مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

۳ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

پیش نوشت: بطور اتفاقی در نمایشگاه کتابی که در دانشگاهمان برگزار شده بود با مجموعه "تجربه و هنر زندگی" از نشر گمان آشنا شدم. هدف از انتشار چنین مجموعه ای را سرپرست آن به نوعی آشتی دادن همگان با فلسفه و خارج کردن آن از حالت سیستماتیک و نوع تخصصی آن می داند. شاید دیدن نوشته ای که در پشت همه کتاب ها این مجموعه دیده می شود خالی از لطف نباشد:

فلسفه فقط رشته دانشگاهی نیست که در دانشگاه خوانده شود. فلسفه به همه تعلق دارد و همه ما از کودکی سوالاتی طرح می کنیم که جنبه فلسفی اشکاری دارند. این سوال ها و پاسخ های آن "راه زندگی" هرکس را معین می کنند. این مجموعه به مسائلی فلسفی از همین دست می پردازد که همه ما به نوعی در زندگی با آن مواجهیم، از سوال های کلی نظیر "معنای زندگی" و "خوشبختی" گرفته تا مسائل جزئی تر نظیر درد، بخشودن، ترس، ملال، حسد، عشق، جاودانگی و ... زبان این کتاب ها فنی نیست و همگان می توانند این را بخوانند.

به هر حال خواندن کتاب "کم عمق ها:اینترنت با مغز ما چکار می کند" از این مجموعه سبب شد بروم دو جلد دیگر تحت عناوین "من" و "دروغ/اراده آزاد" را نیز بخرم هرچند به اندازه آن اولی هیچ کدامشان چنگی به دل نزد.

اصل مطلب: یکی از کارهایی که از زمان کنکور عادت کرده انجام بدهم آن است که قبل از آنکه بخواهم راجع به موضوعی مطالعه کنم می اندیشم ببینم تا آن زمان چه می دانم و به مغزم فشار می آورم تا هرچه راجع به موضوع مربوطه می داند آشکار نماید لذا قبل از آنکه به خواندن کتاب "دروغ/اراده آزاد" بپردازم به مرور دانسته ها و هر آنچه از دروغ در ذهن داشتم پرداختم. نخست یاد چیزهایی که در روزنامه ها می بینیم افتادم. اینکه فلان فرد سیاسی سخنرانی می کند و فلان روزنامه چون موضعش با فرد مذکور تفاوت دارد تنها به بیان قسمتی از حرف هایش می پردازد که دوست دارد. حتی گاهی دیده ام که دونفر در مساله ای خاص هم موضع هم هستند اما صرفن چون به جناح های متفاوتی تعلق دارند احساس می کنند که شاید تصدیق حرف های دیگری تضعیف موقعیت کنونی اخود را به همراه داشته باشد. نمی دانستم که آیا نقل قسمتی از واقعیت را باید دروغ تلقی کنم یا نه؟
مثال جالب دیگر برد تشکل های مختلف دانشگاه است که در زیرپله های دانشکده نصب شده است. این که هر اتفاقی که در کشور می افتد هریک فقط گوشه ای از آنرا نشان می دهند و دیدن اینها در کنار هم هم برایم جالب است و هم اندکی آزار دهنده.
سپس یادماجرای دروغ سفید که از محمدرضا شنیده بودم افتادم. بیشتر فکر کردم. از دیدگاه کانت به ماجرا نگریستم. از این دیگاه هیچ دروغی توجیه نداشت چرا که امور مطلق هستند و از آنجایی که  به هر action ای از دو دید فاعل و خود فعل می توان نگریست، گفتن دروغ مصلحتی  از دید من همچنان زشت تلقی می گردید هرچند فاعلش شاید کمی کمتر شماتت برانگیز به شمار می آمد. سپس به دروغ های مصلحتی ای که گفته و شنیده بودم پرداختم. یک مثال زمانی بود که پدربزرگم به شدت حالش بد بود و من ظهر از مدرسه برگشتم. بعد رسیدن از من خواسته شد که فشارشان را بگیرم چرا که دستگاه فشارسنج دیجیتالی نبود. در آنجا تصمیم گرفتم که فشار را هرچه باشد 12 روی 8 اعلام کنم! و حتی تصمیم گرفتم به عقربه نگاه نکنم تا عذاب وجدان کمتری داشته باشم که فشار را چیز دیگری اعلام می نمایم!(لااقل در این حالت احتمال 12 بودن فشار صفر نمی شد!) به هرحال اعتماد شدید پدربزرگم نیز باعث شد این را بپذیرد و بعد از اندکی حالشان از این رو به آن رو شود! نوع دوم دروغ مصلحتی مربوط به یکی از پزشکان فامیل است. به خاطر دارم چند باری که افراد مختلفی از اقوام به ایشان مراجعه کرده و برعکس سایر پزشکان که مثلا سعی می کنند به بیمار بیماری حادش را نگویند ایشان نه نتها کامل بیماری را می گوید و چیزی را پنهان نمی کند (تا اینجا هیچ دروغی نمی بینیم) اما کمی هم غلو می کند و به نوعی تو را ناامید می کند و ناامیدی را به حدی می رساند که فرد ممکن است وصیت نامه خود را نیز بنویسد!  اما علاوه بر اینکه سبب می شود فرد بعد از به دست آوردن بهبودی قدر سلامتی اش را بیشتر بداند، بیشتر متوجه شرایط خود باشد.
بعد چندین پرسش نیز برایم بوجود آمدکه به عنوان مثال یکی از آنها این بود که چه انگیزه هایی سبب می شود فرد دروغ گویی را مجاز بداند؟

