مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

مکتوبات من

سعی می کنم به کمک نوشتن کمی ساختارمندتر فکر کنم

زیردرهم ورهم1:

چقدر حالم خوب هست. چقدر امید دارم و چقدر مطمئنم که در مسیر درستی قرار گرفته ام. نمی دانم اما شاید سال ها بعد بگویم زندگی ام به دو بخش قبل و بعد امروز تقسیم می شود! ای کاش این استاد فیلدش همون فیلدی بود که دوست دارم. چقدر او را می ستایم. چقدر لذت بردم از گپ زدن با او و چقدر دوست نداشتم که به گفت و گویم با او پایان دهم.


زیردرهم ورهم2:

اینجا برای از اخلاق نوشتن هوا کم است! به معنای واقعی کلمه بی اخلاقی تمام دانشکده را که چه عرض کنم تمام اطرافم را متعفن کرده است. بااینکه همیشه استاد هایی رو  که جزوه باز امتحان می گیرند ستوده ام اما این بار دلم بسیار پر است. وقتی گوشی برای دیدن کتاب الکترونیک آزاد است و می بینی گروه برای تقلب زده اند و دم به دقیقه عکس می گیرند و می فرستند و اون تی ای ماست هم که هیچی حالیش نیس اعصابم خورد می شود. فردی که هیچی بارش نیست وشاید حتی نداند ترانزیستور سه پایه دارد یا دو پایه از من نمره اش بیشتر می شود. سر اعتراضات دستش خودکار است و می خواهد محتوایات برگه اش را عوض کند (البته تی ای ماست اینجا ماست نبود!) و بعد ها می آید و سخنرانی هایی من باب نظام آموزشی و اوضاع کشور و اینکه چه رفتاری می تواند منفعت برایت بیاورد, ارائه می دهد و تومجبوری چنین فردی را هرروز تحمل کنی. از سلف بگیر تا سر کلاس ها. همیشه استاد نقشینه را ستوده ام که بالای برگه اش می نویسد تعهد می دهم که تقلب نمی کنم و اگر تقلب دیدید گزارش دهید و تو امضا می کنی که چنین کاری انجام دهی یا یکی از استاد های دانشکئده خودمان که تو تعهد می دهی که هیچ تقلبی در امتحان نکنی. نمی دانم چرا ارزش ها تا این حد عوض شدند که حتی وفادار هم نیستیم. اون استاد نفهم که اصلن توجه ندارد و می آید برای ما از پایین بودن میانگین نسبت به سال پیش می گوید کما این که یکی نیست بگه خب نادان خودت هستی که چنین شرایطی رو بوجود آورده ای. اگر اجازه نمی دادی بی اخلاقی رشد کنه و نمی گذاشتی بچه ها تقلب کنند که دانشجو بعد یکی دو بار کم شدن به خودش می اومد و دیگه سراغ تقلب نمی رفت. وقتی می بینه می تونه همینجوری به روند خودش ادامه بده و هیچ مشکلی هم برایش پیش نمی آید و هیچ زحمتی هم نمی کشه خب میاد به همین روند ادامه می ده دیگه. آخه وقتی سر امتحان اخلاق یارو تقلب می کنه من دیگه چی بگم. خروجی کلاس صرفن یه نمره بین صفر تا بیست بوده و نه حتی اندکی تغییر در رویکرد های ما. شاید حرف من خیلی ارزشی نداشته باشد اما به نظرم همه ی رنج هایی که داریم می کشیم از بی اخلاقیه. کاش می شد یه کاری براش کرد. کاش فکری براش داشتم. فعلن تنها فکرم جوری زیستنه که بتونه افراد دیگه رو به رعایت اخلاق ملزم کنه.


