مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

آخرین نظرات

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

چند روز پیش، من و یکی از دوستانم داشتیم باهم ناهار می خوردیم و در مورد چیز های مختلف حرف می زدیم. از بیش از حد مزخرف بودن یکی از استاد ها و تردید در مدرکش گرفته تا وضعیت ورودی فلان سال دانشگاه فلان، در فلان دانشگاه کالیفرنیا! (چقدر فلان گفتم در این جمله و مهم تر اینکه واقعن به ما چه ربطی دارد؟!)دقیقن به سان افرادی که در مهمانی های خانوادگی با یکدیگر درمورد چیز های مختلف از تاثیرات ریاست جمهوری آمریکا بر ایران گرفته تا اینکه رویکرد دولت باید در موضوع یارانه ها چه باشد حرف می زنند و هریک برای خود کارشناس اند. حال بگذریم. در قسمتی از این بحت ها راجع به الکترومغناطیس حرف زدیم و من گفتم چه قدر این کتاب گریفیث عالی است! و ناگهان دوستم گفت مگر تو نبودی که سه هفته پیش می گفتی این کتاب مزخرف است؟! و من نیز بدون فکر گفتم: من حرف هایی که چند دقیقه پیش گفتم را یاد نیس بعد تو اون وقت از حرف های سه هفته پیش صحبت می کنی؟!


اما نکته ی مهم در مورد این مکالمه این است که سبب شد به موضوع جالبی که پیش از آن به آن نیندیشیده بودم بیندیشم اما باید اعتراف کنم که در نهایت نتیجه گیری خاصی نداشتم! اما آن موضوع این بود که آیا در چه زمان هایی ممکن است عده ای حاضر باشند به تخریب شخصیت دیگران بپردازند با علم به این که این تخریب به خودشان نیز آسیب می زند یا اگر به این تخریب کلان تر نگاه کنیم چه زمانی ممکن است کسی موجبات ازدست دادن منافع دیگری را به قیمت از دست دادن منافع خود فراهم آورد؟! البته که این مثال برای این موضوع خیلی سطح پایین است اما در نگاهی کلان تر می شود سوال بالا را از دل آن بیرون آورد. اینکه من برای فرار از موقعیتی که در آن بر یک حرف نبودن من تاکید داشت و به نوعی تعمیم آن می توانست حاکی از هردفعه یک چیز گفتن و ثبات نداشتن داشته باشد (کما اینکه تا به حال بسیار رخ داده بود که کسی چنین حرفی را به من زد که فکر می کنم در گذشته دلیل رخ داد چنین موضوعی کم فکر کردن پیش از حرف زدن بود که دارم به نوعی با تمرین چنین موضوعی را برطرف می نمایم)، به بیان اینکه حرف های من برای تو بیش از حد اهمیت دارد، پرداختم. با اینکه این گفته سبب شد دوستم دیگر به بحث ادامه ندهد (مثلا به این دلیل که نباید تا این حد حرف های من برایش اهمیت داشته باشد!) خودم به این موضوع که صرفن حرف می زنم و حتی اینکه فکر هم نمی کنم تاکید کردم چراکه فراموش کردن گفته های خود تاکید بر همان است که بیان داشتم!


سپس به مثال های دیگری فکر کردم(البته این مثال بیش از حد فرضی است). فرض کنید در کلاس درسی استاد فراموش کرده یک جلسه حضور وغیاب نماید و جلسه ی بعد می خواهد به کمک حافظه و یاد آوری چهره ها حضوری های جلسه ی قبل را نیز یادداشت نماید. بوضوع در چنین حالتی امکان اشتباه وجود دارد. حال حالتی را در نظر بگیرید که استاد حضوری x را با وجود عدم حضورش در آن جلسه زده اما y پا می شود و می گوید x اون روز با من بود! در واقع چنین اظهار نظری علاوه بر اینکه سبب می شود x غایب محسوب شود به نوعی شانس اینکه استاد به اشتباه گمان نماید y نیز در چنین روزی حاضر بوده است را نیز گرفته است!