سپس به مطالعه کتاب پرداختم به این امید که پاسخ پرسش هایم را بیابم. کتاب توسط سام هریس یک نوروساینتیست نوشته شده است. کل حرف 50 / 60 صفحه مربوط به دروغ به نظرم این بود که از کجا معلوم دروغ گفتن ما بهینه ترین حالت برای شرایطی که در آن ترجیح می دهیم دروغ بگوییم، باشد؟
حال اگر بخواهیم نگاهی موشکفانه تر داشته باشیم؛ کتاب ابتدا با شناخت دروغ آغاز می شود و مرز بین فریب و دروغ روشن شده و سپس تعریفی از دروغ ارائه می گردد. سپس به بیان نو دوع دروغ تحت عناوین دروغ عمدی و دروغ قصوری می پردازد که به نظرم مورد دوم بسیار حائز اهمت است و مثالی که نویسنده برای مورد دوم ارئه می دهد آن است که وی دارای مدرک phd در نوروساینس است اما بعضا توسط دیگران نورولوزیست نامیده می شود و یا سرچ کردن نامش به همره نوروبیولوژی کلی مدخل به می دهد و می گوید دغدغه نداشتن مبنی بر اصلاح بوجود آمدن چنین مشکلی خود نوعی دروغ است. سپس بحث دروغ های مصلحت آمیز مطرح می شود و چندین case مطرح می شود که اگر چنین دروغ هایی گفته نمی شد چه اتفاقاتی ممکن بود بیفتد. یکی از این case ها زمانی است که دوستش از او می پرسد آیا چاق به نظر می رسد یا نه و او بیان می دارد که به نظرش 10-12 کیلو اضافه وزن دارد و نویسنده می بنید که چند ماه بعد دوستش 7-8 کیلو کم کرده. درحقیقت زمانی که سوال فوق از او پرسیده شده فرد مذکور شروع به گرفتن رژیم کرده بوده و خب اگر به این فرد گفته می شد که نه تو چاق نیستی ممکن بود انگیزه اش برای لاغر شدن کم شود. مثال دیگر آن است که فردی که به MS مبتلا است اما دکتر به او نمی گوید اما شوهرش را در جریان می گذارد و از آن طرف خود زن نیز با مطالعه علائم بیماری اش در کتاب های پزشکی حدس می زد که MS دارد اما پنهان می نماید. آنچه رخ می دهد آن است که شوهر چون نمی خواهد زنش از بیماری اش مطلع شود از حمایت های عاطفی خود دریغ کرده و زن نیز چون نمی خواهد فرزندانش از ماجرا باخبر شودند نمی تواند یک سری کار را که هرفردی معمولن با اطلاع ازآنکه ممکن است به زودی بمیرد انجام می دهد، انجام دهد .اعتماد و راز ها و دروغ گفتن در شرایط حاد و بررسی دروغ از منظر فلسفه کانت از دیگر قسمت های این کتاب کم حجم است. در مجموع کتاب بدی برای مطالعه نیست و حتی شاید بیشتر بتوانم کتاب های این مجموعه را برای هدیه دادن یا مطالعه در مترو (به دلیل حجم کم) توصیه نمایم.
  • ابوالفضل چنگیزی

