مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

آخرین نظرات

۴ مطلب با موضوع «راهنمای انجام کار» ثبت شده است

پیش نوشت 1: این نوشته بیشتر از سایر نوشته هایم، رنگ و بوی شخصی دارد و احتمالن خواندنش چیزی جز اتلاف وقت به بار نخواهد آورد. به همین منظور توصیه می کنم از خواندن آن صرف نظر کنید. به هرحال باید می نوشتم تا اندکی به اجرا نزدیک تر شوم.

اصل مطلب: این روز ها به شدت خسته می شوم. با این حال دقیقن علت این خستگی ها و انرژی کم آوردن هایم در طول روز را نمیدانم. به گمانم چیزهای زیادی دست به دست هم داده اند و چنین چیزی را پدید آورده اند. با این حال تعدادی راهکار که بعضی هایش قبل ها برایم مفید بوده و بعضی چیزهایی که به نظرم آمد بهتر است رعایت کنم را در زیر نوشته ام تا رعایت کنم:

بعضی از این خستگی ها ناشی از بی انگیزگی هستند. کلی درس مزخرف باید گذرانده شوند. بعضی به استاد برمی گردد که نمی تواند منِ مخاطب را جذب کند و من نیز به ضرب و زور حذف 3/16 ام مجبورم آن را تحمل کنم و یک سری هم مربوط سرفصل مصوب وزرات علوم. مدت هاست فلان چیزدیگر کاربرد ندارد و از رده خارج شده اما سرفصل وزارت علوم برای درس فلان است و کاری نمی شود کرد. باید برای این جور بی انگیزگی ها انگیزه کاذب ایجاد کنم. بالاخره باید بتوانم قابل تحمل ترشان کنم که خسته نشوم!

یک سری کارها هستند که برای من بیشتر از دیگران طول می کشد و تنش زا تر است. مثال آن تصمیم گیری است. باید رویه ثابتی را برایش در پیش بگیرم. مثلن یکی از روش ها می تواند این باشد که وقتی بین دو گزینه می مانم و هیچ ترجیحی هم بین آن ندارم سخت تر را انتخاب کنم یا هرچیزی مانند آن وتلاش کنم حتی اندکی به گزینه دیگر در طی انجام گزینه دوم نیندیشم. بطورخلاصه منظورم آن است که این "تنش زاها" را باید یکبار برای همیشه حل کرد تا انرژی زیادی را از ما نگیرد.

به سایت دانشکده کمتر مراجعه کنم! این جز مواردی است که ورود آن باخودت است اما خروج از آن نه:))

چند روزی است که دربعضی از بحث ها شرکت نمی کنم. یا فقط می شنوم و یا سعی می کنم خودم را بی تفاوت جلوه دهم. بیشتر این بحث ها یا اساسن به کسانی که دارند بحث می کنند مربوط می نمی شود یا هیچ میکرواکشنی ازافراد درحال بحث ندیده ام درراستای آن موضوع و لذا دارند فقط غر می زنند. نیک می دانم که من هم زیادی غر می زنم. من هم عملم کم است. چیزی از جنس حرف هستم اما امیدوارم درراستای از جنس عمل شدن قدم بردارم که حرکت در چنین مسیری ممکن است سخت تر به نظر بیاید ولی به نظر فرسایش کمتری دردراز مدت داشته باشد.

دو روز در هفته را تایم قبل از ناهار کلاس ندارم چه قدر خوب می شود اگر بتوانم از قدرت خواب نیمروزی بهره مند شوم و مانند ترم های قبل از این نعمت خداوندی کیفور:)) حتی نیم ساعت اش حوالی 11 -12 ظهر به چند ساعت تایم های دیگر برای من می ارزد که البته هنوز این ترم عملی نشده.

از غذا و نقش آن نمی توان غافل شد. بدیهی است که کمبود آهن و یک سری ویتامین ها می تواند در بروز خستگی اثرگذار باشد. وقتی در خانه هستی چنین مشکلی وجود ندارد ولی زندگی خوابگاهی چنین مشکلی را بوجود می آورد. باید وقت بیشتری به این موضوع اختصاص دهم.

