 به نظرم کوئلو درمورد عرفان های نوظهور و بعضن رویا شخصی و عشق اون قدر پرطمطراق حرف زده که کم تر کسی رو می شناسم که این کتاب رو خونده اما لب به تمجید و اثرگذاری بالای آن نگشوده باشد! ولی من این نوع اثرگذاری رو نوعی توهم می دونم (دقیقن مانند وقتی که مهمونی می ریم و دوستمون رو می بینیم که زبانش خیلی خوبه و از فردا تصمیم می گیریم که ما هم کلاس زبان بریم و بیشتر تلاش کنیم اما فردا همون آش و همون کاسه! فقط عزت نفسمون رو به قول شعبانعلی پایین آوردیم) . من احساس می کنم که اونچه باعث میشه  یک فرد مسلمان و یه مسیحی و یه یهودی یه نفری که اصلا خدا رو قبول نداشته باشه  با کیمیاگر ارتباط برقرار کننه اینه که از هردین وآیینی یه سری موضوعاتی درکتاب مطرح شده همین وبس و البته لابلای آن ها، نویسنده با زیرکی سعی در القای مفاهیم مدنظر خودش داره

پایان میان پرده


خلاصه به کتاب های کم فروش بی هیچ دلیل منطقی ای حس بهتری دارم. اصلن به نظرم کتاب باید گروه های خاصی تحت عنوان مخاطب داشته باشد.
ششمین نکته این است که که به نظرم این کتاب می تواند در علاقه مندکردن ناعلاقه مندان به مولانا مفید واقع شود ! کلن درباب آشنایی بیشتر، دوست دارم  کتاب های جالب تری مثل پله پله تا ملاقات خدا از زرین کوب را هم بخوانم (اصلن بیاییم از مولانا بیشتر بدانیم. خیلی بده این که اکثرن آشناییشون با مولانا به آهنگ هایی که چاوشی خونده محدود می شه:)) )
و درنهایت به نظرم  فلش بکی که نویسنده در اول داستان به انتهای ماجرا می زند و اشاره به ماجرای کشتن شمش می کند، برای من بسیار جالب بود. شیوه رمان در رمان را هم یادم رفت که بگویم که من بسیار به آن علاقه مندم و اولین بار آن را درکتاب "پیرمرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد" از یوناس یوناسن ، دیدم.

فرازهایی از کتاب :

سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر می دارد. صدای نامحسوس " تاپ" می آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می شود. همین و بس.اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی ... تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب های راکد را به تلاطم در می آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می شود؛ حلقه جوانه می دهد، جوانه شکوفه می دهد، باز می شود و باز می شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه ها که نمی کند. در تمام سطح آب پخش می شود و در لحظه ای می بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره ها دایره ها را می زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.

  • ابوالفضل چنگیزی

نقد کتاب انسان ها / مت هیگ


پیش نوشت پیش از صفر: این را قبلن برای دوستم نوشته ام و لذا نباید انتظار داشت به یکایک قسمت های این کتاب پرداخته باشم. حتی ممکن است مطالبی بی ارتباط به کتاب نیز بیان کرده باشم. بیشتر به چشم تمرینی برای نوشتن به آن نگاه کنید:) تازه وبلاگ نویسی را شروع کرده ام.

پیش نوشت صفر: تلاش کردم لحن محاوره ای را از حالت محاوره ای اش خارج کنم اما گمان می کنم آن قدر موفق نبودم.

پیش نوشت 1: ببخشید برای تو این چرندیات رو می نویسم اما همیشه دوست داشته ام درمورد کتابهایی که خوانده ام با آن هایی که همان کتاب ها رو خوانده اند به گفت وگو بپردازم و همانطور که احتمالن می دانی این کار جز لذت بخش ترین کارهای زندگی ام محسوب می شود. نخست ممنونم که چنین کتابی را به من معرفی کردی هرچند باید منتظر کتاب هایی که به تو معرفی خواهم کرد باشی! (امیدوارم آن قدر زیاده روی نکنم که از پیشنهاد دادن کتاب منصرف شوی :دی) یکی از کارهایی که توصیه می کنم همیشه انجا دهی نوشتن چندسطر در مورد کتاب هایی است که می خوانی. این نوشتن می تواند در حین یا حتی بعد از خواندن کتاب باشد. احتمالن باعث شود خواندن برایت آن قدر منفعل نشود و به نوعی جذاب تر از همیشه به نظر برسد.