مثال دیگری که می شود مطرح کرد همان است که در فیلم ها بسیار دیده ایم. شخصی فروشنده مواد در مقیاس وسیع است می داند که احتمال کمی وجود دارد که توسط خرده فروش ها لو رود چرا که پای خود آنها نیز گیر است اما ممکن است فردی با انگیزه های دیگری اقدام به چنین کاری کند و باعث شود فردی به زندان بیفتد در حالی که خود نیز به زندان می رود. در واقع چیزی که اهمیت می یابد گرفتن چنین انگیزه ای از آن فرد است یا به نوعی بیشتر گره زدن فروشنده در مقیاس بالا به فروشنده با مقیاس کوچک که مانع از چینن کاری شود حال آنکه انجام چنین کاری خطرات زیادتری دارد که سبب می شود کارهای دیگری صورت پذیرد


مثال چهارم کمی از موضوع دور است با این حال آن را مطرح می نمایم. درواقع این مثال بر تخریب یکی از ویژیگی ها خود برای بدست آوردن ویژگی دیگر است!  یکی از تدریس یاران دانشکده آن قدر مسلط نیست که مثلا نامش به خاطر تسلط بالایش بردرس سر زبان ها بیفتد اما اگر کلاس 1.5 ساعت است؛ معمولن حدود 2 ساعت نگه می دارد و به نوعی باعث می شود دانشجویان (همان دانشجویی که به قول محمد رضا در پست "دانشگاه در ایران: نشد یا نخواستیم که بشود؟" عادت کرده اند به کلاس هایی که  دقایقی بعد از شروع رسمی کلاس، آغاز شده و دقایقی قبل از پایان رسمی آن، پایان می‌یابند!) از او بدش بیایند اما در عوض به کلاس های طولانی معروف شود!


درنهایت مثال هایم آن قدر کمک به شفافیت موضوع نکرد و باعث نشد که بخواهم نتیجه گیری جامعی داشته باشم. مثلا دوست داشتم به این بیندیشم که در جامعه ای مثل ایران که MP آن (moral principal) بر پایه ی خودگرایی (egoism) محض است (برای اینکه بیشتر با MP آشنا شوید بد نیست بدانید که در یونان قواعد اخلاقی بیشتر غایت گرایانه است و مثلا آن قدرکه هدف اهمیت دارد مسیر رسیدن به آن اهمیت ندارد یا در آلمان وظیفه گرایی تفکر غالب بر جامعه است که به نوعی بر اهمیت هم زمان نیت، متن عمل و پیامد آن تاکید دارد. کلن پیشنهاد می کنم راجع به MSوMPو MJ فکر و تحقیق کنید) تا چه حد چنین چیزی دیده می شود و در کجاها وبر چه اساسی ممکن است تخریب دیگری با تخریب خود صورت پذیرد و چه حد این تخریب ها باید با باهم فاصله داشته باشند که شخص ترغیب به چنین کاری شود اما خیلی به نتیجه ی خاصی نرسیدم!


پی نوشت بسیار بسیار تلخ : وقتی صحبت از حضور و غیاب می شود یاد خاطره تلخ آن روز می افتم که یکی از کارگران مشغول کار از طبقه ی پنجم یکی از دانشکده ها می افتد و و ناگهان ما که در همان دانشکده کلاس داشتیم از کلاس بیرون می آییم که ببنیم سروصدا به علت چیست. بعد از چند دقیقه در حالی که آن کارگر دارد جان می دهد و کلاس به نوعی تعطیل شده است، یکی از دانشجویان به استاد می گوید پس حضور وغیاب چه می شود! حتی یادآوری چنین لحظه ای مرا ناراحت می نماید. نمی دانم یک جامعه چگونه می تواند در طی این سال ها به سمت وسویی حرکت کند که ارزش حضور و غیاب برای فردی بیشتری از جان یک انسان باشد...


بعدن نوشت: نمی دونم ولی شاید بشه یه جوری این خزعبلات رو بابین دیگری به موضوعی مثل بازی اولتیماتوم هم ربط داد. اگر چیزی راجع به به بازی اولتیماتموم نمی دانید، نوشته حامد قدوسی نیز بسیار جالب است. آنرا در اینجا ببینید.

  • ابوالفضل چنگیزی
آهنگ دریای بی پایان  علیرضا قربانی رو بیش از اندازه دوست دارم و با حال و روز این روز هایم ارتباط تنگاتنگی دارد . علی الحساب این پست را می گذارم تا چند روز دیگر که  وقتم کمی آزادتر شود و بتوانم سرفرصت راجع به چیزهایی که در ذهنم می گذرد, بنویسم.