زیردرهم ورهم1:

چقدر حالم خوب هست. چقدر امید دارم و چقدر مطمئنم که در مسیر درستی قرار گرفته ام. نمی دانم اما شاید سال ها بعد بگویم زندگی ام به دو بخش قبل و بعد امروز تقسیم می شود! ای کاش این استاد فیلدش همون فیلدی بود که دوست دارم. چقدر او را می ستایم. چقدر لذت بردم از گپ زدن با او و چقدر دوست نداشتم که به گفت و گویم با او پایان دهم.


زیردرهم ورهم2:

اینجا برای از اخلاق نوشتن هوا کم است! به معنای واقعی کلمه بی اخلاقی تمام دانشکده را که چه عرض کنم تمام اطرافم را متعفن کرده است. بااینکه همیشه استاد هایی رو  که جزوه باز امتحان می گیرند ستوده ام اما این بار دلم بسیار پر است. وقتی گوشی برای دیدن کتاب الکترونیک آزاد است و می بینی گروه برای تقلب زده اند و دم به دقیقه عکس می گیرند و می فرستند و اون تی ای ماست هم که هیچی حالیش نیس اعصابم خورد می شود. فردی که هیچی بارش نیست وشاید حتی نداند ترانزیستور سه پایه دارد یا دو پایه از من نمره اش بیشتر می شود. سر اعتراضات دستش خودکار است و می خواهد محتوایات برگه اش را عوض کند (البته تی ای ماست اینجا ماست نبود!) و بعد ها می آید و سخنرانی هایی من باب نظام آموزشی و اوضاع کشور و اینکه چه رفتاری می تواند منفعت برایت بیاورد, ارائه می دهد و تومجبوری چنین فردی را هرروز تحمل کنی. از سلف بگیر تا سر کلاس ها. همیشه استاد نقشینه را ستوده ام که بالای برگه اش می نویسد تعهد می دهم که تقلب نمی کنم و اگر تقلب دیدید گزارش دهید و تو امضا می کنی که چنین کاری انجام دهی یا یکی از استاد های دانشکئده خودمان که تو تعهد می دهی که هیچ تقلبی در امتحان نکنی. نمی دانم چرا ارزش ها تا این حد عوض شدند که حتی وفادار هم نیستیم. اون استاد نفهم که اصلن توجه ندارد و می آید برای ما از پایین بودن میانگین نسبت به سال پیش می گوید کما این که یکی نیست بگه خب نادان خودت هستی که چنین شرایطی رو بوجود آورده ای. اگر اجازه نمی دادی بی اخلاقی رشد کنه و نمی گذاشتی بچه ها تقلب کنند که دانشجو بعد یکی دو بار کم شدن به خودش می اومد و دیگه سراغ تقلب نمی رفت. وقتی می بینه می تونه همینجوری به روند خودش ادامه بده و هیچ مشکلی هم برایش پیش نمی آید و هیچ زحمتی هم نمی کشه خب میاد به همین روند ادامه می ده دیگه. آخه وقتی سر امتحان اخلاق یارو تقلب می کنه من دیگه چی بگم. خروجی کلاس صرفن یه نمره بین صفر تا بیست بوده و نه حتی اندکی تغییر در رویکرد های ما. شاید حرف من خیلی ارزشی نداشته باشد اما به نظرم همه ی رنج هایی که داریم می کشیم از بی اخلاقیه. کاش می شد یه کاری براش کرد. کاش فکری براش داشتم. فعلن تنها فکرم جوری زیستنه که بتونه افراد دیگه رو به رعایت اخلاق ملزم کنه.


