مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

آخرین نظرات

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خط 12 اتوبوس مشهد» ثبت شده است

بعد از مدت ها عدم استفاده از اتوبوس های مشهد و صرفن با قطارشهری یا پیاده رفت و آمد کردن، در این چند روز چندباری را از اتوبوس استفاده کردم. خط 12 و 12.1 با هم ادغام شده بودند، اتوبوس ها بزرگتر شده بودند اما هنوز هم همان جملات تکراری که از شش سال پیش می شنیدم، شنیده می شد.

"حاج خانوم هایی که سوار مِشَن، کارتاشونم بِزِنَن!"
هر ایستگاه این شنیده می شد. چه دعواهایی رو که درطول دوران دبیرستان شاهد نبودم. همیشه وقتی به خانه می رسیدم سردرد شده بودم. بازهم عده ای کارت نمیزدند.
"آقای راننده ایستگاه جاموندُم. اگه مِشه درُ وا کُنِن!"
بیانات خانمی که بعضن مسن بوده و جایی که باید برود بین دو ایستگاه است و درچهاراهی که اتوبوس پشت چراغ قرمز ایستاده شانسش را امتحان می کند!
"یک ایستگاه دیگه می خوام پیاده بشم جوون!"
پیرمردی که درابتدا برای نشستن برروی صندلی، وقتی که بلند می شوی تعارف می نماید و البته بنده خدا کلی ایستگاه دیگه باید پیاده بشه.

هم چنین اتفاقاتی که در اتوبوس های 12.1 رخ داده بود که سبب شده بود مبهوت شوم هم یادم آمد.

پلان 1: راننده اتوبوس وقت و بی وقت نگه می داشت. شاید در طول مسیر بالغ بر 6-7 نفر را خارج از ایستگاه سوار کرد و در آنجا مردی بلند شد و نسبت به این ماجرا اعتراض کرد. او کارمند بانک بود.
کارمند بانک: آقای راننده شما حق نداری خارج از ایستگاه مسافر سوار کنی. من کارمند بانکم و باید فلان ساعت سر کار باشم.
راننده:[چیزی نگفت و صرفن او را نگاه می کرد!]
 دراینجا پیرمردی از جا برخاست و گفت: همینه دیگه! تا دل شب می شینی ماهواره نگاه می کنی یا با گوشیت  اس ام اس بازی می کنی! خدا رو هم یاد نمی کنی! نماز صبح که حتمن نمی خونی! از این بهتر نمیشه دیگه!
دراینجا صدای احسنت و تبارک الله گفتن چند پیرمرد دیگر هم بلند شد. درادامه هم کلی حرف دیگه! من فقط مات و مبهوت مانده بودم و دنبال دوربینی می گشتم تا مانند سیامک انصاری در فیلم های مدیری به آن خیره شوم!

پلان 2: فکر کنم ایستگاه جانباز بود و اتوبوس هم نسبتن شلوغ بود و جا برای نشستن وجود نداشت. در حالیکه ایستاده بودم وبیرون را می نگریستم و غرق در اتفاقات روزمره بودم ناگهان دیدم یک کیسه ای دارد زیر پایم حرکت می کند! گفتم جل الخالق! چه تند هم حرکت می کرد و ناگهان دیدم که مردی به سرعت آمد و کیسه را گرفت. کمی سردرگم بودم اما صدای قدقد کلید فهم ماجرا بود! به هرحال بازهم مات و مبهوت شدم!

پلان3: با دوستم در اتوبوس ایستاده ایم و صحبت می کنیم. دوستم به من می گوید سردرد دارد و از من می پرسد که چکار کند که بهتر شود. من هم برایش دلایل سردرد هایی که تابحال گرفته بودم و این که هرکدامشان کدام بخش از سرم را به درد آورده بود و اینکه درمان هرکدم چه بود را برایش شرح می دادم. ناگهان در میان حرف هایم صندلی جلویی گفت که برو و استامینوفن بخور آنگاه همه چی حل می شه! فرد دیگری گفت از بس که با این موبایل هاتون ور میرید سردرد می گیرید. یه مدتی از این تکنولوژی ها دوری کن! فرد دیگری که به نظر معتاد می آمد با لفظ خاص خود گفت: علاج درد تو پیش خودمه! یکی دیگه هم گفت به حرف های دوستت گوش کن. پیشنهادات خوبی داشت! در آنجا بازهم مات و مبهوت  دوستم را می نگریستم !


  • ابوالفضل چنگیزی