مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

آخرین نظرات

Brilliant Smile

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ب.ظ

امروز داشتم به گذشته می نگریستم. خاطره ها را مرور می کردم با این تفاوت که دیگر مثل گذشته ذهنم از برچسب خوب و بد زدن به چیزهای مختلف اعم از وقایع، افراد و ... رهایی یافته است.دیگر مانند گذشته از اتفاقات بد برانگیخته نمی شوم چرا که به قول نیچه "چیزی که تو را نکشد، نیرومندتر خواهد کرد". یکی از این خاطرات که که در صورت ادامه دادن همان روند می توانست برچسب بد داشته باشد اما اواسطش تبدیل به یکی از خاطرات با برچسب خوب شد (البته در آن زمان و نه الان!) ماجرایی است که در سرزمین موج های خروشان اتفاق اقتاد. تابستان آنچه نبود که پیش بینی می کردم و اوضاع باب میلم پیش نرفت اما اتفاق خوب این بود که در اواخرش با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم فیلم ببنیم و کتاب بخوانیم وبعدشم بریم بیرون مثل پارک و .... تا درمورد آنها حرف بزنیم. چه بسیار چیزهایی که از او آموختم. چه نگاه هایی که قبلن به زندگی نداشتم (دوباره تمام تلاشم را می کنم به او برسم. چند روز پیش که دیدمش دیدم چقدر توانایی تحلیل سیاسی اش بالا رفته و چقدر درکش از مولانا بالاتر رفته اما من در آن مدت که ازهم دور بودیم شاید کتاب درست حسابی ای نخواندم. فعلن چندین کتاب درحال خواندن دارم و به زودی سعی در نوشتن راجع به آنها خواهم کرد. نباید منتظر باشم که اتفاقی بیفتد و ماجرایی ببینم تا بنویسم. باید مجرد از آنچه اتفاق می افتد هرروز بنویسم. شده 4 خط که ماحصل کتابی باشد که خواندم و قس علی هذا). قبل از شروع ترم پیش تصمیم گرفتیم که به موج های خروشان برویم. همه چیز خیلی خوب بود. تنوع سرسره هایش بی نظیر بود و در کل یکی از بی نقص ترین پارک آبی هایی بود که در عمرم دیده ام.(حالا انگار چندتا پارک آبی رفته :دی) همه چیز داشت خوب پیش می رفت که ناگهان در یکی از صف های سرسره ها بین دونفر دعوای شدیدی رخ داد. فحاشی شدید و زد وخورد شدیدتر سر هیچی آزار دهنده بود و منی که آموزش دیده بودم هیچگاه خودم را درگیر این ماجراها نکنم تصمیم گرفتن صرفن مشاهده گر باشم. البته باید بگویم که تمام این مشاهده گر بودن به من آموزش داده نشده بود و خودم آگاهانه تصمیم گرفته بودم در کنار مشاهده، دیگر قضاوت نکنم. این جوری کمی زندگی برایم راحت تر شده بود و فکرم آزاد تر از همیشه. بعد از پایان آنچه رخ داده بود،من ودوستم صرفن بهم داشتیم نگاه می کردیم. بعد از مدتی خیره شدن به یکدیگر به مسئول سرسره ای که در صف آن ایستاده بودیم نگریستیم. در مدتی که آن دو فرد در حال نزاع بودند و سایرین نیز در حال مشاهده یا قضاوت یا سعی در جدا کردن آن دو، او بدون اینکه حرفی بزند و با علم به اینکه به صورت تنها نمی تواند کاری انجام دهد با ریختن چند سطل آب و صدای که در اثر ریختن آن از آن ارتفاع شنیده می شد به دوستانش خبر داد و بلافاصله آن ها نیز با حضور بهم رساندن ماجرا را ختم به خیر کردند اما چیزی که از آن ماجرا بیشتر در ذهن من نقش بسته است لبخند آن فرد بود. لبخندی که در آن وضعیت اعصاب خردکن، کلی حس خوب به من داد. لبخندی که در ورای آن حرف هایی بود بس عمیق که حالی بد می خواست تا آن را حس کند. لبخندی که به من درس ها داد؛ درس هایی نه از جنس درس هایی که در دانشگاه و مدرسه آموختم که فراتر از آن. از او آموختم که حس خوب دادن به افراد خیلی سخت نیست. امیدوارم چند سال دیگه که برمی گردم افسوس حس های خوبی که می توانستم به دیگران بدهم ولی نداده ام را نخورم. 

  • ابوالفضل چنگیزی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی