مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

پیش نوشت: از این بعد قصد دارم شعر های مورد علاقه ام را منتشر کنم. در واقع این اقدام بیشتر به این علت است که کمی شعر خوانی ام کاهش یافته است. در واقع تنها زمانی شعر می خوانم که یکی از خوانندگان موررد علاقه ام آن را خوانده باشد. البته باید بیان کنم که این شعر را نیز علیرضا قربانی به زیبایی تمام خوانده اما پیش از گوش دادن به آن نیز آن را خوانده بودم و یکی از غزل های مورد علاقه ام از مولانا بوده است. به هرحال باید بیشتر در غزل های مولانا جست و جو کنم.  یادم است چند سال پیش که رفته بودم و گزیده غزلیات شمش را بخرم، با دو گزینه روبرو شدم. نخست خرید کتابی در سایز جیبی که توسط فردی نه در حد دکترشفیعی کدکنی ماهر و زبردست در زمینه ادب فارسی،غزل ها انتخاب شده بود و دیگری نیز نسخه ای که توسط دکتر کدکنی، تعدادی غزل انتخاب شده بود و شرحی هرچند مختصر بر آن نوشته شده بود. اما در آن زمان جیبی بودن و یکی دو هزار تومان ارزان تر بودن کفه را به نفع کتاب دیگر سنگین تر می کرد و آن را خریدم اما بعد از چند ماهی و البته قرض گرفتن دیوان شمش دوستم که از نوع دیگر بود، دومی را نیز خریدم و آن کتاب جیبی را باز نشست کردم! وقتی خودم را جای آن فرد اول که غزل ها توسط او انتخاب شده بود، می گذارم نمی توانم به خودم اجازه دهم که وقتی کتابی مشابه نوشته شده آن هم توسط چنین فردی دست به انتشار کتاب با همان هدف بزنم. به هرحال فارغ از این ماجرا، باید بگویم تصمیم هایی از این جنس بسیار داشته ام که منجر به انجام دوباره کاری هایی نیز برایم شده است. امید است که بعد ها با دیدن این نوشته ام از گرفتن تصمیم های نظیر این و به خصوص در مقیاس بزگتر خود داری نمایم.


اما شعر :


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو


سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو


دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو


گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو


من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو


گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو


گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو


گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو


ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


  • ابوالفضل چنگیزی

 شریعت می گوید: مال تو مال خودت، مال من مال خودم. طریقت می گوید: مال تو مال خودت، مال من مال تو. معرفت می گوید: نه مال منی هست، نه مال تویی. حقیقت می گوید:نه تو هستی، نه من.

 

ملت عشق
این که آن ببعی چه ربطی به کتاب دارد را خودم هم نمی دانم:دی آنرا به حساب همه بی ربطی هایی که هرروز در اینستاگرام و ... باآنها مواجه می شوید بگذارید.


اولین نکته ای که نظرم رو جلب کرد شیوه جالب روایت داستان بود. این که داستان تعداد زیادی راوی دارد و ما داستان مولانا و شمس رو اززبان افراد مختلفی می شنویم حتی خود مولانا وشمس خیلی جالب بود. تا به حال به یه هم چنین زاویه دیدی برای روایت داستان برنخورده بودم. این طور روایت به نوعی باعث شده بود هرشخصیت رو به خوبی درک کنیم؛ چه شخصیت هایی مثل مولانا ؛ چه افرادی دون مانند متعصب که صرفن سربه سجودانی به ظاهر دین دار هستند. به عبارتی وقتی شخصیت اول داستان به توصیف سایرین می پردازد به میزانی که فرد بتواند با شخصیت اول ارتباط برقرار  کند توضیحات او را می پذیرد. ممکن است بگویید احتمال افراط و تفریط بیشتر است اما من به شدت این نحوه روایت را دوست دارم.
دومین نکته ای که به نظرم خیلی جالب نبود طراحی جلد کتاب بود . به شخصه نپسندیدمش. امیدوارم در چاپ های بعدی انتشارات در جلد کتاب تجدید نظر کند. من جلد اصلی اش را بیشتر می پسندم.