  • ابوالفضل چنگیزی
چند سال پیش تصمیم داشتم دکتر شوم. بهتر است بگویم به دیگران می گفتم می خواهم دکتر شوم اما در دلم آرزوی محقق و پژوهشگر شدن را داشتم. در واقع از علوم دبستان متنفر بودم و هیچ وقت احساس فهم عمیق مطالب علوم را در مقایسه با ریاضی نداشتم و هروقت درصدهایم در علوم پنج دبستان یا نمره های زیستم در راهنمایی و اول دبیرستان از علی و بیژن و دیگر بچه هایی که درس را می فهمیدند بیشتر می شد، دلم برای این نظام آموزشی می سوخت و به حال آنانی که چنین معیار هایی را برای ارزشیابی تعریف کرده اند. اما چه شد که در دوبرهه تصمیم به دکتر شدن گرفتم؟ اولین بار سال پنجم دبستان بود که فیلم "اغما" را دیدم و امین تارخ را که در نقش "طه پژوهان" متخصص مغز و اعصاب بود را صادقانه دوست می داشتم. اینکه مشکل مهم ترین عضو بدن به دست تو حل شود و شاید سهیم شدن در حس خوبی که فرد در پی به دست آوردن سلامتی اش می آورد و اینکه اگر اتفاقی در جهان به دست انسان بیفتد خاستگاهش مغز خواهد بود مرا به چنین تصمیمی نزدیک تر و نزدیک تر می کرد (البته به نظرم به کار بردن واژه اندیشه درست تر است ولی من که باشم که بخواهم به مباحثی چون problem of mind and body ورود کنم!) . شاید هم شباهت زیاد او به یکی از معلم هایم که او را بسیار دوست می داشتم و برایش بیشتر از همه ی استاد هایی که تابه حال در دانشگاه داشتم احترام قائل ام و او را صادقانه ستایش می کنم باعث شده بود بخواهم متخصص مغز و اعصاب شوم. اما بعد دوسال فهمیدم که به زیست شناسی علاقه ای ندارم وتصمیم نداشتم بعد از ورود به دبیرستان سراغ رشته تجربی بروم. اما اول دبیرستان بار دیگر به دکترشدن(شاید بهتر باشد بگویم بیولوژیست شدن!) اندیشیدم. این بار دلیلم جان باختن نزدیک ترین کسان و آشنایانم به خاطر "سرطان" بود. تصمیم گرفته بودم که بروم و ریشه سرطان را از جای در آورم. چندین ماه شدیدن زیست خواندن و کتاب های غیردرسی خواندن و باوجود عدم علاقه کتاب های بیولوژی کمپبل و سولومون خواندن نتیجه ی همین تصمیم بود اما بار دیگر که عمیقا اندیشیدم، فهمیدم که نه... من این کاره نیستم و واقعن با وجود علاقه به نتایج و دستاورد های زیست شناسی به خودش علاقه ندارم و به سراغ ریاصی رفتم. در واقع گمان می کردم که از طریق های دیگر شاید حتی بشود بیشتر به مشکل فوق کمک کرد.
اما این مقدمه طولانی را گفتم که این را بگویم که در مقدمه ی بیولوژی سولومون (و البته همه کتاب های خانه زیست شناسی) پاراگراف های از پاستور نوشته شده است که خیلی آن ها را دوست دارم (اگر تنها دستاورد مطالعه آن سالها دیدن همین جمله ها هم باشد راضی هستم):

در هر حرفه و شغلی که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند.در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید. نخست از خود بپرسید: “من برای یادگیری خود چه کرده ام؟”

سپس همچنان که پیش تر می روید بپرسید: “من برای کشورم چه کرده ام؟”

و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که: “شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید.”

 اما صرفه نظر از هر پاداشی که زندگی به تلاش هایمان بدهد یا ندهد، آنگاه که لحظه مرگ فرا می رسد هر کدام از ما باید این حق را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:«من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام»

امروز احساس می کنم که برایم یکی از همین اتفاقاتی که ممکن است هر ملتی را به یاس ناامیدی بکشاند رخ داده است. می توانم بگویم به معنای واقعی کلمه شکست خوردم. گوشم از جمله هایی چون "شکست مقدمه ای برای پیروزی است" یا "یادگیری از شکست" و ... پر است. انسان های فراوانی را هم می شناسم که شکست خورده های موفقی هستند؛ از ادیسون و والت دیزنی بگیر تا آنهایی که از مدرسه اخراجشان کرده اند. می دانم  اصلن شکست لازمه ی موفقیت است اما این ها در case های دیگری صادق است. به نظرم case من چیزی است که محمدرضا آن را تفاوت باختن و بازه بودن می داند. شکست یه رویداد است و بازنده بودن یک روند. به نظرم من این روز ها بازنده ام. به تعبیر محمدرضا اگر بازی برده مطلق را به دستم دهند شاید آن را به بازی برده مرزی تبدیل کنم. باید فکر کنم. فارغ از اینکه که این حرف قلمچی از خودش است یا ازکسی دیگر آن را وام گرفته است اما من به این جمله که از او شنیده ام ایمان دارم که باید گاهی به جای هم چنان ادامه دادن و کندن با تبر کند، مدتی را توقف کنیم و تبر هایمان را تیز کنیم. شاید تعمیم آن چه دارم از آن صحبت می کنم، حرف های محمدرضا درباره "زمان توقف" باشد و فعالیت هایی از جنس "متوقف کردن تراست زون" را بطلبد. اما آن قدر ناراحتم که هر لحظه فکرم به سمت اتفاقی که افتاده است می رود تمام تن و بدنم می لرزد. تردید همیشه برایم لذت بخش بوده است اما این بار چنین حسی ندارم. باید سر فرصت بنشینم و فکر کنم و همه تجربیات این چند سال را کنار هم بگذارم تا شاید بتوانم مدل ذهنی ام را عوض کنم. شاید به هم زدن پازلی که تا الآن چیده ام کار معقولی نماید اما مطمئنم که برداشتن تعدادی از قطعات و یافتن قطعات درستی که باید جای آن را بگیرد کار درستری باشد اما وقت زیادی را می طلبد. کاش فقط شکست خورده بودم و می توانستم در آرامش حاکم بر کتابخانه ها بنشینم و پرسش های فوق را از خود بپرسم!


پی نوشت1: هر وقت که ناراحتم آلبوم حریق خزان قربانی را می شنوم. ترک حریق خزان چیزی فراتر از موسیقی هایی است که تابحال شنیده ام. به نظرم بغض و غم آلود بودن تک تک دقایقش را می توان لمس کرد. فضاسازی های این شعر مشیری هم که دیگر جای خود دارد و روایت گرایانه خواندن قربانی را هم که دیگر فوق العاده است. فقط باید بارها شندیدش و بارها تحسین اش کرد

پی نوشت2: این هم دومین ترک از عصار که ثانیه به ثانیه اش برایم تداعی گر روزهای خوبم است البته....