به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی دانم

فراغم سخت می آید ولیکن صبر میباید

که گر بگریزم از سختی ، رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجران چه می پرسی که روز وصل حیرانم

شب آهسته می نالم ، مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

من آن مرغ سخن دانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می آید به معنی از گلستانم


پی نوشت 1:ترک دریای بی پایان در سایت بیپ تونز(+)

پی نوشت 2: سعدی یکی از شعرای مورد علاقه ی من است حتی اگر شاملو او را نکوهش کند و بگوید او شاعر نیست وناظم است . حتی اگر  شاملو بگوید سعدی فقط احترام را بر می انگیزد و حافظ انسان را مبهوت می کند بازهم سعدی برایم جایگاه مخصوص خود را دارد. البته شاید یک سال است که صرفن اگر علیرضا قربانی  از او چیزی بخواند یا آهنگ هایی از شهرام ناظری و همایون بشنوم که از سعدی باشند به سراغ اشعارش می روم. یاد آن تابستان بخیر که هرشب قبل از خواب, گلستان می خواندم ولذت می بردم . انکار نمی کنم که مقداری از این خواندن ها بیشتر برای یادگرفتن ابیات انتهایی هر حکایت بود تا بتوانم از آنها درجاهای مناسب بهره ببرم و شاید به نوعی "خردمند" بنمایم! درهرصورت در حال حاضر خردمند نمودن حتی چیزی نیست که بهش فکر کنم و حرکت چند روز پیشم هم به علت همین "ترس از بزرگ تر پنداشته شدن نسبت به آنچه در واقع هستی" بود که به نظرم برای من شجاعت زیادی می خواست که خدا رو شکر از پسش بر آمدم. به نظرم همه ی عدم موفقیت های اکنونم به زعم خود, نتیجه ی در همین دام افتادن است وبس. دیگر اجازه نمی دهم چنین چیزی مرا بازی دهد!

پی نوشت 3(قبل از ویرایش اسمش پی نوشت نامرتبط بود!): چقدر وبلاگ داشتن بهتر از چرخ زدن در شبکه های اجتماعی ای مانند اینستاگرام است. حالم بهم می خورد وقتی می بینم فردی عکس خودش را باژست روشن فکرانه ای گذاشته و زیر عکس نیز کپشن نامربوطی خود نمایی می نماید! یا دوستم که می گفت که یه بنده خدایی به خاطر حضور دوستانش در مهمانی تشکر کرده بود و در اینستاگرامش نوشته بود مرسی که اومدین ولی بازهم عکس خودش را گذاشته بود!

پی نوشت 4: اضافه کردن پیش نوشت 2 بیشتر به خاطر دیدن این پست محمدرضا شعبانعلی بود که به فکر فرو انداختم که مطالبی این چنینی که تحلیل های خودم نیس وصرفن شعر یا نقل قول ویا موزیکی از دیگران است را با حرف های خودمان همراه کنیم که به قول خودش مانع از طوطی وار عمل کردن باشد که خود یکی از دیگر ترس هایم است و تابه حال نیندیشیده بودم که چنین کار شاید سبب آنچه بیان داشتم را فراهم آورد

پی نوشت 5: از ویرایش کردن نوشته هام متنفرم! برای همین تاجایی که امکان دارد سعی می نمایم چیزی مشابه آنچه برای این پست رخ داد, رخ ندهد و فعلن برایش جزایی را تعیین می نمایم (سطح پایینی از الزام است هرچند به زودی به سطوح بالاتری از نظام پاداش و جزا خواهم اندیشید و خواهم گذاشت پاداش و جزا برای همان انسان هایی باشد که خدا را برای بهشت و حوری و ترس از سوزان بودن جهنم می پرستند باشد!

پی نوشت 6:یادش بخیر قبلن ها که آپشن Edit در تلگرام نبود چقدر اوضاع بهتر بود. می خواهم دیگر ازآن بهره نبرم. همان تلگرامی که دوستم پیش بینی می کند همانطور که گوگل آینده ی هوش مصنوعی را در دست خواهد داشت و یکه تاز این عرصه خواهد بود, یکه تاز عرصه پیام رسانی خواهد شد و همه ی استاندارد ها را به نوعی او (مسخره است ولی دوست داشتم آن را فرد خطاب کنم تا شی!) تعیین خواهد کرد.

پی نوشت 7: از نوشته ی "پر پی نوشتی" مانند این نیز خوشم نمیاد هرچند نوشتن این پی نوشت به نوعی در تضاد با این حرفم هست! شاید دارم خودم را فریب می دهم مانند همه ی خودفریبی های دیگر!
  • ابوالفضل چنگیزی

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: « عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟ »

گفت:
« می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله. »
خواستم بپرسم: « اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند… »
نپرسیده گفت: گر کسی از ما ، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!


پی نوشت: بیش از همیشه این "به ته چاله بازگرداندن" را دارم در اطراف خود می بینیم. گفتن یادی کنم از عبید وحکایت زیبایش و تعابیرزیبایی که در آن بکار رفته.

  • ابوالفضل چنگیزی