  • ابوالفضل چنگیزی
چند سال پیش تصمیم داشتم دکتر شوم. بهتر است بگویم به دیگران می گفتم می خواهم دکتر شوم اما در دلم آرزوی محقق و پژوهشگر شدن را داشتم. در واقع از علوم دبستان متنفر بودم و هیچ وقت احساس فهم عمیق مطالب علوم را در مقایسه با ریاضی نداشتم و هروقت درصدهایم در علوم پنج دبستان یا نمره های زیستم در راهنمایی و اول دبیرستان از علی و بیژن و دیگر بچه هایی که درس را می فهمیدند بیشتر می شد، دلم برای این نظام آموزشی می سوخت و به حال آنانی که چنین معیار هایی را برای ارزشیابی تعریف کرده اند. اما چه شد که در دوبرهه تصمیم به دکتر شدن گرفتم؟ اولین بار سال پنجم دبستان بود که فیلم "اغما" را دیدم و امین تارخ را که در نقش "طه پژوهان" متخصص مغز و اعصاب بود را صادقانه دوست می داشتم. اینکه مشکل مهم ترین عضو بدن به دست تو حل شود و شاید سهیم شدن در حس خوبی که فرد در پی به دست آوردن سلامتی اش می آورد و اینکه اگر اتفاقی در جهان به دست انسان بیفتد خاستگاهش مغز خواهد بود مرا به چنین تصمیمی نزدیک تر و نزدیک تر می کرد (البته به نظرم به کار بردن واژه اندیشه درست تر است ولی من که باشم که بخواهم به مباحثی چون problem of mind and body ورود کنم!) . شاید هم شباهت زیاد او به یکی از معلم هایم که او را بسیار دوست می داشتم و برایش بیشتر از همه ی استاد هایی که تابه حال در دانشگاه داشتم احترام قائل ام و او را صادقانه ستایش می کنم باعث شده بود بخواهم متخصص مغز و اعصاب شوم. اما بعد دوسال فهمیدم که به زیست شناسی علاقه ای ندارم وتصمیم نداشتم بعد از ورود به دبیرستان سراغ رشته تجربی بروم. اما اول دبیرستان بار دیگر به دکترشدن(شاید بهتر باشد بگویم بیولوژیست شدن!) اندیشیدم. این بار دلیلم جان باختن نزدیک ترین کسان و آشنایانم به خاطر "سرطان" بود. تصمیم گرفته بودم که بروم و ریشه سرطان را از جای در آورم. چندین ماه شدیدن زیست خواندن و کتاب های غیردرسی خواندن و باوجود عدم علاقه کتاب های بیولوژی کمپبل و سولومون خواندن نتیجه ی همین تصمیم بود اما بار دیگر که عمیقا اندیشیدم، فهمیدم که نه... من این کاره نیستم و واقعن با وجود علاقه به نتایج و دستاورد های زیست شناسی به خودش علاقه ندارم و به سراغ ریاصی رفتم. در واقع گمان می کردم که از طریق های دیگر شاید حتی بشود بیشتر به مشکل فوق کمک کرد.
اما این مقدمه طولانی را گفتم که این را بگویم که در مقدمه ی بیولوژی سولومون (و البته همه کتاب های خانه زیست شناسی) پاراگراف های از پاستور نوشته شده است که خیلی آن ها را دوست دارم (اگر تنها دستاورد مطالعه آن سالها دیدن همین جمله ها هم باشد راضی هستم):

در هر حرفه و شغلی که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند.در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید. نخست از خود بپرسید: “من برای یادگیری خود چه کرده ام؟”

سپس همچنان که پیش تر می روید بپرسید: “من برای کشورم چه کرده ام؟”

و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که: “شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید.”