  • ابوالفضل چنگیزی

چند روز پیش، من و یکی از دوستانم داشتیم باهم ناهار می خوردیم و در مورد چیز های مختلف حرف می زدیم. از بیش از حد مزخرف بودن یکی از استاد ها و تردید در مدرکش گرفته تا وضعیت ورودی فلان سال دانشگاه فلان، در فلان دانشگاه کالیفرنیا! (چقدر فلان گفتم در این جمله و مهم تر اینکه واقعن به ما چه ربطی دارد؟!)دقیقن به سان افرادی که در مهمانی های خانوادگی با یکدیگر درمورد چیز های مختلف از تاثیرات ریاست جمهوری آمریکا بر ایران گرفته تا اینکه رویکرد دولت باید در موضوع یارانه ها چه باشد حرف می زنند و هریک برای خود کارشناس اند. حال بگذریم. در قسمتی از این بحت ها راجع به الکترومغناطیس حرف زدیم و من گفتم چه قدر این کتاب گریفیث عالی است! و ناگهان دوستم گفت مگر تو نبودی که سه هفته پیش می گفتی این کتاب مزخرف است؟! و من نیز بدون فکر گفتم: من حرف هایی که چند دقیقه پیش گفتم را یاد نیس بعد تو اون وقت از حرف های سه هفته پیش صحبت می کنی؟!


اما نکته ی مهم در مورد این مکالمه این است که سبب شد به موضوع جالبی که پیش از آن به آن نیندیشیده بودم بیندیشم اما باید اعتراف کنم که در نهایت نتیجه گیری خاصی نداشتم! اما آن موضوع این بود که آیا در چه زمان هایی ممکن است عده ای حاضر باشند به تخریب شخصیت دیگران بپردازند با علم به این که این تخریب به خودشان نیز آسیب می زند یا اگر به این تخریب کلان تر نگاه کنیم چه زمانی ممکن است کسی موجبات ازدست دادن منافع دیگری را به قیمت از دست دادن منافع خود فراهم آورد؟! البته که این مثال برای این موضوع خیلی سطح پایین است اما در نگاهی کلان تر می شود سوال بالا را از دل آن بیرون آورد. اینکه من برای فرار از موقعیتی که در آن بر یک حرف نبودن من تاکید داشت و به نوعی تعمیم آن می توانست حاکی از هردفعه یک چیز گفتن و ثبات نداشتن داشته باشد (کما اینکه تا به حال بسیار رخ داده بود که کسی چنین حرفی را به من زد که فکر می کنم در گذشته دلیل رخ داد چنین موضوعی کم فکر کردن پیش از حرف زدن بود که دارم به نوعی با تمرین چنین موضوعی را برطرف می نمایم)، به بیان اینکه حرف های من برای تو بیش از حد اهمیت دارد، پرداختم. با اینکه این گفته سبب شد دوستم دیگر به بحث ادامه ندهد (مثلا به این دلیل که نباید تا این حد حرف های من برایش اهمیت داشته باشد!) خودم به این موضوع که صرفن حرف می زنم و حتی اینکه فکر هم نمی کنم تاکید کردم چراکه فراموش کردن گفته های خود تاکید بر همان است که بیان داشتم!


سپس به مثال های دیگری فکر کردم(البته این مثال بیش از حد فرضی است). فرض کنید در کلاس درسی استاد فراموش کرده یک جلسه حضور وغیاب نماید و جلسه ی بعد می خواهد به کمک حافظه و یاد آوری چهره ها حضوری های جلسه ی قبل را نیز یادداشت نماید. بوضوع در چنین حالتی امکان اشتباه وجود دارد. حال حالتی را در نظر بگیرید که استاد حضوری x را با وجود عدم حضورش در آن جلسه زده اما y پا می شود و می گوید x اون روز با من بود! در واقع چنین اظهار نظری علاوه بر اینکه سبب می شود x غایب محسوب شود به نوعی شانس اینکه استاد به اشتباه گمان نماید y نیز در چنین روزی حاضر بوده است را نیز گرفته است!


مثال دیگری که می شود مطرح کرد همان است که در فیلم ها بسیار دیده ایم. شخصی فروشنده مواد در مقیاس وسیع است می داند که احتمال کمی وجود دارد که توسط خرده فروش ها لو رود چرا که پای خود آنها نیز گیر است اما ممکن است فردی با انگیزه های دیگری اقدام به چنین کاری کند و باعث شود فردی به زندان بیفتد در حالی که خود نیز به زندان می رود. در واقع چیزی که اهمیت می یابد گرفتن چنین انگیزه ای از آن فرد است یا به نوعی بیشتر گره زدن فروشنده در مقیاس بالا به فروشنده با مقیاس کوچک که مانع از چینن کاری شود حال آنکه انجام چنین کاری خطرات زیادتری دارد که سبب می شود کارهای دیگری صورت پذیرد


مثال چهارم کمی از موضوع دور است با این حال آن را مطرح می نمایم. درواقع این مثال بر تخریب یکی از ویژیگی ها خود برای بدست آوردن ویژگی دیگر است!  یکی از تدریس یاران دانشکده آن قدر مسلط نیست که مثلا نامش به خاطر تسلط بالایش بردرس سر زبان ها بیفتد اما اگر کلاس 1.5 ساعت است؛ معمولن حدود 2 ساعت نگه می دارد و به نوعی باعث می شود دانشجویان (همان دانشجویی که به قول محمد رضا در پست "دانشگاه در ایران: نشد یا نخواستیم که بشود؟" عادت کرده اند به کلاس هایی که  دقایقی بعد از شروع رسمی کلاس، آغاز شده و دقایقی قبل از پایان رسمی آن، پایان می‌یابند!) از او بدش بیایند اما در عوض به کلاس های طولانی معروف شود!