سومین نکته ترجمه بود. درمجموع ترجمه روان و خوبی بود. ارسلان فصیحی بعضن از ترکیبات جالبی بهره برده بود. "رسوبات شب" یکی از این ترکیبات بسیار زیبا بود.
چهارمین نکته آشنا شدن با ماجرای شمس و مولوی از دید یک نویسنده ترک بود. تابحال راجع به موضوعاتی مثل این, از منظر یک نویسنده غیرایرانی ننگریسته بودم. منظورم موضوعاتی است که بیشتر به کشور من مربوط می شود تا یک فرد خارجی. بااین حال منطقی است که طرف مقابل مولانا را بیشتر باید به خودش منسوب بداند تا به ایران اما من در بیان داستان برخلاف آنچه در سایت ها دیدم, غرض ورزی خیلی خاصی مشاهده نکردم(البته باید یه مورد رو اشاره کنم که برخلاف تصور نویسنده آرامگاه شمس در ایرانه;) )
پنجمین موضوع پرفروش ترین کتاب ترکیه بودن است. به شخصه هیچ وقت نسبت به کتاب های پرفروش دید خوبی نداشته ام. دلیل خیلی خاصی هم ندارم اما به گمانم کتاب کیمیاگر کوئلو منشا این نظر بوده است. در میان پرده زیر دوست دارم کمی در باره کیمیاگر بنویسم که تاکید می کنم نظر شخصی من است و هیچ ارزش و اعتبار دیگری ندارد و هیچ ربطی هم به ماجرای این پست ندارد. پس skip کنید و جلو بروید:)


شروع میان پرده
 به نظرم کوئلو درمورد عرفان های نوظهور و بعضن رویا شخصی و عشق اون قدر پرطمطراق حرف زده که کم تر کسی رو می شناسم که این کتاب رو خونده اما لب به تمجید و اثرگذاری بالای آن نگشوده باشد! ولی من این نوع اثرگذاری رو نوعی توهم می دونم (دقیقن مانند وقتی که مهمونی می ریم و دوستمون رو می بینیم که زبانش خیلی خوبه و از فردا تصمیم می گیریم که ما هم کلاس زبان بریم و بیشتر تلاش کنیم اما فردا همون آش و همون کاسه! فقط عزت نفسمون رو به قول شعبانعلی پایین آوردیم) . من احساس می کنم که اونچه باعث میشه  یک فرد مسلمان و یه مسیحی و یه یهودی یه نفری که اصلا خدا رو قبول نداشته باشه  با کیمیاگر ارتباط برقرار کننه اینه که از هردین وآیینی یه سری موضوعاتی درکتاب مطرح شده همین وبس و البته لابلای آن ها، نویسنده با زیرکی سعی در القای مفاهیم مدنظر خودش داره

پایان میان پرده


خلاصه به کتاب های کم فروش بی هیچ دلیل منطقی ای حس بهتری دارم. اصلن به نظرم کتاب باید گروه های خاصی تحت عنوان مخاطب داشته باشد.
ششمین نکته این است که که به نظرم این کتاب می تواند در علاقه مندکردن ناعلاقه مندان به مولانا مفید واقع شود ! کلن درباب آشنایی بیشتر، دوست دارم  کتاب های جالب تری مثل پله پله تا ملاقات خدا از زرین کوب را هم بخوانم (اصلن بیاییم از مولانا بیشتر بدانیم. خیلی بده این که اکثرن آشناییشون با مولانا به آهنگ هایی که چاوشی خونده محدود می شه:)) )
و درنهایت به نظرم  فلش بکی که نویسنده در اول داستان به انتهای ماجرا می زند و اشاره به ماجرای کشتن شمش می کند، برای من بسیار جالب بود. شیوه رمان در رمان را هم یادم رفت که بگویم که من بسیار به آن علاقه مندم و اولین بار آن را درکتاب "پیرمرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد" از یوناس یوناسن ، دیدم.

فرازهایی از کتاب :

سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر می دارد. صدای نامحسوس " تاپ" می آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می شود. همین و بس.اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی ... تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب های راکد را به تلاطم در می آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می شود؛ حلقه جوانه می دهد، جوانه شکوفه می دهد، باز می شود و باز می شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه ها که نمی کند. در تمام سطح آب پخش می شود و در لحظه ای می بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره ها دایره ها را می زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.

  • ابوالفضل چنگیزی