از نقش مایعات نباید غافل شد. بدیهی است که یکی از دلایل خستگی کم آبی است. از این موضوع که بگذریم حتی روزهایی که آن قدر سرم شلوغ بوده که فرصت نداشتم غذا بخورم یا به علت شلوغی بیش ازحد یکی دور روزِ سلف و نزدیک بودن تایم کلاس از خیرِ غذا خوردن گذشته ام، اما از نوشیدنی های زیاد کربوهیدرات دار غافل نشدم که به نظرم اثر به سزایی هم داشته اند.

ازنقش آستانه غافل شده بودم. اینکه اگر X مقدار از انجام چیزی برایت زیاد نباشد روی کاغد X+1 مقدار هم زیاد نخواهد بود اما اگر آن X آخرین مقداری باشد که زیاد به نظر نرسد و آستانه باشد. درآن صورت  X+1 وافعن غیرقابل تحمل خواهد بود! تعمیش می شود آن که تئوری یک چیز است وعمل چیز دیگر!

تصمیم گیری برای هرفعالیت جانبی ای که بخواهم در طول هرترمی انجام دهم، باید بعد از رسیدن به یک وضعیت پایدارگرفته شود. بدترین زمان همان هفته اول است که تصویردرستی از درس ها ندارم. البته این مورد از ترم بعد کاربرد خواهد داشت و فعلن برای این یکی، کار از کار گذشته است.

تصمیم گرفتم روزهایی در هفته باشند که موبایلم را خاموش کرده و به هیچ یک از شبکه های اجتماعی سر نزنم. باید شاخص هایی هم تعریف کنم که بتوانم دید کمی هم نسبت به همه این ماجرا ها داشته باشم.

تی ای های غیرضروری که حضورغیاب ندارند را شناسایی کردم و تصمیم گرفتم آن ها را شرکت نکنم. گمان می کنم خستگی ناشی از همهمه و اتلاف وقت چند دقیقه قبل و بعد کلاس و زمانی که برای آمدن آسانسور ابوریحان (واقعن شوخی نیست این زمانی که برای آین آسانسورهای ابوریحان تلف میشه:دی - تازه اگه مثلن دریکی از طبقات ریست شده و دوباره در -1 کسی دکمه آسانسور را بزند که واویلاست!) صرف می شود، به خروجی کلاس نمی ارزد.

کلاس های بعضی استادها را نمی روم و یا از هر چندتا یکی را می روم تا درجریان مباحث باشم. نمی دانم چرا  بعضی از این استادها نمی فهمند که دیگر گذشت زمانی که کسی بخواهد برای "دانش" در کلاس شرکت کند که دسترسی به آن از هر زمان دیگری آسان تر شده. البته شاید می دانند ولی اساسن چیزی از جنس "بینش" برای انتقال وجود ندارد.

تصمیم گرفته ام هرسوالی که درحین مطالعه در ذهنم ایجاد شد را درکاغذی نوشته و به جای همان لحظه سرچ کردن، بعدن این کار را انجام دهم. عمومن وقتی سرچ می کنم مطمئن نیستم که کی دوباره ادامه مطالعه را از سرخواهم گرفت و ممکن است همان زمان چیزهای دیگری هم به ذهنم برسد و موضوع اصلی را فراموش کنم. یک کاغذ دیگری هم باید کنار دستم گذاشته که هرچیزی یا هرفردی به ذهنم بیاید بنویسم تا بعدن به آن یا به او فکر کنم! احتمالن آن زمانی که به ذهن من آمده اند احتمالن زمان مناسب نباشد!

هر روز دارم با ع سرماجرای سهم خواهی از فلان چیز بحث می کنم. با اینکه می دانم اساسن آن موضوع برای ع مهم نیست و صرفن به علت بیکاری آن موضوع را مطرح می کند و سرگرم می شود اما این ماجرا را هنگام آن بحث ها از یاد می برم. از این به بعد تنها "سکوت" خواهم کرد. ماجراهایی دیگری هم وجود دارد که جنسش همین است. یکی از طرفین دارد با آن سرگرم می شود هرچند ممکن است به اندازه بالا عیان نباشد.