درنهایت مثال هایم آن قدر کمک به شفافیت موضوع نکرد و باعث نشد که بخواهم نتیجه گیری جامعی داشته باشم. مثلا دوست داشتم به این بیندیشم که در جامعه ای مثل ایران که MP آن (moral principal) بر پایه ی خودگرایی (egoism) محض است (برای اینکه بیشتر با MP آشنا شوید بد نیست بدانید که در یونان قواعد اخلاقی بیشتر غایت گرایانه است و مثلا آن قدرکه هدف اهمیت دارد مسیر رسیدن به آن اهمیت ندارد یا در آلمان وظیفه گرایی تفکر غالب بر جامعه است که به نوعی بر اهمیت هم زمان نیت، متن عمل و پیامد آن تاکید دارد. کلن پیشنهاد می کنم راجع به MSوMPو MJ فکر و تحقیق کنید) تا چه حد چنین چیزی دیده می شود و در کجاها وبر چه اساسی ممکن است تخریب دیگری با تخریب خود صورت پذیرد و چه حد این تخریب ها باید با باهم فاصله داشته باشند که شخص ترغیب به چنین کاری شود اما خیلی به نتیجه ی خاصی نرسیدم!


پی نوشت بسیار بسیار تلخ : وقتی صحبت از حضور و غیاب می شود یاد خاطره تلخ آن روز می افتم که یکی از کارگران مشغول کار از طبقه ی پنجم یکی از دانشکده ها می افتد و و ناگهان ما که در همان دانشکده کلاس داشتیم از کلاس بیرون می آییم که ببنیم سروصدا به علت چیست. بعد از چند دقیقه در حالی که آن کارگر دارد جان می دهد و کلاس به نوعی تعطیل شده است، یکی از دانشجویان به استاد می گوید پس حضور وغیاب چه می شود! حتی یادآوری چنین لحظه ای مرا ناراحت می نماید. نمی دانم یک جامعه چگونه می تواند در طی این سال ها به سمت وسویی حرکت کند که ارزش حضور و غیاب برای فردی بیشتری از جان یک انسان باشد...


بعدن نوشت: نمی دونم ولی شاید بشه یه جوری این مطالب رو با نگاه دیگری به موضوعی مثل بازی اولتیماتوم هم ربط داد. اگر چیزی راجع به به بازی اولتیماتموم نمی دانید، نوشته حامد قدوسی نیز بسیار جالب است. آنرا در اینجا ببینید. مثال های خوبی از جمله انتخابات سال 84 مطرح شده است. 

  • ابوالفضل چنگیزی
آهنگ دریای بی پایان  علیرضا قربانی رو بیش از اندازه دوست دارم و با حال و روز این روز هایم ارتباط تنگاتنگی دارد . علی الحساب این پست را می گذارم تا چند روز دیگر که  وقتم کمی آزادتر شود و بتوانم سرفرصت راجع به چیزهایی که در ذهنم می گذرد, بنویسم.

به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی دانم

فراغم سخت می آید ولیکن صبر میباید

که گر بگریزم از سختی ، رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجران چه می پرسی که روز وصل حیرانم

شب آهسته می نالم ، مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

من آن مرغ سخن دانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می آید به معنی از گلستانم


پی نوشت 1:ترک دریای بی پایان در سایت بیپ تونز(+)

پی نوشت 2: سعدی یکی از شعرای مورد علاقه ی من است حتی اگر شاملو او را نکوهش کند و بگوید او شاعر نیست وناظم است . حتی اگر  شاملو بگوید سعدی فقط احترام را بر می انگیزد و حافظ انسان را مبهوت می کند بازهم سعدی برایم جایگاه مخصوص خود را دارد. البته شاید یک سال است که صرفن اگر علیرضا قربانی  از او چیزی بخواند یا آهنگ هایی از شهرام ناظری و همایون بشنوم که از سعدی باشند به سراغ اشعارش می روم. یاد آن تابستان بخیر که هرشب قبل از خواب, گلستان می خواندم ولذت می بردم . انکار نمی کنم که مقداری از این خواندن ها بیشتر برای یادگرفتن ابیات انتهایی هر حکایت بود تا بتوانم از آنها درجاهای مناسب بهره ببرم و شاید به نوعی "خردمند" بنمایم! درهرصورت در حال حاضر خردمند نمودن حتی چیزی نیست که بهش فکر کنم و حرکت چند روز پیشم هم به علت همین "ترس از بزرگ تر پنداشته شدن نسبت به آنچه در واقع هستی" بود که به نظرم برای من شجاعت زیادی می خواست که خدا رو شکر از پسش بر آمدم. به نظرم همه ی عدم موفقیت های اکنونم به زعم خود, نتیجه ی در همین دام افتادن است وبس. دیگر اجازه نمی دهم چنین چیزی مرا بازی دهد!

پی نوشت 3(قبل از ویرایش اسمش پی نوشت نامرتبط بود!): چقدر وبلاگ داشتن بهتر از چرخ زدن در شبکه های اجتماعی ای مانند اینستاگرام است. حالم بهم می خورد وقتی می بینم فردی عکس خودش را باژست روشن فکرانه ای گذاشته و زیر عکس نیز کپشن نامربوطی خود نمایی می نماید! یا دوستم که می گفت که یه بنده خدایی به خاطر حضور دوستانش در مهمانی تشکر کرده بود و در اینستاگرامش نوشته بود مرسی که اومدین ولی بازهم عکس خودش را گذاشته بود!

پی نوشت 4: اضافه کردن پیش نوشت 2 بیشتر به خاطر دیدن این پست محمدرضا شعبانعلی بود که به فکر فرو انداختم که مطالبی این چنینی که تحلیل های خودم نیس وصرفن شعر یا نقل قول ویا موزیکی از دیگران است را با حرف های خودمان همراه کنیم که به قول خودش مانع از طوطی وار عمل کردن باشد که خود یکی از دیگر ترس هایم است و تابه حال نیندیشیده بودم که چنین کار شاید سبب آنچه بیان داشتم را فراهم آورد

پی نوشت 5: از ویرایش کردن نوشته هام متنفرم! برای همین تاجایی که امکان دارد سعی می نمایم چیزی مشابه آنچه برای این پست رخ داد, رخ ندهد و فعلن برایش جزایی را تعیین می نمایم (سطح پایینی از الزام است هرچند به زودی به سطوح بالاتری از نظام پاداش و جزا خواهم اندیشید و خواهم گذاشت پاداش و جزا برای همان انسان هایی باشد که خدا را برای بهشت و حوری و ترس از سوزان بودن جهنم می پرستند باشد!

پی نوشت 6:یادش بخیر قبلن ها که آپشن Edit در تلگرام نبود چقدر اوضاع بهتر بود. می خواهم دیگر ازآن بهره نبرم. همان تلگرامی که دوستم پیش بینی می کند همانطور که گوگل آینده ی هوش مصنوعی را در دست خواهد داشت و یکه تاز این عرصه خواهد بود, یکه تاز عرصه پیام رسانی خواهد شد و همه ی استاندارد ها را به نوعی او (مسخره است ولی دوست داشتم آن را فرد خطاب کنم تا شی!) تعیین خواهد کرد.

پی نوشت 7: از نوشته ی "پر پی نوشتی" مانند این نیز خوشم نمیاد هرچند نوشتن این پی نوشت به نوعی در تضاد با این حرفم هست! شاید دارم خودم را فریب می دهم مانند همه ی خودفریبی های دیگر!
  • ابوالفضل چنگیزی

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: « عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟ »

گفت:
« می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله. »
خواستم بپرسم: « اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند… »
نپرسیده گفت: گر کسی از ما ، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!


پی نوشت: بیش از همیشه این "به ته چاله بازگرداندن" را دارم در اطراف خود می بینیم. گفتن یادی کنم از عبید وحکایت زیبایش و تعابیرزیبایی که در آن بکار رفته.

  • ابوالفضل چنگیزی
زیردرهم ورهم 1:
اخیرن دارم به این موضوع می اندیشم که چگونه می شود پی برد که انسان به موضوعی علاقه دارد؟
شاید بگویید پاسخ به سوال فوق ساده است اما بگذارید سوال مطرح شده را اصلاح نمایم و بپرسم چگونه می توان پی برد که در علایقمان دچار اشتباه نشده ایم یا حتی اگر بخواهم هوشمندانه تر آن را مطرح کنم می گویم چگونه می توان پی برد که خودمان را درانتخاب هایمان در زندگی فریب نمی دهیم؟
قبل از پاسخ دادن قابل ذکراست که گاهی به سبب عدم دسترسی درست به منابع گوناگون, برخی از علایق ما نهفته باقی می ماند. شاید به همین سبب است که در دوران کارشناسی ترکیبی از دروس را داریم و به اصطلاح بهتر است دایره المعارفی چیزهایی را بدانیم تا بعدها بتوانیم تصمیم درستری بگیریم وشاید آنچه در کالج های کشور های خارجی داریم نیز به همین علت است که دوسال هرکسی بدون اینکه دانشجویی رشته ی خاصی باشد, به تصیل می پردازد
بگذریم ,اولین پاسخی که شنیدنش برای سوال فوق محتمل است این است که اگر درانجام کاری گذر زمان را احساس ننمایید آنگاه می شود گفت آن کار در حوزه علایق شما قرار می گیرد. مطابق با این پاسخ برای سوال بوجود آمده به کارهای مورد علاقه ام در زندگی اندیشیدم به نظر درست می آمد.
یکی دیگر از کارهایی که برای فهم مورد فوق می شود انجام داد توجه به آنچه است که محمدرضا از آن تحت عنوان تفاوت سبک زندگی وسطح زندگی یاد می کند. بطور مثال اگر کسی الان می گوید که می خواهد در دوران بازنشستگی کتاب بخواند, می توان فهمید که کتاب خواندن جز علایق او نیست یا اگر فردی با این بهانه که در خوابگاه نمی تواند درس بخواند, درس نخواند این موضوع را برای من تداعی می کند که درس خواندن جز دغدغه های او محسوب نمی شود واگر درسی هم می خواند به خاطر پدر ومادر یا گرفتن مدرک و شاید مهم تر از همه فرار از سربازی است! مثال دیگر در این راستا می تواند دوست من باشد که وقتی کتابی می بیند یا اسم فیلمی را می شنود یا وقتی صحبت از کارهای جانبی نطیر یادگرفتن یک نرم افزار یا شرکت در یک سمینار می شود، می گوید بعد پایان ترم ها! البته شاید از آن جایی که بعد آخرین پایان ترم ترمی که در آن هستیم پایان ترم های ترم دیگر را داریم، شروع نمی کند؛) در این راستای  به کارهایی که دائما می خواهم در آینده انجام دهم فک کردم وبه نوعی چیزهایی که به آنها علاقه ندارم را شناسایی کردم! حال برایم گزینه های روی میز کمتر شد و شاید راحت تر بتوانم یکی از مهم ترین کارها را که همان اولویت بندی و ترتیت درست انجام دادن کار هاست مدیریت کنم. اساسن گمان می کنم معوق کردن کارها یا اگر بخواهم با ادبیات یکی از پست های بهروز ایمانی مهر آن را نام گذاری کنم، می گویم داشتن پوشه others یعنی مجتویاتش در حوزه علاقه من نیست چرا که اگر بود انجامش را به تعویق نمی انداختم. (البته او آن را برای موضوع دیگری مطرح می کند)
سومین چیز هم به نظرم به شناخت درست یک دام برمی گردد. این دام ها ابعادی بسیار وسیع وگوناگون دارند که به تدریج سعی می کنم این دام هارا معرفی نمایم(چه به کمک ویرایش همین پست وچه انتشار پست های دیگری در این زمینه). اولین دام عدم اشتباه گرفتن اثر گوینده است. به عنوان مثال دانشجویی که درس الکترونیک خود را با استادی برداشته که ذهن بسیار ساختارمندی دارد وبه خوبی می تواند مطلب را به دانشجوی خود منتقل نماید درصورتی می تواند بگوید به درس الکترونیک علاقه مند است که اگر سرکلاس استاد دیگری هم رفت و باوجود نامنظم درس دادن استاد دوم و فلان وبهمان باز هم اندکی از علاقه او کم نشده باشد(یالاقل بازهم علاقه ای بیشتر از دانشجویی که نسبت به آن بی تفاوت است باشد). درواقع می توانم بیشتر بگویم که اثر گوینده می تواند علاقه ی بالقوه ی مارا بالفعل نماید ونباید ما را به این اشتباه بیندازد که به چیزی علاقه داریم. (دراین مورد در آینده مثال های شخصی و البته بسیار قابل استناد تر می پردازم.
شاید چهارمین مطلب هم برای شناخت علاقه مندی هایمان یا آنچه از آن به عنوان interests نام برده می شود!(یاد یکی از توئیت ها افتادم که می گفت اینایی که از واژگان انگلیسی در خلال فارسی حرف زدن هایشان استفاده می کنند بیانگر این نیس که انگلیسیشون قویه بلکه بیانگره ضعف فارسیشونه:دی ویا یاد این جمله ی استاد ریاضی مهندسی که تو اریجن ین فانکشن سینگیولاریتی داره! ) تست MBTI یا سایر تست های شخصیتی شناسی(اگر درموردش چیزی نمی دانید اینجا راببینید)باشد. هرچند ب شخصه هیچ وقت با چنین تست هایی حاضر نیستم به فعالیت هایی نسبت فعالیت های دیگر روی بهتری نشان دهم.


زیردرهم ورهم 2:
اخیرن این جمله از نیوتن که در یکی از نوشته های محمدرضا دیدم به شدت ذهنم را مشغول کرده است:
قرار نیست کار بزرگی بکنی. قرار نیست دنیا را متحول کنی. زندگی خودت را بکن. تصمیم‌های خودت را بگیر و مراقب باش که به دیگران کمترین آسیب را بزنی. دنیا خودش راه خودش را پیدا می‌کند.(به نظرم این جمله تاثیر به سزایی در کارهای بزرگی که درآینده انجام خواهیم داد خواهد داشت بدون اینکه به آن کارهای بزرگ اندیشیده باشیم.)

زیردرهم ورهم 3:
ازاین به بعد می خواهم خودم را مقید کنم که تا اجازه ی هربار نوشتنم در بلاگم خواندن یک کتاب باشد. این گونه به نظرم می رسد به تدریج باعث شود نوشت هایم غنی تر شو دوالبته قصد دارم بیشتر انگلیسی بنوسم در بلاگ دیگرم (که در هنگام نوشتن این پست هنوز حتی یک پست هم ندارد!)  که آن را در انگیزه نامه معرفی کرده ام!
کلن قصد دارم بیشتر به بیان گزارش هایی از یک سری کارهایی که داره در جهان انجام میشه (چه درزمینه ی رشته ی خودم یا حوزه های موردعلاقه ام مثل تکنولوژی , فلسفه وبعضا برخی حوزه های عمومی تر) بپردازم وکمتر پست هایم حاوی بیان نظرات شخصی وموارد مشابه آن باشد.
به زودی بخش books excerpts  هم افزوده خواهده شد که درآن به نقل قول هایی از کتاب ههای در حال خواندن می پردازم(باز هم دارم به نوعی خودم را به کتاب خواندن ملزم می کنم! احتمالن پست بعدی درمورد کتاب کم عمق ها(اینترنت با مغز ما چکار می کند) خواهد بود.
به زودی section ای تحت عنوان TED نیز افزوده می شود(شاید هم به اون بلاگ. خودم هم نمی دانم هنوز!)