پیش نوشت 2: اخیرن عادت کردم درهنگام خواندن کتاب ها  تداعی ها و تحلیل هایم را در برگه ای که کنار خود می گذارم، راجع به کتاب بنویسم ; چنین کاری (علاوه بر مواردی که در پیش نوشت پیش نوشته ام) باعث می شود اگر موضوعی جذابی برای جست وجو وجود داشته باشد یا به صحت برخی از مطالب شک کنم آن ها را هم بنویسم تا بعد از خواندن در اینترنت به دنبال شان بگردم که البته به صحت بعضی ازمطالب این کتاب شک کردم وحتی درموردی ب نظرم اشتباهی صورت گرفته بود اما  درروند داستان تاثیری نداشت . احتمالن باید ناشی از خصیصه ذهن ایراد یاب باشد (احتمالن مثال ذهن تناقض یاب و مصداق یاب که محمدرضا شعبانعلی را بیان می نماید به نوعی در تصدیق این حرف من باشد) شاید هم ناشی از فراموش کردن رسالت نویسنده که دراین باره درادامه بیشتر توضیح خواهم داد.

 درحین خواندن این کتاب درس خیلی خوبی گرفتم و آن پرهیز از قضاوت شتاب زده بود . وقتی ب مواردی که درابتدای نوشته هام بیان کرده ام و آنچه اکنون که این متن را می نگارم در ذهنم می گذرد می نگرم، بیشتر وبیشتر از قضاوت زودهنگام خود ناخشنود می شوم که درادامه بیشتر راجع به این مورد برایت صحبت خواهم کرد. به عبارتی دیدن تغییر در نظر خودت در حین و پایان کتاب شاید بیشتر به تو یادآوری کند که باید در زندگی از قضاوت شتاب زده بپرهیزی و دیدن تغییر در نظر هم به تو یادآوری خواهد کرد که چه بسا بعد ها نیز در چیزهایی که امروز به آنها به دیده یقین می نگری تردید نمایی و این تردید آغاز جستجو و فهم است.


اصل مطلب : اولین نکته ای که درمورد کتاب مطرح است و  همیشه برای من سطحی بین وجود داشته وشاید هنوزهم وجود داشته باشد، جلد کتاب است. به نظر فاکتور مهمی نمی آید اما همیشه دوست داشتم راجع به آن اظهارنظر نمایم. به نظرم جلد کتاب زیباست .خیلی زیباست. حتی رنگ آبی بکاررفته در این سری از کتاب های انتشارات هیرمند بسیار چشم نواز بود. 

دومین نکته شاید تقسیم کتاب به دوبخش باشد. بخش اول که تازه اندرو جدید وارد ماجرا شده ونگاه بیش از اندازه سیاهی به انسان ها دارد، داشت مانع می شد به خواندن ادامه ی کتاب بپردازم . بطور کلی باور دارم افرادی که دنیا را بیش از حد سیاه می بینند یا افرادی که به طرزی افراطی به دنیا خوشبین هستند صرفن حراف اند وهیچ چیزی برای ارائه دادن ندارند .نمی دانم تا به حال چقدر بااین افراد درارتباط بودی ولی یک سری ازاین دکترهای قلابی که سمینار برگزار میکنن و یا یه سری افرادی که کلی ویس می دهند که صبحتون رو با انرژی شروع کنید  به نظرم از این قماش هستند . درهرحال به نظرمن (که صرفن نظرشخصیه من وهیچ ارزش واعتباری نداره) دنیا سرشار از تناقضات وزیبای ها وزشتی هادرکنار هم هست که به خوبی درادامه ی داستان به این موضوع اشاره میشه و شاید دلیلی باشه که اندرو تصمیم می گیره انسان باشه وارتباطش رو با موجودات هم نوع خودش قطع می کنه وحتی دست به کشتن هم نوع خودش بزنه. دیدن عشق درکنار خیانت وریا وهزاران جنایتی که انسان ها می کنند به تنهایی کافی است که دنیا تنفرانگیز نباشد !

نکته سوم به نظرمن توجه به رسالت کتابه. موضوعی که شاید درنظرنگرفتن آن باعث شود نتوانیم به درک درستی از کتاب ها برسیم. قبل از این که کتاب را بخوانم گمان می کردم کتاب بیشتر درباره ریاضیات است. درواقع جلد کتاب ترجمه شده چنین پیش فرض ذهنی ای رو بوجود آورده بود اما آن قدرها کتاب به ریاضی مربوط نیست. ریاضیات بستری را فراهم کرده تا نویسنده برداشت ها و نحوه نگاهش به دنیا را در کتاب جاری کند. قبل ترها رمان هایی دیده بودم که اهداف آموزشی داشتند و البته بد هم از آب درنیامده بودند. قتل در فانوس دریایی دکتر میرزاوزیری از همین جنس است. داستان فوق العاده جذابی دارد هرچند در حین داستان می توان کمی منطق آموخت. به گمانم استفاده از چنین بستری می تواند دوباره ناعلاقه مندان به ریاضی را با ریاضی آشتی دهد. با آن که بسیار به ریاضی علاقه دارم ولی محتوای فوق العاده کتاب باعث نشد دوست داشته باشم ریاضیات نقشش به اندازه ای که می خواستم پررنگ باشد!

نکته ی چهام ترجمه ی کتاب هست. خیلی روان نیست ولی قابل قبول است.

نکته ی پنجم نگاه جالب نویسنده کتاب به بعضی از مسائل موجود درجهانه و برای بیان بعضی ازحرفاش درقالب تحلیل هایی که اندرو درطی داستان ارائه می ده، مثال هایی بسیار جالبی ارائه میده که تابحال بهشون فکر نکرده بودم ولی بهترین دستاورد کتاب این بود که شاید سعی کنم کمتر قضاوت زود هنگام انجام بدم .
داشتم فکر می کردم مثلا اگه من می خواستم به جای نویسنده کتاب بنویسم درجاهایی که نویسنده نام ازموزیک می بره مثل تم عشق از انیو موریکونه، باید نام از علیرضا قربانی می بردم ومثلا ترک فوق العاده "برای تو" از آلبوم"برسماع تنبور" . نمی دانم آیا این رو گوش داده ای یا نه ولی هم این غزل مولانا فوق العاده است و هم علیرضا قربانی. باید آلبوم برسماع تنبور رو پلی کرد و فارغ از کارهای ناتمام و دد لاین ها و امتحان ها نشست و آن را شنید و لذت برد.

درهنگام خواندن کتاب به شدت یاد مسافران رامبد جوان افتادم . درمجموع اون کار هم بسیار ایده ای بود و تاحدی به هم شباهت داشتند.

یادم باشد سینما پارادیزو هم را ببینم.

جملاتی از کتاب:

  • یک روز، اگر به قدرت رسیدی ، به مردم این را بگو : اینکه فقط می توانید معنی اش این نیست که باید کاری انجام دهید . نوعی قدرت وزیبایی درفرضیه های ثابت نشده وگل های چیده نشده است.
  • تکنولوژی جدید روی زمین، فقط یعنی چیزی که پنج سال دیگر به آنها می خندی . برای چیزهایی که ارزش قائل باش که پنج سال دیگر به آنها نمی خندی . برای چیزهایی مثل عشق و شعر خوب یا یک ترانه یا یک آسمان ارزش قائل باش.
  • روی زمین، شبکه ی اجتماعی عموما همراه است بانشستن پشت کامپیوتر فاقد شعور و تایپ کلماتی درمورد نیازبه یک قهوه وخواندن اینکه آدم های دیگر به قهوه نیاز دارند، درحالی که یادت می رود واقعن قهوه درست کنی !
  • باید اعتراف کنم انسان ها مقداری زیادی ازوقت شان را - تقریبن همه ی آن را - باموضوعات فرضی - تلف می کنند . من می توانستم ثروتمند باشم . من می توانستم مشهور باشم . باتوبوس تصادف کرده باشم . .... آنها صیغه ی شرطی رابیشتر ازهرشکل حیاتی شناخته شده به کارمی برند. اما من خودم را نکشته ام . من زنده ام . بیا روی این تمرکز کنیم .
    درمجموع به نظرم کتابی است که ارزش خوندن رو داشت.


پی نوشت: ترک فوق العاده برای تو از علیرضاقربانی در سایت بیپ تونز (+)

  • ابوالفضل چنگیزی