کارهایی که روزمره هستند، باید هرروز در زمان معین انجام شوند تا برنامه مندتر شوم و اگر درگیر ماجرایی بودم، به این فکر نکنم که فلان کاری که هروز انجام می دادم را انجام نداده ام.
پی نوشت نامربوط 1: چند پست اخیر بیش از حد از جنس "درهم ورهم" بوده اند یا رنگ و بوی شخصی داشته اند. نمی خواهم بگویم که مطلب دارم و حوصله اش را ندارم. نخیر! مدتی است با فقر محتوا روبرو شدم. وقتی سیستم ورودی ای دریافت نمی کند، خروجی هم نخواهد داشت! گفتم بنویسم تا سیستم را در ادامه تغذیه کنم و چیزهای ارزشمندتری بنویسم!
پی نوشت نامربوط 2:مدتی است که  قسمت "برگزیده از میان نوشته های دیگران" که درباکس های کنار صفحات وبلاگ وجود دارد را آپدیت می کنم. اگر چیزجالبی در طی روز ببینم و حال و حوصله اش هم باش و یادم هم نرود آن جا اضافه می شود، بعد از مدتی هم جایگرین می شوند.


  • ابوالفضل چنگیزی

پیش نوشت 1: قبلن کمی درباره  اینکه چگونه علایقمان را تشخیص دهیم نوشته ام که می توانید اینجا آن را مشاهده نمایید. اهمیت موضوع و خردبودن آن نوشتار مرا بر ان داشت تا آن را تکمیل کنم. این نوشتار دوقسمت خواهد داشت که قسمت نخست به دلایلی که سبب می شود چیزهای زیادی در گستره علایق ما جا بگیرند، می پردازد و قسمت دوم آن نیز ارائه راهکار و پیشنهادات خواهد بود.

پیش نوشت 2: تنها دو مورد پست دنباله دار در وبلاگ وجود دارد. نخست ماجرای سفرنامه(قسمت اول، قسمت دوم) و مورد دوم هم سررشته زندگی را بدست بگیرید که هنوز فرصت نوشتن قسمت دومش را نیافته ام هرچند احتمال نوشتنش نیز کم است.

اصل مطلب: 

از کجا تشخیص دهیم که علایق ما واقعی هستند و تحت تاثیر علایق زودگذر و فیلد های پر زرق و برق قرار نگرفته ایم؟

چرا به همه چیز ناخنک می زنیم؟

چگونه باید علایق واقعی خود را از غیرواقعی ها سوا کنیم؟

بیایید به دلایل این موضوع بپردازیم:

خیلی چیزها ترند است

فکر می کنم همسایه مون مش قاسم نیز درباره machine learning و deep learning  چیزهایی بداند (و حتی بهتان توصیه می کند که اول برو سراغ tensorflow و بعدش pytorch :دی) و به ادبیات شبکه های اجتماعی بتوان او را از خوب های AI به شمار آورد:))

یعنی در این حد به نظرم بعضی چیزها مطرح هستند و فارغ از رشته (یا شاید بهتر باشد با کوچکترین ارتباطی که بین رشته مان و این مباحث حس کنیم) به این ها ورود می کنیم و ازجایی به بعد هم ممکن است حواسمان نباشد که به خاطر ترند بود این ها به آن ها ورود کرده ایم و شاید واقعن تمایلی به ادامه آن ها نداریم اما به صورت کج دار و مریز ادامه می دهیم و تهش هم هیچی. 

یا وقتی به اکانت آیلان ماسک در توییتر و اینستاگرام نگاه می کنم، می بینیم که تقریبن همه دوستان من او را فالو کرده اند و لابلای لایک های سگ و گربه و فلان سلبریتی، کارهایش را دنبال می کنند.

افراد مورد علاقه و کسانی که فالوشان می کنیم 

به شخصه وقتی می بینم محمدرضا شعبانعلی درباره چیزی می نویسد و یا کتابی معرفی می کند نسبت به آن نمی توانم بی اعتنا باشم. حتی اگر مطمئن باشم که آن چیز در حوزه علاقه من قرار نداشته باشد. درواقع قرار گرفتن در چنین جایگاهی بسیار مسئولیت زاست که حتی درمعرفی اندیشمندان و کتاب های مورد علاقه ات هم باید تامل به خرج دهی. به هرحال حرفم این است که گاهی علایق افرادی که مورد علاقه امان هستند و آن ها را فالو می کینم-حتی درصورت علاقه نداشتن- علایقشان را نیز دنبال می کنیم.

گاهی دنبال هم افزایی هستیم

گاهی با این هدف که ظرفیت های فعلی را بهبود بخشیم و یا ظرفیت های جدیدی ایجاد نماییم به سراغ مباحث جدید تر می رویم. می بینیم که خروجی مهندسی الکترونیک و موسیقی شده پینک فلوید یا ارزش افزوده ی کسی را که مهندسی و مدیریت خوانده را با کسی که مهندسیِ خالی خوانده  مقایسه می کنیم و مصمم می شویم که ما هم چیزهایی را باهم داشته باشیم اما سوال اصلی اینجاست آیا انبوهی از ناموفق هایی که نتوانسته اند چیز به خصوصی از ترکیب دو یا چند چیز به دست آورند را نیز دیده اید؟

گاهی از همان ابتدا علایقمان را دنبال نکرده ایم

شاید وقتی به چیزی ناخنک می زنیم، واقعن آن چیز علاقه واقعی ما باشد. احتمالن کار درست آن باشد که به کلی مهاجرت کنیم به اون فیلد ها اما خب گاهی جرئتش را نداریم. گاهی می گوییم من که تا اینجا آمده ام(هرچند اشتباه) پس باید تا آخر هم برم!

فکر می کنیم با چند تاکورس می شه برنامه نویس شد

اگه بخوام این رو تعمیم بدم میشه اینکه به خاطر سادگی اولیه فکر میکنیم می تونیم همه کارها رو می تونیم خودمون بکنیم و فکر هم می کنیم به آنها علاقه داریم مثلن طرف یه سایت رو با همین ابزارهای drag و drop بالا میاره بعدش میاد میگه که تو دنیای امروز نیازی به برنامه نویس نیست! من خودم بلدم! دیگه وای از روزی که چندتا کورس ببینه! اون وقت بیایید و فیلد interest هایش را ببینید.

یکدفعه نمی شود همه چیز را یاد گرفت

فرض کنیم من "واقعن" به x1 و x2 و x3 و x4 علاقه دارم اما عدم درک اینکه همزمان نمی توانم به همه آن ها بپردازم باعث می شود به اشتباه فکر کنم که یک یا دو مورد از آن ها را دوست ندارم چرا که وقتی ورودی هایمان خروجی نداشته باشند کم انگیزه می شویم.

جوگیر هستیم

عمومن خیلی از کارهایی که می کنیم که دراثر جوگیری است. مثلن تلویزیون جومونگ پخش می کند و پدر و مادر مجبور میشن برن برای بچشون تیروکمون بخرن چرا که بچه اشون فکر می کنه از علاقه مندان جنگاوریه:)) و احتمالن می خواد بره دوباره گروه دامول رو تشکیل بده یا مدتی که والیبالمون نتایج خوبی می گیره، علاقه به والیبال هم خیلی زیاد می شه(البته مشاهدات من محدود به پارک ها و فضاهای ورزشی شهر است و زمان مسابقات را با زمان های دیگر مقایسه می کنم- نیک می دانم که فاکتور های دیگری هم دخالت دارند اما بطور خیلی شهودی)

مثال دیگر هم ماجرای مذاکرات هسته ای است. زمان مذاکرات می شود. دکتر ظریف را می بیند و می گوید من عاشق مذاکره هستم:)) دوران انتخابات می شود می رود و برای ریاست جمهوری ثبت نام می کند:))

آیا همه این ها واقعی است؟!

نظام آموزشی

کلن به نظرم هرمشکلی که تو این مملکت باشه و بخواهیم علت یابی کنیم یک علتش به نظام آموزشی برمی گردد:))

اطرافیان و تاثیراتی که روی علایق دیگران می گذارند

یکی از بچه های کارشناسی دانشکده مون که قدرت می خوند و الان ارشد علوم کامپیوتر دریکی از دانشگاه های کانادا می خونه می گفت که موقع انتخاب رشته می خواسته بره کامپیوتر منتها فامیلاش بهش گفته بودند که کامپیوتر رو خودت می تونی در کنار هررشته ای که بری یاد بگیری:|

یا مثلن پزشکی می بینیم که تقریبن فقط به شاعری شناخته می شود و قس علی هذا.

به نوعی فرد مجبور می شود آن چه را که به او تحمیل شده نیز دوست داشته باشد و در عین حال به دوست داشتن های واقعی اش هم بپردازد.

حسود هستیم(شاید رمانتیک واژه مناسب تری باشه البته چیزی از حسود بودنمان کم نمی کند:دی)

می بینیم که دوستانمان درفلان مسابقات مقام آورده اند یا فلان قدر از فلان چیز در می آورند و خودمان را گول می زنیم که به فلان چیز علاقه داریم و شروع می کنیم و به یادگیری و تهشم هیچی. شاید اینستاگرام هم بیشتر کمک کرده به علایق ناواقعی و شوآف. این رو هم ببیند از آلن دوباتن تحت عنوان رمانتیک بودن در عصر اینستاگرام نابودتان می کند.

ماجرای نباید علم تا این حد شاخه شاخه می شد

تو یکی از کامنت ها محمدرضا می گفت:

اما اگر نظر من رو بپرسی (و البته ازم نخوای که استدلال کنم؛ چون نه سوادش رو دارم؛ نه اگر داشتم حوصله‌‌ی شرح طولانی‌اش رو) نگرش من اینه که علم در طول هفت یا هشت قرن اخیر، بیش از حد شاخه شاخه شد.
البته این مسیر، تا حد زیادی اجتناب ناپذیر بود. اما نمی‌تونم بپذیرم که علم، تا این حد انشقاق‌پذیر باشه. فکر می‌کنم این رشته رشته شدن‌ها، عملاً یه «منزل‌گاه موقت» بوده که به تدریج داریم ازش عبور می‌کنیم و شاید در کمتر از یک قرن، دوباره به جای علوم طبیعی، و علوم انسانی و علوم ریاضی و مواردی از این دست، همون «علم» رو داشته باشیم.

فکر می کنم یکی از دلایلی که می توان برای بعضی از تمایلاتمان من جمله همه چیز دانی آورد همین باشه.

 

پی نوشت: فکر کنم یه جاهاییش بی ربط شد. به بزرگی خودتان ببخشیدwink درواقع پیش فرض من این بود که وقتی سراغ چیزجدیدی می رویم احتمالن فکر می کنیم به آن چیز علاقه داریم و به نوعی سعی کردم به دلایل اصلی ای بپردازم که زیر کلمه شیک و زیبای "علاقه" پنهان شده اند.

  • ابوالفضل چنگیزی

پیش نوشت 1: امید است مطالب مورد 1 را حمل برخودستایی تلقی نکنید. البته تلقی کردن آن بر خودستایی هم جز معدود مواردی است که حالم را برهم نمی زند! این موفق ترین تجربه گروهی من است و لذا هرطوری بخواهم آن را به بند نگارش در خواهم آورد.

پیش نوشت2 : درهر هفت مورد مثال های شخصی داشتم اما در موارد آخری ترجیح دادم آن ها را بیان نکنم. به هرحال این نوشته حاوی نظرات "شخصی" من درباره کارگروهی است و هیچ ارزش دیگری ندارد.


1- تمایزِ اعضا موثرترین عامل موفقیت گروه و رمزِ بقا + اثر گذاری دوستی ها بر شایستگی ها + لزوم وجود یک سرگروه خوب  (چهارم دبستان)

سی و شش نفر را چپانده اند در یک کلاسی که باید نهایت بیست و چند نفره باشد. همه نیمکت ها سه نفری اند. موقع امتحانات همیشه موکتی پهن می شود و نفرهای وسط بیرون می آیند تا روی موکت و در حالت نشسته امتحان دهند. همیشه باید گردشی با دوستانتان جایتان را عوض کنید. ردیف های آخر واقعن برای فهمیدن سخت هستند. تهویه نامناسب است و تنها مورد امید دهنده زنگ های 45 دقیقه ای هستند اما با همه این مشکلات، کلاس ساختارمند است. شش گروهِ شش نفری دارد. هر گروه یک روز هفته باید کلاس را اداره کند.  نظم بر تار و پود کلاس حاکم بود و این گونه می اندیشم که اگر سرگروه بعد ها مسئولیت مدیریتی را در زندگی برعهده بگیرد می تواند آن دوران را تمرین مهارت برای مسئولیت کنونی اش تلقی کند و رفتارهایش را تبلور مسئولیت آن روزها تلقی کند؛ من سرگروهِ گروه دو هستم. هرروز بابد بین اینکه ننوشتن مشق های دوستم را گزارش دهم یا به خاطر دوستی مان آن را نادیده بینگارم تصمیم بگیرم. گاه وجدانم چنان گل می کند که کوچکترین چیزهایی که به من سپرده شده را نیز گزارش می نمایم و گاه چنان محبتِ دیروز مرا مسحور خود می کند که مسئولیتم را نادیده می گیرم .

هنوز پنج شنبه ها تعطیل نیست و شش روز هفته به مدرسه می رویم. هر روز را باید یک گروه آغاز کند و مراسم آغازین شروع کلاس را برعهده بگیرد. همه ی ما مهارت هایی غیرمشترکی داشتیم و این کار را آسان می کند. بحث سهم خواهی مطرح نیست! ( مثلن اینکه کسی بگوید ما باعث شدیم تو سرگروه شوی و اگر حمایت ما نبود تو چیزی نبودی و نه کسی می گفت تو باید به مایی که نمی خواستیم سرگروه شوی و دراقلیت هستیم هم احترام بگذاری و باید فلان نقش را درگروه داشته باشیم:دی) یکی قران می خواند. یکی دعای فرج. سه کار را به خاطر نمی آورم اما من مسئول قسمت علمی(بخوانید شبه علمی) بودم و "آیا می دانید ..." می خواندم. از کتاب ها و روزنامه ها گرفته تا پیامک هایی که آن موقع خیلی روی بورس بودند(بی ربطه ولی یادش بخیر! N70 جز خوبای آن دوره بود:دی ). قابل کتمان نیست که کلی هم سرخوش می شدم وقتی مطالب آن پیامک ها و روزنامه های غالبن زرد زا بازخوانی می کردم .

2-سهم خواهی + عدم پذیرش اینکه پرفورمنس گروه از پرفورمنس تک تک افراد مهم تر است چه توسط معلم و چه توسط دانش آموزان (سوم راهنمایی)

باید فصل سوم کتاب  CES را کنفرانس بدهیم.  بسته به اینکه چقدر مشارکتی داده باشی که هنگام کنفرانس "دیده شود" نمره دریافت خواهی کرد. هرکس سهم بیشتری می خواهد؛حتی آنی که زبانش ضعیف است و می داند شاید به نمایش گذاشتنِ بیشترِ آن، بیش از آن که برایش نمره آور باشد، نمره کاه است اما نمی شود دست روی دست گذاشت. طراحی سوال و اینکه بعد بروی و به تعداد کپی بزنی و به بچه ها بدهی تا در خانه حل کنند را هیچ کس قبول نمی کند! احتمالن چون قرار است درخانه حل شود یا شاید مهارت های زبانی ات آن قدر دیده نشود. من آن را قبول کردم و بعد که نوبت به تقسیم سایر قسمت ها رسید دیگران با بیان اینکه تو سوال ها را هم داری وباید به میزان بسیار کمتری از سایر قسمت ها نصیبت شود، سهم کمتری به من دادند. سهمِ کمتر قابل درک بود ولی سهم خیلی کمتر نه. (بیایید به یک سوال فکر کنیم. به نظرتان چجوری می شود سه نفر آدم یک کیک را جوری تقسیم کنند که عادلانه باشد و امکان تبانی وجود نداشته باشد؟-هرچند تعداد ما بیشتر بود!- برای دونفرش ساده است. کافی است یکی کیک را تقسیم کند و دیگری یک تکه را انتخاب کند. پاسخش را کمی بعد تر در کامنت ها خواهم نوشت! البته اگر کسی سوال بکند) 

3- وقتی انگیزه ها از عضویت یکسان نیست و حتی گاهی مشخص نیست! و واینکه نمی توان منفافع همه را تامین کرد (به ترتیب ترم 3 دانشگاه و دوران کلاس زبان رفتن)

  • با یک بنده خدایی تصمیم گرفتیم که به عنوان شروع و فعلن به صورت دونفره کاری که محمدرضا تو یکی از پست هاش گفته بود که با دوتا از دوستاش تصمیم گرفتن چیزهایی که دانشگاه بهشون یاد نمیده رو خودشون یاد بگیرن واینکه هرکسی بره سراغ یک چیز و اون رو بعدن به دونفر دیگه یاد بده رو اجرا کنیم. بعد از مدتی دیدیم عملن هیچ چیز پیش نمی رود. دوست من هم می خواهد هم چنان معدلش را همان نوزده و خورده ای حفظ کند و هم این را انجام دهد. او نمی فهمد برای بدست آوردن یک چیزباید چیزدیگری را از دست بدهی. او همه چیز را باهم می خواهد. بعد از مدتی البته این را متوجه می شود و آن را صریحتا به من می گوید. پروژه شکست می خورد.
  • دوستم به من می گوید یه سری free discussion فلان تایم ها خودمون تشکیل دادیم و می خواهیم سطح زبانمان را بالا ببریم. تا اینجای کار همه چیز اوکی است و یحتمل باید خیلی خوب باشد اما با بیشتر فکردن به این نتیجه رسیدم که اگر از اینکه سطح زبان ها احتمالن یکی نیست بگذریم، احتمالن عده ای فقط برای زبان در این جلسات شرکت نخواهند کرد! از همین الان این کارگروهی به نظر به علت های مختلف شکست خورده است. این پروژه نهایت می تواند به صورت یک جمع دوستانه با انگیزه های یکسان از عضویت و سطح یکسانی از زبان به اجرا دربیاید یا در یک موسسه که مطمئن باشیم خروجی خواهد داشت.
  • بعد از بیان نمره های میان ترم، پروژه تعریف می شود تا بتوانیم نمره ها را جبران کنیم. در راستای همین انگیزه به جای اینکه بروم و با یک نفر که بیشتر با نرم افزار مربوطه آشنایی داشته باشد گروه بدهم ، با یک نفر که نمره اش نسبتن پایین تر شده گروه می دهم. کسی که نمره اش پایین تر شده انگیزه بیشتری دارد و حتمن کار را انجام می دهد اما در هنگام اعتراض ها نمره اش به شدت ارتقا می یابد و هم چنین نمره خودم. انگیزه مان کم می شود چرا که بدون پروژه هم نمره مان قابل قبول است. بازهم کارگروهی شکست می خورد.

4- جدیت نداشته باشیم هیچ چیزنمی شویم ( ترم 3 دانشگاه)

باز هم در راستای همون کارهای غیر دانشگاهی کردن این بار به یکی دیگر از دوستانم می گویم وقرار براین می شود هرکدوممون یک چیزی رو یادبگیریم. این بار مصمم تر هستم. باوجود اینکه دراین راستا یکبار شکست خوردم اما آن قدر خوشبین هستم (شاید احمق) و بسیار امید دارم که بعد ها گروه را بزرگ ترکنیم. اولین اقدام عملی تشکیل یک گروه در تلگرام بود (درسته دونفر بودیم ولی با این انگیزه که خیلی زود می خواهیم افراد را بیشتر کنیم و اینکه کارهای این گروه جدا باشه از سایر کارها و بین انبوه مطالب در صفحه شخصی گم نشود این کار را کردم) به هرحال به روز نکشید که این دوستم گفت یکی دیگر رو جور کردم که خیلی پایه است و این حرف ها و منم خوشحال شدم اما دیدم اکانت دیگرش را اد کرده و همزمان دارد با دو اکانتش چت می کند! حوصله مسخره بازی اش را ندارم واین را که می بینم تا ته این ماجرا را می خوانم. برای همین بیخیال ادامه می شوم و شکستم را می پذیرم!


5- یکسان نبودن سطح افراد گروه. خوب یا بد؟ (به ترتیب ترم 1 دانشگاه و دوران راهنمایی)

زیر مجموعه ها: یکسان نبودن سرعت تمام شدن کارها + وسواس در انجام کارهاو دوباره کاری

  • با اولین فردی که در دانشگاه باهاش دوست شدم هم گروهیِ آزمایشگاه شدیم. او از من واردتر است و در انجام کارهای مربوطه توانا تر است اما من فرصت بیشتری برای انجام می خواهم. با این حال، همیشه به خاطر سرعت بالای او، اولین گروه آزمایشگاه را ترک می کنیم و معمولن زمان زیادی می گذرد تا بقیه هم در سایت به ما بپیوندند. قاعدتن کمتر یاد می گیرم.
  • قرار است فلش کارت های برای نمره زبان راهنمایی درست کنیم. اگر در هیچ کاری هنری نداشته باشم، در کارهای دستی واقعن هنری ندارم! از سرعت یکسان انجام ندادن کارها که بگذریم، فلش کارت هایم می توانست تطبیق بیشتری با فش کارت های دوستم داشته باشد. البته قابل چشم پوشی است ولی بدلیل وسواس دوستم او دوباره همه کارها را خودش انجام می دهد.
  • البته می توان یکسان نبودن سطح اعضا را برای اعضایی که کمتر می دانند خوب تلقی کرد. چرا که شاید بتوانند چیزهای بیشتری یادبگیرند در مقایسه با حالتی که سطح اعضا یکسان است.