زیردرهم ورهم 4:
دوست دارم عکس زیر را که درتابستان ازیکی از گربه های کوچه امان گرفته ام با شما به اشرتاک بگذارم.

پی نوشت1:البته این را قبلن در اینستاگرام ام گذاشته بودم که از وقتی اینستاگرام را ترک کرده ام خیلی این گربه رو نمی بینم برای همین اینجا می گذارم اش که بعدها بیشتر ببینمش!)
پی نوشت 2: شاید دلیل اصلی گذاشتن این عکس چیزی که بالا مطرح کردم نباشد بلکه بیشتر این پست محمدضا شعبانعلی بود که امروز دیدم وبرای بسیار جالب بود!


  • ابوالفضل چنگیزی
امروز یکی از دوستام رو دیدم که وقتی من سوم دبیرستان بودم اون دوم بود و به همراه دوتا دوم دبیرستانیه دیگه المپیاد ریاضی می خوندند. وقتی ازش پرسیدم چه رشته ای می خونی گفت ریاضی. یادمه که تو اون دوران دو دوست دومی دیگرم از او قوی تر بودند و قاعدتا کسی که برای المپیاد تو دبیرستان تلاش می کنه اون رو دوست داره(البته یه حالت دیگه هم داره که فرد برای فرار از مدرسه وبه نوعی توجیه ضعف های درس های مدرسه اش چنین کاری می کنه که به نظرم در مجموع فردی که توجیه کردن رو یادگرفت وبه نوعی دچار خود فریبی شد به باتلاقی فرو می رود که هر لحظه بیشتر وبیشتر زندگی خود را به انحطاط می کشاند) وخب منطقیه که چنین آدمی بره همون رشته رو باتوجه به علاقه ی خودش ادامه بده اما اون دو دوستم دارند مهندسی می خونند اما او داره ریاضی محض می خواند(وحتمن می دانید که دنیای مهندسی تاچه حد با علوم محض فاصله دارد!). به نظرم اگر او در رشته اش به اون اهدافی هم که داره نرسه ولی بازی رو برده است.
بیشترین چیزی که به نظرم من رو می ترسونه افتادن در دامی است تحت عنوان زندگی روتین و به نظرم بسیار ترسناک است! اینکه صبح از خواب بیدار شوی و سپس به زمین و زمان ناسزا بگویی که چرا مجبوری این موقع بیدار شوی وسپس یرکار بروی ودر آنجا نیز درهرلحظه بدنبال فرار از مسئولیت هستی و به نوعی ماجرای "من در میان جمع ودلم جای دیگر است" رخ می دهد و زندگی هایی که خیلی در اطرافمان می بینیم واگر خوب دقت کنیم فاصله ی بسیار ناچیزی تا رسیدن به چنین شرایطی را داریم! اما سوال این است : تحمل این شرایط به چه قیمتی ؟ به قیمت تامین رضایت دیگرانی که آن موقع دیگر نیستند و تو ماندی ودنیای که خرابش کردی!

پی نوشت: دراین نوشته بارقه هایی از خودفریبی شخصی نیز وجود داشت!
  • ابوالفضل چنگیزی

این روز ها با توجه به امتحان هایم مجال زیادی برای نوشتن ندارم اما عکس زیر را که محتوای آن از دکتر شریعتی است می گذارم تا بعد ها بیشتر راجع بهش فک کنم کنم.

پی نوشت : اهمیت جمله ی فوق به نظرم به حدی است که  شاید آدم ها رو بشه به دودسته ی دسته ای  که جمله ی فوق را با پوست و گوشت درک می کنند ودسته ای که  جمله ی فوق رو نمی فهمند تقسیم کرد!


  • ابوالفضل چنگیزی
پیش نوشت : اگر عنوان درهم ورهم وزیر درهم ورهم و...(به زودی به کمک تعاریف گراف چند اصلاح دیگرهم تعریف می کنم مانند  زیر درهم ورهم ناهمبند که درددرون خودش هم ممکن است پیوستگی وجود نداشته باشد! یا مثلن درجه زیردرهم که تعداد زیردرهم ورهم هایی از درهم ورهم است که اشتراک موضوعی با آنها دارد! ) برایتان نامهوم است به پیشگفتار این پست مراجعه کنید!


زیردرهم ورهم 1:
امروز دوستم ازم سوالی پرسید وآن این بود که "آیا تو ازکسی تو دانشکده هست که بدت بیاد؟"
بلافاصله نام تعدادی فرد به ذهنم اومد, اما بعد از کمی اندیشیدن به او گفتم خیر! کسی وجود ندارد که من ازاو بدم بیاید اما رفتارهایی وجود دارند که از آنها خوشم نمیاد! البته میشه گفت اثر یه رفتار به خود فرد سرایت می کنه و یه جورایی میشه از خود فرد هم بدت بیاد اما ازآنجایی که نمیشه تاثیرات محیطی که فرد در آن زندگی کرده و هزاران جبری که درزندگی او وجود داشته است را انکار کرد(هرچند اختیار نیز داشته واصن من درحدی نیستم که در حوزه جبر واختیار بخوام نظر بدم!) تمایل دارم به جای افراد از رفتار بدم بیاید ومادامی که فرد آن رفتار را انجام ندهد ارتباطم را بااو بهتر و بهتر کنم. اما رفتارهای زننده ای که از آنها متنفرم عبارتند از :
1- دورویی یا بقول یونس شکر خواه double -standard بودن!(بهتون توصیه می کنم مصاحبه ی یونس شکرخواه با خندوانه رو ببینید. به نظرم خیلی جالبه و می تونه خیلی جاهاش تفکر برانگیز باشه) یجورایی ماجرا همان بیت حافظ و واعظانی است که جلوه ها درمحراب ومنبر می کنند وچون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند است!
اینکه می بینی وقتی صحبت از تفکیک جنسیتی می شود فردی داد و قال کرده و پای انواع بیانیه ها را امضا می کند و می گوید باید دانشگاه را تک جنسیتی کرد اما رفتارش در دانشگاه حکایت دیگری دارد!
اینکه طرف دم از اسلام می زند و ماه محرم که میشود عکس پروفایلش حسینی می شود اما هزاران سودا را درذهنش می پروراند که از بیانش شرمم می آید ! یقین دارم اگر دوباره کربلایی برگزار شود، رویکردی مانند عمرسعد رادرپیش می گیرد؛ هم خدا را می خواهد و هم خرما را.
اینکه درفلان انجمن و فلان نهاد که مخالف افکارش است عضو است اما چون حدس می زند در اینده بدردش می خورد و اگر فردا روز کسی را بخواهند استخدام کنند، او در اولیت خواهد بود،حالم را بهم می زند.
اینکه یک رویش به تو یک چیز می گوید وآن رویش چیز دیگر وگاهیی یک رو چیزهایی که روی دیگر گفته را فراموش کرده حال بهم زن است.
و هزاران اینکه ای که شاید بیان بعضی از آنها محدودیت های خود را داشته باشد!

دومین چیزی که به نظرم رسید عدم تحمل موفقیت دیگران بود که در دانشگاه و مدرسه به کرات دیدم. اینکه یک فردی سوالی را درگروهی مطرح میکند و افراد به جای پیش گرفتن یکی از رویکرد های پاسخ دادن به او وسبب فهمیدن بیشتر دوستشان را فراهم کردن یا حداقل خودشان به دنبال آن رفتن و سعی درفهم ماجرا داشتن این رویکرد را درپیش می گیرند که تو چه خرخونی یا مثلن تو چقدر زود به اونجا رسیدی و فلان وفلان حالم را بهم می زند. اینکه یکی از دوستانم در دست دوست دیگریم کتابی از ترم بعد رو می بینید و می گوید درس های این ترم را تمام کرده وبه سراغ درس های ترم بعد رفته و دوستانش نیز به تدریج از او فاصله می گیرند , اعصابم را خورد می کند. (البته مکن است خود این فرد دچار رفتار سومی شود که درزیر بیانش می آید خود اشتباهی بزرگتر است!)آخه بنده ی خدا اگه اون بشینه یه چی یاد بگیره(البته بافرض مفید بودن دانشگاه!) هم به نفع تو هم به نفع همه. سعی کن از اون الگو بگیری.

سومین چیز Show off است. واقعن افرادی که سعی در جلب توجه دیگران به خود دارند(که غالبا می دانیم در چه مواردی اتفاق می افتد!) بسیار ترحم برانگیز اند! دروغ سفید گفتن هم زیر مجموعه ای از همین دسته است.(این مطلب محمدرضا شعبانعلی رو بخونید).

چهارمین نوع رفتار هم چیزی از جنس "نخواستن آگاهی" و تلاش در راستای انجام همان هایی که به ما دیکته کردند است. بخواهم بهتر بگویم اینکه آدمی هیچ وقت در اصول زندگی اش تردید نکند بسیار تعجب برانگیز است(البته بیان این جملم در تضاد با اینه که گفتم از افراد بدم نمی آدی بلکه از رفتار ها بدم می آید!) هرچند تردید منزلگاه خوبی برای همیشه ماندن نیست اما آغاز فهم و یقین است و دریقین همیشه ماندن واز همان ابتدا با یقین به دنیا آمدن برایم قابل درک نیست!

پنجمین چیز فضولی است! واقعن نمی فهمم اینکه صفحه ی دسکتاپ من را بیشتر مطالب درسی تشکیل بدهد یا نه به تو چه ربطی دارد؟ اینکه زندگی فلان چرا این گونه است چه دردی از تو را دوا می کند؟ اینکه فلان سلبریتی و هزاران اینکه ای که ...



  • ابوالفضل چنگیزی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ آبان ۹۵
  • ابوالفضل چنگیزی