 اما صرفه نظر از هر پاداشی که زندگی به تلاش هایمان بدهد یا ندهد، آنگاه که لحظه مرگ فرا می رسد هر کدام از ما باید این حق را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:«من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام»

امروز احساس می کنم که برایم یکی از همین اتفاقاتی که ممکن است هر ملتی را به یاس ناامیدی بکشاند رخ داده است. می توانم بگویم به معنای واقعی کلمه شکست خوردم. گوشم از جمله هایی چون "شکست مقدمه ای برای پیروزی است" یا "یادگیری از شکست" و ... پر است. انسان های فراوانی را هم می شناسم که شکست خورده های موفقی هستند؛ از ادیسون و والت دیزنی بگیر تا آنهایی که از مدرسه اخراجشان کرده اند. می دانم  اصلن شکست لازمه ی موفقیت است اما این ها در case های دیگری صادق است. به نظرم case من چیزی است که محمدرضا آن را تفاوت باختن و بازه بودن می داند. شکست یه رویداد است و بازنده بودن یک روند. به نظرم من این روز ها بازنده ام. به تعبیر محمدرضا اگر بازی برده مطلق را به دستم دهند شاید آن را به بازی برده مرزی تبدیل کنم. باید فکر کنم. فارغ از اینکه که این حرف قلمچی از خودش است یا ازکسی دیگر آن را وام گرفته است اما من به این جمله که از او شنیده ام ایمان دارم که باید گاهی به جای هم چنان ادامه دادن و کندن با تبر کند، مدتی را توقف کنیم و تبر هایمان را تیز کنیم. شاید تعمیم آن چه دارم از آن صحبت می کنم، حرف های محمدرضا درباره "زمان توقف" باشد و فعالیت هایی از جنس "متوقف کردن تراست زون" را بطلبد. اما آن قدر ناراحتم که هر لحظه فکرم به سمت اتفاقی که افتاده است می رود تمام تن و بدنم می لرزد. تردید همیشه برایم لذت بخش بوده است اما این بار چنین حسی ندارم. باید سر فرصت بنشینم و فکر کنم و همه تجربیات این چند سال را کنار هم بگذارم تا شاید بتوانم مدل ذهنی ام را عوض کنم. شاید به هم زدن پازلی که تا الآن چیده ام کار معقولی نماید اما مطمئنم که برداشتن تعدادی از قطعات و یافتن قطعات درستی که باید جای آن را بگیرد کار درستری باشد اما وقت زیادی را می طلبد. کاش فقط شکست خورده بودم و می توانستم در آرامش حاکم بر کتابخانه ها بنشینم و پرسش های فوق را از خود بپرسم!


پی نوشت1: هر وقت که ناراحتم آلبوم حریق خزان قربانی را می شنوم. ترک حریق خزان چیزی فراتر از موسیقی هایی است که تابحال شنیده ام. به نظرم بغض و غم آلود بودن تک تک دقایقش را می توان لمس کرد. فضاسازی های این شعر مشیری هم که دیگر جای خود دارد و روایت گرایانه خواندن قربانی را هم که دیگر فوق العاده است. فقط باید بارها شندیدش و بارها تحسین اش کرد

پی نوشت2: این هم دومین ترک از عصار که ثانیه به ثانیه اش برایم تداعی گر روزهای خوبم است البته....

  • ابوالفضل چنگیزی