6- اگر مهارت نه گفتن نداشته باشید هم هیچ چیز نمی شوید(در کارهای دیگر شاید بدبخت هم بشوید:دی )

اگر در کاری مهارت خوبی داشته باشید و فردی به شما پیشنهاد کارگروهی بدهد و آن فرد از ایده آل هایتان فاصله داشته باشد احتمالن یا نتیجه کار خیلی بد می شود یا با کلی زحمت شما نتیجه نزدیک به خوب می شود می شود هرچند اگر بهینه تر کار کرده بودید نتیجه به مراتب می توانست بهتر باشد. البته آن طرف ماجرا(عوض شدن جای دور) شاید برایتان بهتر باشد هرچند احتملن کمی عذاب وجدان خواهی داشت.


7- کلی نگر نبودن در انتخاب هم تیمی ها + فریب خوردن از پرفورمنس اولیه

اول هر کار آسان است. انگیزه ها بالاست اما آنچه اهمیت دارد همان رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود و این حرفا:دی احتمال زیادی دارد که در انتخاب هم تیمی گام اول را اشتباه بردارید و تحت تاثیر مهارت اولیه نتوانید انتخاب درستی داشته باشید. شاید در نظر گرفتن فاکتورهای دیگر و وزن یبشتری دادن به آنها درمقایسه با عملکرد اولیه و اندکی دانش اولیه، نتیجه بهتری را به عمل بیاورد.


پی نوشت : از همه اینها که بگذریم، به هرحال جای تاسف دارد که هنوز این قدر درکارگروهی مشکل داریم:(


لیست نقطه ای

  • ابوالفضل چنگیزی

پیش نوشت 1: هرآنچه در زیر نوشته می شود تجربیات شخصی نگارنده بوده و قابلیت استناد ندارد. نگارنده بیشتر سعی بر آن داشته که سرنخ هایی برای انتخاب رشته بدهد. لذا خواهشمند است هنگام خواندن این نوشته هدف نگارنده را از یاد نبرید.

پیش نوشت 2: قسمتی از مطالبی که بیان خواهم کرد تعلق خاصی به گروه آزمایشی خاصی ندارد؛ با این حال قسمتی نیز بطور خاص برای دانش آموزان ریاضی-فیزیک نوشته شده است.

پیش نوشت 3(نامربوط): این روز ها مد شده هرکسی از دانشگاه می نالد. از اینکه این نظام آموزشی بیمار است. خیلی هایشان هم بی راه نمی گویند اما من هم خیلی از دانشگاه خوشم نمی آید و آنچه قبل از ورود انتظار داشتم از زمین تا آسمان با آنچه هست فاصله دارد اما به شخصه فکر می کنم کمی خوش بین تر از آنها هستم. البته باید منطقی هم باشد تنها دو سال است که به دانشگاه آمده ام!


 

اصل مطلب : بعد از آن که کنکورتون رو دادید و نتایج  توسط سازمان سنجش اعلام شد، احتمالا به مدت چند روز وقت به شما وقت داده می شود که کدهای رشته های مورد نظر خود را در سایت سازمان سنجش وارد نمایید. قابل به ذکر است مدت انتخاب رشته به احتمال خیلی خوبی یک الی دو روز نیز تمدید خواهد شد اما توصیه می کنم این انتخاب را برای دقایق پایانی نگذارید. بدیهی است فرصت دراختیار داده شده بسیار اندک بوده و این فرآیند مستلزم آن است که پیش از آمدن نتایج به انتخاب رشته فکرکرده باشید. هرچند معتقد نیستم که تمام زندگی شما منوط به این تصمیم است اما اهمیت آن را نمی توان کتمان کرد.

برای این منظور، نخست به موضوع ترس از تصمیم گیری می پردازم که به نظرم مهم ترین نقش را در انتخاب هایی که بعد ها آنها را نادرست خواهیم خواند و خود را برای آن شماتت خواهیم کرد، بازی خواهد کرد و درنهایت نیز توصیه هایی خواهیم کرد.

  • ابوالفضل چنگیزی